فرياد بي صدا

Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18  

Tuesday, September 24, 2002
این هم نظر دوست گرمابه و گلستان من و رفیق شبهای تنهایی من درباره تزی که داده بودم !! بهتره بگم فتوا !!!

بگذريم .بحث جالبي رو كرده بودي يادته ؟توي همون شبهاي ولگردي بهت گفتم آخر هر بحثي ميان انسان ها به دو مقوله ختم مي شود : خدا و ازدواج. هر دو هميشه سوژه بحث هاي بي نتيجه هستند و دليلش هم اينه كه نه خدا را ميشناسيم و نه ازدواج را . هر دو اما هايي هستند وراي ذهن پرسشگر ما چرا كه بعد از رفع بايد ها به فكر شايد ها مي افتيم.ميل به جاودانگي .ميل به دوست داشتن و دوست داشته شدن.ميل به تمليك و تملك .اگر درست نگاه كني ازدواج در بطن ناخودآگاه ما تفسيري از ميل به جاودانگيست . ديدن خود در آينه اي كه روبرويت مي گذارند و ديدن خود درفرزنداني كه بعداز توخواهند ماند. به نام تو و از وجود تو.
و اما راجع به بكارت ...
سوال خوبي بود.من اگر در كشور خودم بخوام برم خواستگاري يه دختر قبلش تحقيق مي كنم كه در فلان روز گذر از فلان محله نجواي مستهجن متلكي چيزي كوفتي زهرماري در گوشش نجوا شده يا نه؟ولي پام كه رسيد اونور دست فاحشه بابل رو ميندازم زير بغلم و عين كبك مي خرامم كه آي ي ي ي ي ايها الناس .بيايين ببينيد.
چرا؟
خانم محترم .تو حتما دوست پسر داشتي تا بحال .احتمالا بهش گفتي دوستت دارم و عين اين حرف رو هم شنيدي .بعد از كلي عملگي براي ساختن يك كاخ آرزوي 7 طبقه ،مي بريش طبقه بالا توي اتاق خواب اون كاخ و با اين جمله آفتابه رنگ كن كه اي بابا مگه تعهد من و تو رو يك آخوند و چهار تا جمله عربي به هم بوجود مي آورند؟من و تو عقدمون توي عرش خدا بوده...
شروع میکنی به سکس و بعدش هم منحني سير نزولي خودش رو شروع مي كنه .مي دوني چرا؟ چون عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است.
كي مقصره ؟
چند تا دختر رو ميشناسي كه اولين بار بدون عشق فراوان به يك نره خر تسليم و بقول تو دوست من ازاله بكارت شده اند ؟
و صادقانه از خودت بپرس .روزي كه عشق تو قبل از ازدواج روبرويت مي شينه و صادقانه تجربياتش از مرد رو به تو كه قراره شريك صداقت هاش باشي مي گه چه حالي ميشي؟هم تو مي دوني و هم من كه دردناكه.بنا بر طبيعت انسان دردناكه .ولي آيا مي توني اين لقمه دردناك رو فرو بدي و مزه تلخ و سوزانش رو يك بار براي هميشه فراموش كني؟بدون اينكه چهره ات براي كسي كه روبروي تو به صداقت گفتار كمر بسته در هم و تلخ و عبوس بشه؟
اگر مي توني كه معاذ الله ..اگر نمي توني بذار تا وقتي كه راه حل بهتري پيدا نشده با ما همون كنن كه لياقتش رو داريم.

امشب می خوام یک اعتراف کنم ! امشب حس کردم که وافعا آدم بی سواد و پوچی هستم ! احساس ناخوشایندی دارم به حدی که وقتی بهترین دوستم بهم تلفن کرد بقدری حالم گرفته بود که طن صدام منو لو داد .... چرا دنیا اینقدر پست شده ؟ وقتی که فکر می کنی کسی شدی تازه اونوقته که می فهمی هیچی نیستی !
ناراحت نیستم از اینکه را کسی نیستم و نشدم , از این ناراحتم که چرا انسانها اینقدر مغرور هستند که فکر می کنند خیلی توانایی دارند ! اما چشم که باز می کنند می بینن هیچی نیستن !
نمی دونم این چه حکمتیه اما هر چی هست حق و ما همه تسلیم حقیم ....
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
این حرف معما نه تو خوانی و نه من
پس از پسه پرده گفتگوی من و تو
چون پرده بر افتد , نه تو مانی و نه من ...
ره گزار عمر سیری
در دیاری روشن و تاریک
ره گزار عمر راهی
بر فضایی دور یا نزدیک
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست
صحبت از مهر و محبت چیست
جای آن در قلب ما خالیست
روزی انسان بنده عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی پیمود
کس نمی داند کدامین روز می آید
کس نمی داند کدامین روز می میرد

~~~~~~~~~~~~~~~




پیرو بحثهای گذشته درباره مشکلات دختران و پسران قبل از ازدواج باز می خوام گیر بدم به زن جماعت !!!!! اصلا این زنها موجودات دوست داشتنی هستند که زندگی بدون اونها معنا نداره ! به قول دوستی که می گفت بدون انسانها زیستم , بدون موسقی هرگز منهم می گم بدون پول و دل خوشی زیستم بدون زن هرگز .... هر جور فکر می کنین می بینید که بزرگترین دلخوشی و عشق هر انسانی اول از همه موجودیه بنام مادر و بعد خواهر و بعد هم همسرش ...

می خوام یکم صحبت های بی ناموسی کنم !!! می خوام ببینم که آخه این دختر جماعت چه گناهی داره که نباید دست از پا خطا کنه و تا وقتی که یک مرد سوار اسب سفید , ببخشید ( ماشین آخرین مدل سفید ) میاد به خواسگاریش نباید از زندگی لذت ببره ؟ اما در مقابل این مردهای فلان فلان شده تا درست آخرین شب ازدواجشون با دوست دختر و آشنایان مونث شون رابطه سکسی داشته باشند ؟!
آخه این چه وضعیه ؟ چرا همه چی آزاده برای مرد اما وای به روزی که دختری ازاله بکارت شده باشه انگار که به خدا کفر گفته , مستحق بدترین حرفها و رفتارها و نسبت ها می شه و حتی مرگ !
اصلا من یک سوالی دارم : مگه دخترها احساس و میل جنسی ندارند ؟ مگه نه اینکه 20 برابر میل جنسی در اونها بیشتره ؟ پس چرا در مقابل فقط مردها باید این میل طبیعی رو در خودشون ارضا کنند اما زنها همچنان دست از پا خطا نکنن ؟
در ایران 99% از ناهنجاری های رفتاری دخترها در رابطه با پسرها ترس از بین رفتن بکارت اونهاست و همین ترس و دلهره هست که باعث می شه نتونن با یک پسر رابطه حتی عادی و دوستانه برقرار کنند . بارها شاهد این بودم که دختری بعلت این نوع طرز فکر رابطه درستی نتونسته با پسر برقرار کنه و سر خورده شده ! با اینکه حتی اون پسر منظورش از رابطه یک رابطه سالم بوده !
دخترها وقتی با پسری دوست می شن منتظر هستن تا کوچکترین رفتار یا حرف پسر رو دست مایه این قرار بدن که پسره فلان شده می خواد آبروی منو ببره و تو فکر تجاوز به منه ! همیشه هم دقت کرده باشین دخترها سعی می کنن یک حریمی رو حفظ بکنند و بیش از اون اگر پسری بخواد پیش بره رابطه رو قطع می کنند ! جالب اینجاست که با این تفکرات احمقانه 80% دخترها منکر عادی بودن رابطه جنسی هستند و اونو گناه کبیره می شمارن و حتی ادعا می کنن که از رابطه جنس بیزارند ! در صورتی که همه می دونیم نه تنها بیذار نیستند که خیلی هم تمایل دارند اما همین طرز فکرهای متعصبانه و کوری که در مورد دختران در این سالهای اخیر اعمال شده و حرف و حدیث هایی که اکثر اونها هم یک کلاغ چهل کلاغ بوده باعث این مشکلات رفتاری و شخصیتی و حتی ناراختی های روحی شده در اونها !
من حاضرم هر دختری از هر طبقه - فرقه - دین و مسلکی که بود بیاد به من بگه من از سکس بیزارم ! این محاله ! حتی اونقدر به حرفم اعتماد دارم که با جرات می گم این چادری های احمق و امل و شیطان صفت هم همینطورند تازه اونها آمپرشون بالاتر از این حرف هاست !!! چون همیشه در یک محیط و خانواده و جامعه بسته زندگی می کنند و به اصطلاح ندید بدید هستند و کافیه میدان رو باز ببینند تا افسار پاره کنند ....

شما تصور کنید که یک دختر قبل از ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته و زمانی که می خواد ازدواج کنه بزرگترین دل مشغولی و نگرانی اون این هست که شوهرش پی به این رابطه ببره ! و برای حل این مشکل دست به دامن متخصصین جراحی پلاستیک می شه و اونها هم با یک کوک و بخیه ناقابل 300 هزار تومنی سر و ته قضیه رو هم میارن و خانم رو دوباره دختر می کنن ! در واقع مشکل اصلی از اینجاست که اون دختر فکر می کنه که ارزشش فقط به اندازه همون بخیه هست و دل سرد می شه از اون مرد و زندگی , این خود وادارش می کنه به خیانت و پنهانکاری ....
اما موضوع اصلیی اینجاست که این دختر تا آخر عمر با وجدان خودش درگیره و مدام این تصور رو داره که به شوهر خودش خیانت کرده و ناخودآگاه دچار مشکلات روحی و روانی می شه ! در حالی که اگر مرد ( یک مرد واقعی ) پیدا بشه و به این دختر این روابط رو خاطر نشان کنه و بگه که تا قبل از ازدواجت با من هر مورد و مساله ای داشتی به من ارتباطی نداشته و مهم رابطه بعد از ازدواجت با من هست و حتی نمی خوام بدونم و بازگو کنی که باکره هستی و یا رابطه ای داشتی با دیگری , به اون دختر چنان اعتماد و صمیمیتی رو می ده که اون دختر بطور ناخواسته سعی می کنه که همیشه و در تمام طول عمر زندگی زناشویی خودش نهایت وفاداری رو نسبت به شوهرش داشته باشه !
دز واقع اگه ما کمی انسان باشیم و منطقی فکر کنیم به این سوال می رسیم که آیا وقتی همسر ما می پرسه که رابطه جنسی داشتی یا نه ؟ آیا ما راست حرف می زنیم ؟ و یا با کمال وقاحت اقرار می کنم به عمل و بعد هم اضافه می کنیم که چون من مرد هستم این رابطه مهم نبوده ! به کسی هم مربوط نیست ! اما چرا نگاه ما به زنها غیر این هست ؟ و حالا کافیه که مردی این رابطه جنسی خودش رو بیان کنه و اعتراف به داشتن رابطه جنسی کنه , دیگه اون خانم همیشه خدا طلبکار باقی می مونه به این خاطر که باکره بودن رو به شوهرش ارزانی داشته !!

یک مثال دیگه : مردهایی که در خارج از ایران زندگی می کنند با دخترهایی که رابطه دارند هیچ کدام از اونها باکره نیستند و حتی یک بار هم برای این مرد این سوال پیش نمیاد که از دختر بپرسه که تو باکره هستی یا نه ؟ اما همین آغا زمانی که پا می گذاره به ایران و می خواد ازدواج کنه می گرده فقط بدنبال دخترهای آفتاب مهتاب ندیده !!!
و اما این طرز فکرهای احمقانه در این سالهای اخیر دختران رو وادار کرده به اعمال غیر طبیعی نظیر Anal Sex که هم دردناک هست و هم باعث بیماری ها و مشکلات شدید مقاربتی در آنها می شه !!!! این روزها زیاد می شنویم که این نوع رابطه جنسی داره باب می شه بین دخترها و علت اون هم فقط حفظ کردن بکارتشون هست !
دقیقا همون طور که دیگران با اسلام من در آوردی و فرو کردن اجباری اون تو مغز جوون ها همه جوانها رو متنفر از دین کردند به همین ترتیب هم با این نوع طرز فکرهای ابلهانه زمینه ایجاد رفتار غیر انسانی و بیماری و فلاکت دختر ها رو فراهم آوردند!

یاد یک خاطره افتادم : دختری در جریان یک تصادف شدید با ماشین بکارت خودش رو از دست می ده و بعد از مرخص شدن از بیمارستان مراجعه می کنه به پزشکی قانونی و گواهی می گیره مبنی بر اینکه به علت تصادف بکارت خودش رو از دست داده ! سالها می گذره و بسن ازدواج می رسه , وقتی خواستگارش متوجه این موضوع می شه با غضب بلند می شه و از مجلس خارج می شه و دختر رو در بهت با دلی شکسته باقی می گذاره !!!
این هم دستاوردی دیگه ار نشانه های عقل و تفکر و انسانیت اکثر مردهای ایرانی و تفکرات افتخار آمیز این جامعه پوسیده . به قول دوستی اگه قرار باشه ضامن بقای زندگی زناشویی ما یک تکه پوست و چند قطره خون باشه . وای بر ما .....

من و ما کم شده ایم
خسته از هم شده ایم
بنده خاک
خاک ناپاک
خالی از معنای آدم شده ایم
دنیا همون بوده و هست
حقارت از ما و منه
وگر نه پیش کائنات
زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ و باز نیست
دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو می کنم
راه رهایی باز نیست
دنیا کوچکتر از اونه
که ما تصور می کنیم
فقط با یک عکس بزرگ
چشهامونو پر می کنیم
به روز ما چی اومده
من و تو خیلی کم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت ؟
که مثل ساقه خم شدیم
رو می کنم به آینه
رو به خودم داد می زنم
ببین چقدر حقیر شده
اوج بلند بودنم
رو می کنم به آینه
من جای آینه می شکنم
رو به خودم داد می زنم
این آینه ست یا که منم !!!!؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



در سوگ شقایق عزیز :

دلم مثل تنت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خونه تو رو دستاش
که حتی یک نفس از تو جدا نیست
شقایق اینجا تو خیلی غریبی
آخه اینجا کسی عاشق نمی شه
اسیر قفل سنگینه سکوته
دستی که قصه گو بوده همیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بیکسی بُرد
گره زد سرنوشتها مونو تقدیر
ولی تو عاقبت از ما بریدی
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی .....

وعده دیدار : ساعت 14:30 تا 16 در مسجد الرضا واقع در خیابان آپادانا - میدان نیلوفر ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



امروز اول مهر ماه هست و شروع دوباره سال تحصیلی ! بیست سال قبل در چنین روزی پا به مدرسه گذاشتم و همون اول بسمه الاه 2 تا دوست پیدا کردم و همون روز هم باهاشون دعوام شد !
متاسفانه مدرسه رفتن من همراه بود با آعاز شستشوی مغزی ما به عنوان اولین بچه هایی نسل اقلاب ! یادمه کلاس اول که بودم مادرم بدون حجاب می اومد دنبالم وفتی کلاس دوم رفتم تازه تازه مانتو و روسری مد شده بود !
وقتی کلاس دوم دبستان که بودیم یک کتاب مسخره دادن دستمون بنام احکام اسلامی که پر بود از چرت و پرت ! این کتاب رو هنوز هم دارم و توی کشوی لباسهای زیرمه !! چه جای مناسبی !
راستی اینو نگفتم که من چقدر آدم مومن و مذهبی بودم ! اما بقدری از این روزگار و این اسلام اوامل شیطان بزرگ ( آخوند جماعت ) و دورویی های اطرافیان , ضربه خوردم و بدبختی کشیدم و بلا سرم اومد که الان اهل هیچ فرقه و دینی نیستم و فقط یک پدیده ای رو بنام خدا قبول دارم و بس و همون قدر که دست از پا خطا نکنم و انسان باشم کافیه برام و ارضام می کنه !
کلاس سوم دبستان که رفتیم ناظم مدرسه یک خانم حزب الاهی بد عنقی بود که لنگه نداشت ! یک بار یادمه یک اسکناس 500 تومنی رو اشتباهی به جای اسکناس 50 تومنی برداشته بودم و این خانم گدا زاده اونو از من گرفت و بعد مادرم رو مدرسه احضار کرد و گفت بچه تون این پول رو داده به من به عنوان کادوی روز معلم ! مادرم هم گفته بود که اشتباه کرده و پول رو گرفته بود ازش و این شده بود عقده که هر وقت منو می دید بهم گیر می داد ! اون زمان 500 تومن 50000 تومن الان کار می کرد !
کلاس 4 دبستان اوضاع بهتر بود دوران لذت بخشی بود و خاطرات جذابی داشت ! کلی کارت آقرین دارم از اون موقع ....
کلاس پنجم از همه بهتر بود چون یک معلم طاغوتی داشتیم که عاشق موزیک و رقص بود و مرتب به هر مناسبتی ما رو جمع می کرد و سرود تمرین و اجرا می کردیم . اون سال خاطره انگیز ترین سال بود ! 2 هفته مونده به امتحانات نهایی دستم شکست و من به جای دست راست با دست چپ امتحاناتم رو دادم و در کمال ناباوری همه قبول شدم ....
کلاس اول راهنمایی که رفتم اوضاع خیلی بد بود ! درست مصادف شده بود با موشک باران تهران ! نزدیک عید بود که راه افتادیم رفتیم شمال ! یک خونه گرفتیم و موندیم اونجا ! مدت یک ماه هم رفتم مدرسه . برام خیلی جای عجیبی و زجرآوری بود ! روز اول همه دوره ام کرده بودن و زل زده بودن به من ! هر کی هم می خواست منو صدا کنه می گفت تهرانی ! لقب تهرانی گرفته بودم ! خلاصه 2 ماه بعد ایران قطع نامه رو امضا کرد و صلح شد و برگشتیم خونه !
سال دوم راهنمایی سال بدی بود ! منزلمونو تغییر داده بودیم و رفته بودیم شهرک غرب ! اون موقع امکانات اونجا کم بود و هنوز گاز نداشت ! هوا هم خیلی سرد بود ! الان اونجا شده جزو تهران اما اون زمان فقط اوایل شهرک و فاز یک و دو اونجا شناخته شده بود و بقیه جاها وضع بدی داشتن و زاغه نشین بود !
سال 3 راهنمایی هم به همین صورت سپری شد تا دوران دبیرستان ! شروع دوران دبیرستان جذابیت خیلی زیادی داشت ! محیط آزاد تر بود و بچه ها هم همه از دم باحال . دبیرستانی که من می رفتم در همون سال اول بنام هتل چمران معروف شده بود در مناطق آموزش و پرورش ! همون سال یک مدیر گردن کلفتی گیر ما اومد و هر چی لات و لوت بود رو ریخت بیرون ! البته این پاکسازی 2 سال طول کشید !
چه دورانی بود اون زمان !
بزرگترین دلخوشی ما اذیت کردن معلم ها بود و گذاشتن انواع و اقسام اسم ها روی اونها ! یادمه کلاس اول دبیرستان که بودم 6 تا معلم معارف اسلامی عوض کردیم ! کل کلاسمون از دم خلاف بودن و هر کی می اومد 2 جلسه نمی شد در می رفت !
اون زمان برق ها زیاد می رفت و ما هم شیفت بعد از ظهر بودیم و تا برق می رفت مدرسه تعطیل می شد ! ما هم که یاد گرفته بودیم می رفتیم و استارت های مهتابی ها رو باز می کردیم و لامپ ها رو شل می کردیم که مثلا برق رفته و تعطیل .....
یک معلم داشتیم درس ادبیات تدریس می کرد . این آدم باعث شد من از ادبیات خوشم بیاد ! آخه خیلی باحال بود . شعر باید معنی میکرد و خیلی ادعاش می شد و موقع شعر خوندن جو می گرفتش و می رفت تو حس و فریاد می زد و ناظم و مدیر می ریختن تو کلاس که بابا یواش تر کلاس های دیگه درس دارند ....
یه معلم زبان جدید برامون اومده بود که خیلی زشت و بد ترکیب بود اما برخلاف ظاهرش خیلی با کلاس بود !
روز اول که اومد همه کلاس به هم ریخته بود و اصلا کسی محلش نمی گذاشت ! خلاصه توی این همه شلوغی چشمش به من افتاد که عین بچه مثبت ها نشسته بودم و بعد که کلاس رو ساکت کرد به همه گفت ببینین ایشون ساکت و با نزاکت نشسته درسش هم مثل اخلاقش خوبه و منو آورد پای تخته و ازم درس پرسید منم که قیافم همیشه مثل سکه تقلبی می مونه هر چی سوال می کرد جوابی نمی دادم و مثل هالو برقی ها نگاهش می کردم و خلاصه کلی حالش گرفته شده !
یک معلم معارف داشتیم که خود قیافش جوک بود دیگه دهن که باز می کرد کلاس منفجر می شد ! یه خانم مسنی بود که هر وقت توی کتاب های دینی ما اسمی از یزید و معاویه و خلاصه این جور چیزا برده می شد یکدفعه جو می گرفتش و هر چی فحش خوار و مادر بود نثار اینها می کرد .. این بدبختو ما بقدری اذیت کردیم که برای امتحانات ثلث 2 فرار کرد از مدرسه !
یک بار زمستون یک گلوله برفی بزرگ درست کردیم و رفتیم روی میزش و چسبوندیمش به سقف درست بالای صندلیش ! چند دقیقه بعد زنگ خورد و اومد نشست روی میز ! کل کلاس هم منتظر بود اون برف شل بشه و بخوره تو سر این بدبخت ! خلاصه که دقایقی بعد تالاپ خورد تو ملاجش و بیچاره از ترس غش کرد !
این آدم بقدری بد صدا بود که همینطوری حرف می زد ما شُرشُر اشک می ریختیم ار خنده ! یک بار جو گرفتش و خواست قرآن بخونه !!!! اونهم با صوت !! کل کلاس منفجر شد و دونه دونه هم ما رو انداخت بیرون اولین نفر هم من بیچاره ! ما هم که اونقدر ناراحت شده بودیم که رفتیم تو حیاط و شروع کردیم والیبال بازی کردن !
یک بار هم یک معلم با کلاس اومده بود که استاد داشگاه بود و فلسفه تدریس می کرد ! این بیچاره گفت هر کی دوست داره می تونه بره بیرون من حضور و غیاب نمی کنم و دوست دارم همه راحت باشن ! تا این حرف رو تکرار کرد کل کلاس رفتن بیرون!
حالا جالب این بود که ما هیچ جاسوس و خبر چینی هم نداشتیم و همه هم هوای همدیگه رو داشتیم ! یه ناظم باحال هم داشتیم که هر وقت معلم ها شاکی می شدن و به حالت قهر می رفتم تو دفتر بسط می شستن می اومد کلاس و اول یه پرس با ما می خندید به ریش معلم بدبخت بعدم از راه مرام و معرفت وارد می شد و خواهش می کرد که مثل آدم باشیم !
تفریح دیگه ما به جز معلم آزاری رد و بدل کردن آلات ممنوعه بود ! انواع مجلات سکسی و مدهای لباس و کفش و کیف و لوازم آرایش و فیلم ها و شو های ویدئویی و کاست های روز و مشروب و .... ! اون زمان هنوز سی دی وجود نداشت !!! جالب اینجا بود که هر چی آلات ممنوعه می آوردیم می دادیم به مستخدم مدرسه برامون نگه داره ! یه پولی هم می دادیم بهش دستخوش ! یادمه من یکبار پوستر گوگوش با خودم برده بودم مدرسه که به یکی از دوستام بقروشم ! مدیرمون جلومو گرفت و گفت این چیه گفتم داریم روزنامه دیواری درست می کنیم ! ها ها ها ..... واقعا دلم سوخت اون زمان 900 تومن فروختمش پوستر به چه بزرگی رو !!
مدرسه هم که تعطیل می شد بساط لاس زدن و مخ زدن و مخ خوردن شروع می شد تو خیابون !
حالا وضع ما خیلی خوب بود من یادمه دختر عموم تعریف می کرد که تو مدرسه اونها به محض ورودشون ناظم دونه دونه جلوشونو می گرفت مثل چوپانی که گله اش رو تیمار می کنه و اول ابروهاشونو چک می کرد بعد صورت و موها رو که بور و رنگ شده نباشه - بعد ناخن هاشونو و دستهاشونو که لاک نخورده باشه یا ناخن ها بلند نباشه یا انگستر و دستبند تو دست نیاشه و بعد اجازه ورود می داد !
خلاصه دوران رویایی بود که هیچ وقت فراموش نمی شه از دهن هیچ کس مخصوصا خاطرات اولین روزهای مدرسه !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, September 22, 2002

تو سایت ندا مطلبی رو خوندم با این عنوان که یکی از دوستانش گفته بود خدای مسلمونها با خدای مسیحیان فرق داره و خلاصه زمین و زمان از مسلمان جماعت گریزانند !!
یاد یک خاطره ای افتادم از یکی از دوستانم !
می گفت : یک روز یکی از بچه ها که 28 سالش بود و تا حالا هم دست از پا خطا نکرده بود به من گفت چیه شما همش عرق می خورین و مست می کنین برین خدا رو بشناسین و ....
دوستم بهش گفته بود مستی یعنی خداشناسی ! تو یکبار مست کن ببین به چه درجه از تقوا می رسی !! باور نمی کنی یک بار امتحان کن !! خلاصه بعد از مدتها دور هم جمع می شن و شروع می کنن به خوردن و 2 - 3 بطر وودکا رو می خورن همه مست و خراب ...
خلاصه این دختره بلند می شه یهو با همون حال می گه : مستی یعنی این ؟ ما هم بهش گفتیم آره همینه !! اونم بلند می شه و با همون حالش می ره نماز می خونه و شروع می کنه به گریه و درد و دل با خدای خودش تو عالم مستی ... !

این مطلب داشت توی خودش !! نشون می ده که مست کردن آدم ها می تونه ذات و شخصیت هر کسی رو نشون بده ! اگه کسی که ذاتش از بنیان خراب باشه و سر خورده باشه وقتی مست می کنه می ره عربده کشی و لات بازی ! یکی که مثل اون دختر پاک و دارای شخصیت سالمی باشه به جای حماقت و جاهل بازی می ره نماز می خونه ! من که نماز بلد نیستم تا به حال هم نخوندم اما کلی کیف کردم وقتی اینو شنیدم !
این دوست خودم هم عادت های عجیبی داره و نیمه شب ها می ره نماز می خونه و بعد به سبک خودش و با زبون دلخواهش شروع می کنه با خدا حرف زدن و با زبان فحش و ناسزا با خدای خودش صحبت ! مثلا می گفت من اینجوری راز و نیاز می کنم :
آی خدای جاکش که دهن منو سرویس کردی خیلی نوکرتم و ......
واقعا زیبا نیست ؟ هر کسی خدا رو یک نوع درک کرده و شناخته ! این آخوند ها برای ما تعیین می کنند که با خدا فقط باید به زبان عربی حرف زد !! آخه چرا ؟ مگه کسیکه عرب نیست پس خدا رو نمی شناسه ؟ کسی که اصلا نمی تونه عربی رو تلفظ کنه پس کافره ؟
چقدر زیباست که هر کدوم ما با خدا با زبونی صحبت کنیم که دوست داریم نه با زبونی که برای ما تعریف و تحمیل شده !!!!
یاد داستان موسی و شبان افتادم در مثنوی مولانا که موسی چوپانی رو دید در بیابان که با زبان خاص خودش با خدا صحبت می کرد !!! و موسی به اون اعتراض کرد که این چه وضعیه و چرا اینطور خدا رو مخاطب قرار دادی ؟.... چقدر شبیه حکایت آخوند های ماست ... بخونید :

دید موسی یک شبانی را براه - کو همی گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت - چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپشهایت کشم - شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت - وقت خواب آید برویم جای گاهت
................................
گفت موسی های بس مدبر شدی - خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ و چه کفرست و فشار - پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد - کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
...............................
وحی آمد سوی موسی از خدا - بنده ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی - یا خود از بهر پریدن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهادم - هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم - در حق او شهد و در حق تو سم
..............................
عاقبت دریافت او را و بدید - گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو - هر چه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دینست و دینت نور جان - ایمنی وز تو جهانی در امان
.............................
گفت ای موسی از آن بگذشته ام - من کنون در خون دل آغشته ام
محرم ناسوت ما لاهوت باد - آفرین بر دست و بر بازوت باد
حال من اکنون برون از گفتنست - این چه می گویم نه احوال منست
نقش می بینی که در آیینه کیست - نقش تست آن نقش آن آیینه نیست
این قبول ذکر تو نسبت بدان بهترست - چون نماز مستحاضه رخصتست
حمد تو نسبت بدان گر بهترست - لیک آن نسبت به حق هم ابترست
با نماز او بیالودست خون - ذکر تو آلوده تشبیه و چون

اگر دقت کنید در دوران رژیم گذشته مردم بینهایت بیشتر از حالا دین دار تر بودند ! مرام و معرفت داشتند و به حریم همدیگه احترام می گذاشتند . تمام این اخلاق و خصوصیات رو می تونید در افرادی که ترک وطن کردند در همان سالها و همینک در غربت زندگی می کنند ببینید ! انسانهایی صادق و رک و راست ! اما ما چی ؟ بقدری برای ما گفتند که همه چیز فقط خدا که حالمون به هم خورد ! من منکر اسلام نیستم منکر خدا نیستم منکر عدالت نیستم , اما اگه هر روز به من قورمه سبزی بدن بعد از یک هفته بالا میارم ! وقتی به خورد ما 25 سال دین رو دادن نه تنها از دین همگی گریزانیم بلکه هر کسی رو که مقدس مآبی می کنه رو مسخره می کنیم و متنفر می شیم ! انگار که یارو به ما فحش ناموسی داده !
در اون دوران مگه خدا نبود ؟ همه آزاد بودند هر کی دلش می خواست روزه می گرفت - نماز می خواند و عبادت خدای خودش رو می کرد ! ماه رمضان که می شد نه رستورانها تعطیل بودند و نه تریاها ! اما مردم اون زمان اونقدر شعور و فرهنگ داشتند که ماه های رمضان روزنامه می چسبوندند جلوی شیشه های بارها و تریاها !
حالا نتیجه این شده که مردم خیلی عادی تو ماه رمضان سیگار می کشند و همه چی هم می خورند !
من یادمه اون زمان بچه بودم مادرم حتی جرات این رو نداشت که به منی که 5 یا 6 سال داشتم و از تشنگی داشتم هلاک مس شدم توی خیابان آب بده یا چیزی بده بخورم ! تا این حد بی عدالتی و زور !!! کسی که معده درد داشت باید در روزهای ماه رمضان از نعمت خوردن غذا محروم می شد به چه دلیل و حتی اگه شخصی بیمار بود می گرفتن و شلاقش می زدند
اما حالا !! در هر ایامی بساط عرق خوری و زن بارگی و قمار به راهه اونهم در ملا عام ! بقدری هم زننده هست که حتی زنها و دختران سالم هم در امان نیستند حتی مادران و خواهران شما ... همه گی به یک چشم دارند دیده می شوند ! آیا همه ما می تونیم روزه بگیریم ؟ همگی از دم مسلمان هستیم ؟ مگه اسلام برابری اقلیت ها نیست ؟ پس تکلیف مسیحیان و زردشتیان و یهودیان و دیگران چی می شه ؟


وقتی که با زور و اجبار خواستن به ما بگن اسلام یعنی این , نتیجه اون این شد که ما در دوران دبیرستان می رفتیم جلوی بچه هایی که روزه بودند مخصوصا شروع می کردیم بخوردن ! وقتی جوجه آخوندها رو میاوردن برای ما درباره اسلام حرف بزنن و ما رو ارشاد کنن , وسط حرف هاشون مرتب تکبیر و صلوات می فرستادیم یا تخم مرغ های اکلیلی که توی عروسی می زنن بالا سر عروس و داماد می زدیم بالای سرشون !
وقتی به زور تو سرما و گرما یک ساعت ما رو به صف می کردن که قرآن صبحگاهی رو گوش بدیم و شعارهای مسخره مرگ برآمریکا و اسرائیل رو بگیم برای هم جوک تعریف می کردیم در عوض این شعار ها به پدر و مادر آخوندها و مدیر و ناظم مدرسه نفرین می فرستادیم ! وقتی درس معارف اسلامی رو تدریس می کردن عکس های مجله های Play Boy و Sexology Scince رو ورق می زدیم ! وقتی درس قرآن داشتیم از صدای تلاوت دبیرمون می زدیم زیر خنده و شیشکی می زدیم و بعد هم کل کلاس اخراج می شدند ! وقتی زنگ تربیتی داشتیم کلاس رقص و آواز راه می انداختیم به هم رقص های روز رو آموزش می دادیم ! وقتی وسط برنامه تلویزیون اذان شروع میشد تلویزیون ها خاموش می شد ! وقتی موقع اذان که می شد شیشه های خونه از صدای بلند گوهای مسجد به لرزه در می آمد فحش و بد و بیراه نثار هر چی دین بود می کردیم ! وقتی سوار ماشین می شدی و می دیدی راننده تاکسی وقتی آخوندی رو می بینه که به انتظار تاکسی ایستاده و با دیدن اون سرعتش رو زیاد تر می کنه که سوار نشه لذت می بردیم و به راننده دمت گرم می گفتیم ! وقتی توی خیابان آخوندی رو می دیدم روی عباش تف می کردیم و بقدری حرف های سکسی و رکیک می زدیم تا مسیرش رو عوض کنه ! وقتی سوار ماشین بودیم و ملایی رو می دیدیم که کنار خیابان ایستاده براش بیلاخ و بوسه و fuck می فرستادیم تا ناموسش به باد بره ... وقتی به زور و با دادن نمره انضباط سعی می کردن که در مدرسه نماز بخونیم حتی یک نفر هم حاضر نبود بره و نماز بخونه و ترجیح می دادیم به جای نماز خواندن بریم سر کوچه مدرسه بایستیم و با پسر ها لاس بزنیم وقتی ایام شام غریبان می شه به جای رفتن و روزه خوانی یک قابلمه برمی داشتیم تا نذری بگیریم و اون روز رو از غذا پختن معاف بااشیم و شب هم که می شد می رفتیم به قول خودمون حسین پارتی و لاس زدن ..... وقتی می خواستی بری توی وزارت خانه یا ادارات دولتی باید سرت چادر می کردی و وقتی می آمدی بیرون با حرص و نفرت چادر رو از سرت برداری و مثل نوار بهداشتی خون آلودی که حتی از سطل زباله هم شرم داری که ببینش , بچپونی توی کیفت .... این بود نتیجه حکومت اسلامی ؟
وقتی اسلام می گه اسلام یعنی رعایت عدالت و پرهیز از زور و جبر یک عده کاسه داغتر از آش پیدا می شن و قوانین خدا رو می پیچونن و در حد درک و فهم ناقص خودشون تعبیر می کنن و دیگران رو وادار به اطاعت می کنند ! این بود نتیجه اون انقلاب ؟ بی غیرت کردن مردم و لکه دار کردن ناموس مردم و قتل عام جوون های مردم ؟؟

وقت از نی کر شدن
وقت عاشق تر شدن
وقت عریان تر شدن
گم شدن پیدا شدن
وقف یکدیگر شدن
بی در و پیکر شدن
رد شو از هر نابلد
در عبور از فصل بعد
رو به این بی منظره
این غزل کُش این جسد
این همه بی خاطره
این همه بی پنجره
خیل خود جلاد تلخ
این زلال باکره
تاره یار ما بدار
خلوت ما بی حساب
مسلخ سبزینه ها
جنگل بی برگ و بار
بشنو از این زخم جان
بشنو از این ناگهان
بشنو از من بی دریغ
در حضور غایبان
رد شو از آوار برگ
رد شو از فصل تگرگ
رد شو از این زم حریر
رد شو از دیوار مرگ
پر کن از می نای نی
بغض سیل آسای نی
بشنو از دل ضربه ها
بشنو از آوای نی ......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, September 21, 2002

باز چند روزی خورد به تعطیلی و من از بی کاری قاطی کردم ! این دو روزی که تعطیل بود با یکی از دوستان بسیار عزیزم عصر ها پیاده راه می افتادیم و خیابان ها رو گز می کردیم و به قولی ولگردی می کردیم !
می رفتیم توی پارک و اینور و اونور و مثل بچه مثبت ها مدام بحث های عاشقانه و فلسفی و روان شناسانه می کردیم . بعد از کلی حرف و حدیث رفتیم سراغ بحث ازدواج !!! دوستم میگفت می خوام ازدواج کنم اما شخصی رو که انتخاب کردم رفتارهای عجیبی رو با من در پیش گرفته و من گیج شدم از این رفتارها و جواب و دلیلی برای این رفتارش پیدا نمی کنم !
چون من با اون دختر خیلی صمیمی بودم و خیلی وقتها با هم درد و دل می کردیم و من تا حدود زیادی به روحیات و اخلاق اون دختر آشنا هستم , برای همین دوتایی نشستیم به تجزیه تحلیل مساله تا ببینیم مشکل از کجاست !
ما در این دو روز زیاد سر این موضوع صحبت کردیم و در نهایت امشب به جواب رسیدیم !
یکی از نتایجی که من به اون رسیدم این بود که چقدر خوبه دو نفر که می خوان با هم ازدواج کنن اول از همه دیدگاهای همدیگه رو مد نظر داشته باشند و با شناخت کافی اقدام به ازدواج کنند ! در واقع انسان باید عاقلانه ازدواج کنه و عاشقانه زندگی .....
ازدواج امر خیلی مهمی هست که انجام اون برای هر انسانی امکان پذیر هست ! اما متاسفانه دوام و بقای اون در 80% موارد با شکست مواجه می شه و علت اون هم عدم شناخت یکدیگر هست ! هر انسان بالغی می تونه به راحتی ازدواج کنه ! اما چه تضمینی وجود داره که این پیوند با دوام و پایدار بمونه وقتی که ما انتظارات و روحیات و نیازهای شریک زندگی خود رو نمی دونیم , پس چطور باید انتظار دوام زندگی رو داشته باشیم ؟
من برای نمونه مشکل دوست خودم رو عنوان می کنم !

در جامعه ما متاسفانه هستند دخترانی که تصور درستی از پسرها و مردها ندارند و این بر می گرده به نوع سیاست های غلطی که دولت خدمتگذار در طول 25 سال اجرا کرده بود ! اگر دخترها و همینطور پسرها از زمان مدرسه با هم در ارتباط سالم باشند می تونند با روحیات و خصوصیات روحی و عاطفی هم آشنا بشوند و در آینده به سنی می رسند که باید شریکی برای خودشون انتخاب کنند دچار مشکلات شدید عاطفی نمی شوند !
باز هم متاسفانه این روابط تا زمانی که دخترها یا پسرها تحت کنترل همه جانبه والدین قرار دارند گسسته باقی می مونه ! زمانی که دختر یا پسر وارد اجتماع می شوند و شروع به کار یا تحصیلات دانشگاهی و ارتباط با جامعه می گیرند , بطور طبیعی شروع به ارزیابی و انتخاب شریک آینده خود می کنند !
اما به علت عدم شناخت کافی و نداشتن هیچ تصور ذهنی از جنس مخالف در تصمیم گیری خود دچار اشتباهات فاحشی می شوند و یا به شدت سر خورده و منزوی و افسرده ! در حالت های حادتر هم دست به اعمالی نظیر خودکشی یا فرار از خانه و یا رفتن به مواد مخدر برای تسکین درد خود می کنند !
روابط دختر و پسر با هم رو می تونیم به دوران زندگی تشبیه کنیم :
هر انسانی دوران زندگیش به چند قسمت تقصیم شده : نوزادی - کودکی - نوجوانی - جوانی - میانسالی - پیری !!
انسانها در این دوره ها نیازهای متفاوتی دارند که در دوره های بعدی اون نیازها از بین می رود و بی ارزش یا حتی مضحک جلوه می کنند !
بیشتر شما دیدید که مثلا شما موزیک های سنگین متال رو گوش می دید و پدران شما میان و به شما معترض می شن و می گن این هم شد آهنگ ؟ چند سال دیگه می فهمین چه آشغالایی گوش می دادین ! شما می خندین و می گین برو بابا نمی فهمی ! موسقی یعنی این ! از دنیا پرتی ! هم شما درست می گین هم پدرتون ! شما به این دلیل درست می گین چون در سن جوانی و نوجوانی نیاز شما به تحرک و شور و شوق و هیجان هست ! اونها هم به این دلیل درست می گن چون سن میانسالی آرامش می طلبه نه هیجان و تحرک و غوغا رو !!! اونها با این حال می کنن که گلپا بگذارند یا الاهه ناز رو و ساعتها با اون برن تو حس ! جوانها هم که پر از انرژی هستند صدای موزیک رو بلند می کنن و ریتم های تند رو ترجیح می دن ! حال با این مقدمه باید گفت :
انسان نیازهایی رو در دوران کودکی داره که باید برطرف بشه و اگه نشه در دوران بعدی زندگیش یعنی نوجوانی باعث ناهنجاری شخصیتی خواهد شد و همینطور نیازهای دوران بلوغ که اگر برآورده نشوند زندگی انسانها رو کاملا تحت تاثیر قرار می دهند !!!
روابط دختر و پسر هم درست مثل این نوع نیازها می مونه ! معمولا بعد از سن بلوغ افراد شروع می کنند به شناختن جنس مخالف خود ! پسر ها سعی در ایجاد رابطه با دختر ها می کنند و دختر ها هم همینطور که امری کاملا طبیعی هست ! اما زمانی که از طریق نیروهای فشار , نظیر خانواده و یا دولت این نیاز ها سرکوب می شه و در سالیان بعد مثلا 3 یا 4 سال بعد وقتی این پسر یا دختر دارای آزادی عمل می شوند , رفتارهایی رو بروز می دهند که غیر قابل کنترل می باشند و حتی نابود کنند زندگی آنها ! نمونه هایی از اونها در حد شدید اون خودفروشی دختران است مه همه شاهد اون هستیم ! و یا سردی و بی تفاوتی دخترها !
پسری که در سن 18 سالگی باید با دختری رابطه دوستانه داشته باشه برای فقط شناخت جنس مخالف خودش , تصور کنید که در سن 24 سالگی این فرصت براش پیش بیاد !
این سن , سنی هست که پسر 24 ساله دوست داره بنا به غریزه از جنس مخالف لذت ببره . حالا فکر کنید باز هم این نیاز برطرف نشه و در سنین 27 یا 28 سالگی این فرصت آشنایی برای پسر ایجاد بشه ! این سنی هست که پسر تبدیل به مردی عاقل و بالغ از نظر فکری و جسمی شده و به دوران جوانی وارد می شه , حالا زمانی هست که باید ازدواج کنه !
در صورتی که اون چون نیازهای اولیه اش رو برآورده نکرده در این سن می خواد که شروع کنه تازه به شناخت جنس مخالف در صورتی که اصلا بطور ذهنی نمی تونه این رابطه رو بپذیره چون نیاز سنش و عرف جامعه ازدواج رو گوش زد می کنه و همین اختلالات رفتاری و شخصیتی باعث سر خوردی اون می شه ! مسلما هیچ دختری حاضر نیست با پسری در سن 28 یا 30 یا 35 سالگی رابطه دوست دختر - پسری داشته باشه و دوست داره ازدواج کنه باهاش اما وقتی که اون شخص این انگیزه و بلوغ و آگاهی رو در درونش نمی بینه چه باید بکنه ؟

این دقیقا همون موردی بود که برای دوست من پیش آمد ! اون دختر چون در سن مقتضی خودش نیازهای سن خودش رو برآورده نکرده بود در سنی که باید تشکیل خانواده بده , تصور دوستی رو در سر می پروراند و یکباره با حقیقت عظیمی بنام زندگی و آینده روبرو شده بود !
این برای اون یک فاصله درازی رو ایجاد کرد ! فاصله بین دوستی تا ازدواج ! چقدر درناکه برای کسی که هنوز در حال و هوای نوجوانی باقی مونده و یکباره خودش رو در دوران جوانی پیدا می کنه و پی به عقب ماندگی شخصیتی خودش می بره و ناتوان از حل مشکل خودش می مونه !!!
دوست من قبلا ازدواج نا موفقی داشته و می تونم بگم که تجربه خوبی بدست آورده و از شکست خودش عبرت گرفته ! شاید مقصر اون بود یا نبود , این مهم نیست ! اما مهم گرفتن درس بوده !
دوستم شریکی که برای خودش در نظر گرفته بر عکس خودش انسانی بی تجربه بود ! وقتی تقاضای ازدواج مطرح شد , رابطه بین این دو شکر آب شد ! زیاد روی این مساله فکر کردم و به نظرم دلیل اون این بود که زمانی که دوست من پیش قدم شده برای ایجاد یک ارتباط اون شخص با انگیزه دوستی وارد گود شده بود , اما دوست من که به بلوغ ازدواج رسیده بود و خیلی از مسائل رو برای خودش حل کرده بود و می دونست که از زندگی چه توقعی داره تقاضای ازدواج رو مطرح کرد ! در صورتی که مطرح شدن تقاضای ازدواج اون دختر رو در بهت فرو برد و کلا تمام افکارش رو به هم ریخت !
شما تصور کنین که دختری که هنوز به ارتباط بین پسر و دختر بصورت یک رابطه صمیمانه و دوستانه معمولی و بدور از عشق . پایبند شدن نگاه می کنه وقتی که با تقاضای ازدواج مواجه می شه چه عکس العملی می تونه نشون بده ؟
این واکنش در اون دختر , جبهه گرفتن بود ! این جبهه گیری برای دوست من که با خودش کنار اومده بود سنگین بود و اون هم در مقابل برای اون دختر موضع گیری کرد و در نهایت یک جنگ فرسایشی بین آنها آغاز شد !

چقدر می تونه دردناک بتشه وضع انسانی که از دوران خودش عقب تر زندگی می کنه و چه ظلمی که نسبت به ما روا داشتند ..... و چه نام زیبایی بر ما نهادند : نسل سوخته !
شاید 100 سال طول بکشه که این معضل از نسل ما برطرف بشه اما در این فاصله چه تعداد از انسانها زجر خواهند کشید ؟ فقط به خاطر طرز فکر یک انسان بی وجود و افراطی ..... بهایی به سنگینی زندگی میلیونها نفر ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, September 20, 2002

یا ایها الناس !!! زنها را دريابيد ...... من نگفتم ! دین شما گفته :

عده اي به گمان باطل خيال مي كنند ازدواج و ايجاد رابطه جنسي و دوست داشتن زن در يك تعامل و
رابطه حلال دور از اخلاق و تهديب نفس است ، اين در حالي است كه دين اسلام به شدت دوست داشتن
زن را تحسين كرده و رهبانيت و جدايي از زن را مورد نكوهش قرار داده است .
در حديث معتبر نقل شده است : سكين نخعي زن را دوست نمي داشت و به زعم خود ترك زن و بوي
خوش و طعام لذيذ كرد و فكر مي كرد كه اختيار عبادت كرده است و در اين باب نامه اي به حضرت
صادق (ع) نوشت . آن حضرت در جواب مرقوم داشتند اما زنان ، پس مي داني كه حضرت رسول (ص )
چند بار ازدواج فرمودند و اما طعام لذيذ پس مي داني حضرت رسول (ص ) گوشت و عسل تناول
مي فرمودند و هم چنين از حضرتشان نقل شده است كه دوست داشتن زن را اخلاق مي دانستند.
روزي زن عثمان بن مظعون به خدمت رسول خدا (ص ) آمد و عرؤ كرد: اي رسول خدا (ص ) عثمان
روزها روزه مي باشد و شبها نماز مي كند و به نزد من نمي آيد حضرت ناراحت به نزد عثمان آمدند و
فرمودند، اي عثمان ، خدا مرا به رهبانيت نفرستاده است ليكن به دين آسان و مستقيم فرستاده
است روزه مي گيرم و نماز اقامه مي كنم و با زنان خود مباشرت مي كنم پس هر كه دين مرا خواهد
بايد به سنت من عمل كند و از سنت من نكاح زنان است .
در حديثي ديگر نقل شده است سه زن به خدمت رسول خدا رسيدند يكي گفت شوهرم گوشت نمي خورد
و ديگري گفت ، شوهرم بوي خوش نمي بويد و سومي گفت : شوهرم نزديكي با زنان را خوش ندارد.
سپس حضرت بيرون آمدند در حالي كه از روي ناراحتي رداي خود را برزمين مي كشيد تا بر منبر
آمدند و حمد و ثناي الهي گفتند و فرمودند: چرا جماعتي از اصحاب من گوشت نمي خورند و بوي
خوش نمي بويند و نزديك زنان نمي روند من گوشت مي خورم و بوي خوش مي بويم و به نزد زنان
مي روم و هر كه سنت مرا نخواهد از من نيست . هم چنين روايت است زني به خدمت رسول خدا (ص )
مي رسد و از شوهرش شكايت مي كند كه او مرا دوست ندارد و از من دوري مي كند حضرت فرمود:
اگر مي دانست چه ثواب مي برد در آمدن به نزد تو هرگز از تو دوري نمي كرد سپس فرمود: چون
متوجه جانب تو مي شود دو فرشته او را احاطه كنند و كارش ثواب آن دارد كه در راه خدا جهاد كند
پس چون با تو مجامعت كند گناهان از او مي ريزد چنان چه برگ از درخت مي ريزد پس چون غسل
مي كند از گناهان پاك مي شود.
در خبر آمده است كه پيامبر اسلام (ص ) فرمودند: نور چشم من در نماز و لذت من در زنان قرار
داده شده است و بهره اي از دنياي شما نبردم مگر زنان و بوي خوش .
از امام صادق (ع) نقل شده است مردم در دنيا و آخرت لذتي بيشتر از لذت بردن از زنان نمي برندت از چيزي در بهشت لذت نمي برند كه اشتها آورنده تر از لذت نكاح

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



بالاخره گزارش مربوط به گود افغانی ها رو تموم کردم ! البته با دردسر زیاد ....

همیشه عادت دارم برای تهیه گزارش تنها باشم اما بر خلاف همیشه اینبار به اصرار یکی از دوستان دو نفری همراه شدیم ! و چقدر هم خوب شد ایشون با من اومدن وگرنه حلوای منو خورده بودین !!!
در خیابانهای اطراف چهارراه سیروس به راحتی می توان افغانیها را شمرد انگار که وارد کابل یا قندهار شده ای ! با اینکه مرتب خبر هایی از عزیمت افغانیها به افغانستان رو می شویم در رسانه ها , اما با دیدن این تعداد افغانی فکر می کنم که در این مورد کمی غلو شده باشه ! نمی دونم چه عاملی باعث می شه که در بین این همه معتاد و بساط نشین فقط چشمم افغانی ها رو گرفته !؟به قول صاحب مغازه کتابفروشی واقع ئر خیابان سیروس اینهمه افعانی در ایران چکار می کنند ؟ چرا نمی نویسید که به گوش مسوولان برسه ؟
وقتی منو مصر می بینه قبول می کنه اما به این شرط که ضبط صوتی در کار نباشه ! نمی دونم چرا خیلی از مردم از این وسیله وحشت دارند !؟
در اینجا هر روز از هر 20 مشتری 15 تای اون افعانی هستند و جایی برای ایرانی جماعت نیست ! در همه جا بخصوص در محله های فقیر نشین پراکنده اند بطوری که من خودم هم می ترسم اهل و عیالم را به تنهایی به خیابان بفرستم ! از کله صبح تا هفت و هشت شب کنار خیابان رو می گیرند و مواد می فروشند ! این راسته رو نگاه کن تا آخر ... پر از معتاد و دزده شب ها مردها هم جرات ندارند از اینجا رد بشن
من نمی دونم چرا مرزها رو نمی بندند !؟ اینها هر کدام که می رن با خودشون 2 - 3 کیلو مواد سوغاتی میارن ایران و آب می کنند خیلی هم آدمهای تو داری هستند عمرا از زبونشون بتونی بکشی که از کجا میارن ...

درباره افغانی ها درست مثل ستون پنجم یک دشمن خطرناک صحبت می کرد ! از امنیت می پرسم :
- افغانیها کمتر دزدی می کنند جای شکرش باقیه که دزد خیلی کم دارند اما وفتی هم دزدی می کنند آدم جرات نمی کنه حرف بزنه یکبار هم صد تومن از من بلند کردند اما از ترس جونم از خیرش گذشتم ! ازش تشکر می کنم و میرم سراغ یه افغانی . فقط به ما زل زدن و حرفی نمی زنن ! می پرسم فارسی بلدی ؟
جوابی نمی ده ! از کیفم یه هزاری در میارم و میگذارم تو دستش و می گم : پاتوقتون کجاست ؟
باز هم حرفی نمی زنه .... یه پیرمرد افعانی کمی اونور تر میاد جلو و می گه : عوجالان !!! و هزاری رو می گیره و می ره !
دوباره میام پیش کتاب فروش و می گم :
- عوجالان کجاست ؟
عودلاجان !!!! یه بازارچه هست همین نزدیکا و بعد آدرس و کروکی اونجا رو می کشه و می ده به دستم و می گه من جای شما بودم این ریختی نمی رفتم اصلا نمی رفتم ! نمی ترسی از جونت ؟
- از چی بترسم ؟
جوونی و سرت باد داره از ما گفتن بود خود دانی ... و بعد سرشو تکون به علامت تاسف و می ره تو مغازه ...
همکارم می گه : بیا برگردیم تو خیلی دیوونه ای !!!
- نترس بابا من باهاتم بیا بریم اگه دیدیم ناجوره برمی گردیم !!!
توی بازارچه جای سوزن انداختنم نیست ! دوستم دستمو می کشه و می گه بیا برگردیم ! دستشو می گیرم و می گم نترس بابا تا اینجا اومدیم بقیه اش رو هم می ریم ...
از بازارچه میاییم بیرون و وارد کوچه سرپولک می شیم ! افغانی قد بلندی با اورکت سربازی بساطی پهن کرده و آت و آشغال می فروشه ! رادیو جیبی و ضبط صوت و باتری و .... همه هم دست دوم و شکسته !
نگاهش می کنم و اونم منو نگاه می کنه ! دنبال جمله ای می گردم که وادار به حرف زدنش کنم ... رادیو کهنه ای رو برمی دارم و می پرسم چنده ؟ حرفی نمی زنه و از دستم می گیره و به برق می زنه .. جالبه که از کجا برق آورده ؟!! هر چی نگاه می کنم منبعش رو پیدا نمی کنم !شروع می کنه به موج گرفتن که یعنی سالمه ! اما صدایی از توش در نمیاد ! چشمم به دست راستش می افته که مصنوعی هست ! می پرسم :
یادگار جنگه ؟ متوجه نمی شه ! دوباره می گم تو جنگ اینجوری شده ؟ با سر تایید می کنه و اخم می کنه !
چند سوال دیگه که می پرسن ترش می کنه و بساطش رو ول می کنه و می ره کمی دورتر و زل می زنه به من ! صبر می کنم تا بیاد ! اما نمیاد و فقط منو نگاه می کنه و هر بار هم که نگاهش به من می افته حس می کنم بد و بیراه نثارم می کنه !
آخر سر من می رم پیشش و می پرسم : چند ساله ایرانی ؟
- 3 سال
نمی خوای برگردی ؟
- اگه نوبتم , برمی گردیم !
اونجا کار هست ؟
- نه
پس چکار می کنی ؟
...... سکوت ......
برای کی می جنگیدی ؟
...... سکوت .......
حرف نمی زنی ؟
- نه
دیگه حاضر نیست جواب بده . من هم حواسم پیش دو دختر بچه افغانی هست که از کنارم رد می شوند و افغانی بیچاره رو با گفتن خداحافظ خوشحال می کنم و دنبال دختر ها راه می افتیم ....
دختر ها وارد یک کوچه می شوند و پشت در خانه ای می ایستند . به همکارم می گم ازشون عکس یگیره ! من هم وارد مغازه روبرو می شوم . دهنم خشک شده از دوستم می پرسم تو چیزی نمی خوری؟
- چه عجب یاد ما افتادی !!!! اگه مهمونمون کنین می خورم !
خوب چی می خوری؟ می خوام سر به سرش بگذارم و می گم : کیک و دوغ می خوری ؟ یا نوشابه با بیسکویت ؟؟؟؟
- هر وقت مثل تو جواد شدم از اینا می خورم و خودش می ره آب میوه می گیره ! منم یه دلستر می گیرم و شروع می کنیم به خوردن !
صاحب مغازه ایرانیه و با شاگردش دارن جنس ها رو مرتب می کنند اون هم معتقده که افغانی ها همه جا رو گرفتند اما نه به اندازه مولوی ! اونجا زیاد تره ! برو اونجا خیلی خبراست !!!!!!!!
بعد از خوردن نوشیدنی هامون راه می افتیم به سمت سید اسماعیل ... از کنار خانه آیت الاه بهبهانی رهبر مشروطیت هم گذر می کنیم و همکارم چند تا عکس می گیره ! تمام این محلات رو افغانی ها اشغال کردند ! یاد محله چینی ها در آمریکا افتادم که قسمتی از شهر رو به خودشون اختصاص داند ! انتهای کوچه سید اسماعیل , سر بازار حضرتی کنار یک ساندویچ فروش سیار , باز هم یک مرد افغانی مشغول فروختن ضبط های یک کاسته قدیمی هست ! انگار از وقتی طالبان این وسائل رو ممنوع کرده بود افغانی ها هم هر چی رادیو و ضبط داشتند آوردن ایران !
بازار حضرتی رو پایین می آییم و راه می افتیم به سمت بازار افغانی ها یا بهتره بگم جایی که قبلا به بازار مولوی معروف بوده ! توی بازار مولوی از هر ده نفر , 7 نفر افغانی دیده می شه ! ردیف به ردیف دیوار ها هم پر از معتاد تزریقی هست ! بعضی از اونها حتی از استعمال مواد در ملا عام هم شرمی ندارند !
هر چی جلوتر می ریم نگاهها سنگین تر می شوند و با معنای خاص ..... از همان ابتدای بازار عده ای حدود بیست - سی نفر ایستاده اند و ناس می فروشند !! ناس ماده ای مخدر و علف ماننده به رنگ سبز که توی بسته های نایلونی کوچکی می فروشند ! یکی از مغازه دار ها می گه :
اینها تنها ناس نمی فروشند چیزهای دیگه ای هم می فروشن ! کافیه پول رو کنی همه چی برات سه سوت ردیف می کنن !!!!
وارد یکی از مغازه ها می شیم که خرده ریز می فروشه ! لیف - سنگ پا - تسبیح - مداد - خودکار و .... اما به محض ورود ما چیزی که جلب توجه می کنه وجود چندین فوطی مشروب هست که با وارد شدن ما پارچه ای روشون کشیده می شه !
برای لحظه ای به دیده های خودم شک می کنم اما برای اطمینان با اعتماد به نقس می گم : چند ؟
- چی چند ؟
زیر پارچه ای ها !!
کمی به صورتم نگاه می کنه و می گه : تو اهل این حرفا نیستی برو بذار کاسبی کنیم !!
از کیفم دو تا هزاری در میارم و میگذارم جلوش و می گم : یکی بده بیاد ! تو دلم از لحن لاتیم خنده ام گرفته و همکارم هم مدام استینم رو می کشه که یعنی بی خیال ! مرد سریع پول ها رو بر می داره و یک نایلون سیاه بر می داره و قوطی وودکا رو می گذاره توش و با باقی پولم یعنی 700 تومن می ده دستم و می گه از اینجا رفتی بیرون پای خودته !
می خوام سنگ تموم بگذارم ... می گم : خیالی نیست !
فروشنده با چشم های از حدقه بیرون اومده منو نگاه می کنه .... لابد تو دلش می گه : این که ماله این حرفا نیست پس این چه جورشه ؟
وقتی از مغازه بیرون میاییم می زنم زیر خنده و همکارم هم مدام بهم بد و بیراه می گه ! در نهایت بسته رو توی جوب آب می اندازم و خلاص ....
تا اینجا معلوم شده که اینجا هر چی اراده کنیم پیدا می شه ! اما برام کافی نیست و باید بیشتر ادامه بدم !
می ریم سراغ یکی از ناس فروشها !
- بسته ای چند ؟
با نگاه بُهت زده و مکثی طولانی ...... پنجاه تومن !
اسکناس 100 تومنی رو از کیفم در میارم و می دم بهش ! می گیره و خوب براندازش می کنه و بعد از جیبش یک اسکناس 50 تومنی در میاره و به همراه یک بسته ناس تحویلم می ده !
- چطوری مصرف می کنن ؟
اگه بلد نیستی نخر !!!!
- خوب یادم بده ..
با عصبانیت بسته و 50 تومنی رو از دستم می کشه و 100 تومنی رو تحویلم می ده !
اصرار فایده نداره ! مجبوری به سراغ فروشنده بعدی می ریم !
باز هم به همین شکل اما کمی مودبانه تر برخورد می شه ! وقتی علت رو می پرسم می گه : مصرفش برام نقص داره ! سعی می کنم بفهمم چطور ناس رو استعمال می کنند اما هیچ کس حاضر به جواب نیست ! در حال صحبت با یکی از فروشنده ها هستم که نگاهش رد شخصی رو در میان جمعیت می گیره و می ره به دنبال اون و می گه همشهری بیا اینجا .... و بعد هم از جیبش چند بسته کوچک به اندازه سکه 5 تومنی هرویین در میاره و به اون شخص می ده و چند تا هزار تومنی دریافت می کنه !
این بار به سراغ فروشنده ای می رم که با مشتری ای هم کلام شده ! می پرسه : چی می خواهی ؟
- سیگا !!
بسته ای و پولی رد و بدل می شه بی آنکه من بفهمم چی بوده !
به سراغ پسر جوونی می رم که ناس می فروشه ! با دیدن من نیشش تا بناگوش باز می شه ! همکارم سعی می کنه ازش عکس بگیره اما صورتش رو می پوشونه و ناچار دوربین رو جمع می کنیم !
- بهم یاد می دی ناس رو چطور استفاد ه می کنن ؟
نه !!
- بهت پول می دم ! چقدر می خوای ؟
بلد نیستی نباید بخری برات نقص داره !!!!!
یه چیز قوی تر از این نداری که ما بلد باشیم استفاده کنیم ؟
با اشاره سر می فهمونه که دنبالش برم !!! خوشحال از این پیشنهاد راه می افتیم دنبالش ! وارد مغازه ای می شیم که صاحب اون افغانی هست ! با هم در گوشی صحبت می کنند و بعد مرد فروشنده بسته ای رو بیرون میاره و می ده به جوون ! اون هم می ده به من و می گه صد هزار تومن !
- این چی هست ؟
هرویین !!!!!
می خوام ادای فیلم ها رو در بیارم و می گم : خالصه ؟ انگار که درست گفتم چون از جیبش کاتری رو در میاره و تیغه اونو فرو می کنه توی بسته و در میاره و می گیره جلوم تا تست کنم !!!! تو بد مخمصه ای افتادم ..... به همکارم نگاه می کنم و نگاه اونم به من می فهمونه که حقت همینه !
با ترس و لرز نوک انگشتم رو توی گرد سفید روی تیغ فرو می کنم و به تقلید از فیلم ها دهنم می گذارم .... مزه عجیبی دارم بین شوری و تلخی و بی مزه گی ! بهش می گم می رم پول میارم همراهم اینقدر ندارم ! با تکون سر تایید می کنه !
ما هم بدو میاییم بیرون و فرار ...... از بازار مولوی خارج می شیم ... در همین حال افغانی ای رو می بینم که بسته ای ناس از جیبش در آورده و مقداری از اون رو توی دهانش خالی میکنه و شروع میکنه به جویدن ! در آخرین لحظات طرز استفاده اونو یاد گرفتیم ! بالاخره از اونجا دور می شیم راه می افتیم به سمت خونه !
توی راه به این فکر می کنم که مسوولان مدام از مبارزه با مواد مخدر توی کشور صحبت می کنن اما به این آسونی انواع مواد مخدر بفروش می رسه و حتی یک ناظر هم وجود نداره ..... باز هم تبلیغات دروغین .....
امروز توی روزنامه خوندم : تعداد زیادی از افغانی هایی که ایران رو ترک کرده بودند دوباره به ایران برگشتند !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~`



........................................................................................

Thursday, September 19, 2002

........................................................................................

Wednesday, September 18, 2002

درس شیرین اسلام شناسی ( معارف اسلامی )

راستی به این فکر کردین که چرا دین اسلام اینقدر متفاوت هست ؟ هر کشور اسلامی رو که نگاه می کنین در اون قوانین اسلام به یک شکل اجرا می شه ! بهتره بگم در کشور های اسلامی قوانین اسلامی جوری اجرا می شه که به نفع مردها ست ! اگه شما تونستین کشوری رو پیدا کنین که توی اون دین اسلام مشابه کشور های دیگه اجرا بشه ؟!!!
در کشور عربستان زنها حق رانندگی ندارند - در کویت زنها نماینده مجلس نمی تونن بشن - در عراق زنها به خدمت سربازی باید برن - در افغانستان زنان باید تو سوراخ موش بمونن - تو پاکستان زنها باید مثل برده کار کنند در ایران هم زنها کنیز مردها و تو سری خور هستند !
توجه می کنید که چقدر اسلام زیباست ؟ کی گفته که دین اسلام گفته بین زن و مرد برابری وجود داره ؟ شما شنیدین ؟ اگه شنیدین , به چشم اجرا شدنش رو دیدین ؟ اگه دیدین حتما با موسسه گینس تماس بگیرین که ثبت بکنن !!
من نمی دونم فرق بین اسلام و مسیحیت چیه ؟ احتمالا جای این دو دین عوض شده ! چون توی مسیحیت زنها دارای حقوقی برابر مردها هستند ! یک مورد رو عرض می کنم :
اگر در کشور های اروپایی زن و مرد با هم متارکه کنن کلیه اموال نصف می شه ! اما توی ایران میان می گن یکی رو می فرستیم بیاد تحقیق کنه ببینه بعد از 20 سال زندگی مشترک چی ماله زن هست چی مال مرد ! فاکتور اجناسی که 20 سال قبل خریدین رو بدین تا برآورد کنیم ! یعنی برو تو خماری . خانم شما جهازی که آوردی پشت عقد نامت ثبت نشده !! پس حقی نداری ! اینا مال شوهرته ! شوهر جهاز میاره !!
بچه ها ؟ پسر 3 سالش شد ماله شوهرته دختر هم 7 سالش شد باز هم ماله اون !
- من چی ؟ من مادرشون هستم ...
زن ؟ مادر ؟ زن یعنی دکور ! یعنی سوراخ فوری ! زن یعنی ماشین جوجه کشی ! زن یعنی کشک ! زن یعنی رفع حاجت جنسی ! زن یعنی کنیز ! زن یعنی مال و دارایی همراه با تاریخ تولید و تاریخ انقضاء ..
- حق من از بچه ها ؟
مگه تو حقی داری ؟
- من به وجودشون آوردم ! از خیابون که نیاوردم .....
تو که نه از شیره جونت بهشون دادی نه درد زایمان کشیدی نه شب تا صبح ونگ ونگ بچه ها رو تحمل کردی با صدای خفشون کن شوهرت نساختی ..نه صبح تا شب که من نبودم تربیتشون کردی ! چه حقی ؟ این من بودم که همه اینکارا رو کردم ! باور نداری؟ برو از حاج آغا بپرس ....
- مگه اسلام نمی گه فاطمه زهرا الگوی زنان بهشت هست و زن رو باید احترام گذاشت !؟
اون ؟ اونکه لولو سر خرمنه اگه اون نبود که دستآویزی هم نبود که آخوندها زن ها رو بترسونن و بگن دست از پا خطا کردی ؟ خدا سوسکت می کنه ! رفتی جهنم ! سنگ می شی ....
خواهرم ... زن باید مطیع مرد باشه ... مرد بگه بمیر بمیره ! مرد از بیرون عصبانی بود اومد فک زنشو پیاده کرد حق داره ! عصبانی بوده ! مرد گفت ماست سیاهه باید بگی سیاهه ! مرد گفت دیگه باهات حال نمی کنم و می خوام زن بگیرم باید بگی چشم و خودت بری براش خواستگاری ! مرد بگه صبح تا شب که من میام باید بشینی خونه و تکون نخوری باید بگی اطاعت می شه ! مرد سالی یک بار یک قرون گذاشت کف دستت و گفت برو برای خودت یه چیزی بخر باید بذاری رو سرت حلوا حلوا کنی ! مرد تا دیر وقت رفت بیرون الواطی و شب هم مست و خراب اومد خونه نباید اعتراض کنی ! مرد اگه بهت خرجی نداد نباید اعتراض کنی نون خالی رو لوله کن و وسط اون هوا بگذار و ساندویچ هوا بخور ! اگه نون هم نبود گشنه پلو بخور با خورش دل ضعفه !
بچه دار نمی شی ؟ پس به چه دردی می خوری؟ من زن گرفتم که بچه بیاره ! یادم هم رفته که پای خطبه عقد بنام خدا و پیغمبر قسم خوردم که تا آخر عمر در سختی ها و خوشی ها همراه زنم بمونم ! بابا اونا فیلم بود !
مهریه می خواهی ؟ اینقدر می چزونمت که بگی جونم آزاد مهرم حلال !
- بچه ها رو گرفتی بی انصاف اقلا مهریم رو بده این همه پول و دارایی داری ....
ندارم مگه نمی بینی ؟ قبل از اینکه بخوام طلاقت بدم بنام خانوادم کردم که دستت به چیزی بند نباشه !! حالا هم از کجا بیارم ؟ برو دادگاه بگو به اقساط 200 ساله تعیین کنن ! ماهی 5000 تومن ...
ارث پدریم رو خوردی نامرد اقلا اونو بهم بده !!
ای بابا زن و شوهر نداره که .... تازه مدرکت کو ؟ مدرکی داری که دست من پول دادی ؟
(در محضر دادگاه ) : خانم محترم آدم به شوهرش پولی که می ده مگه طلب می کنه ؟ هر چی داشتی باید تقدیم آغاتون می کردی ! زیادی شلوغش کردی؟ .. اصلا مدرکی داری که ثابت کنی شوهرت یک سال خامت کرده و مخت رو تلیت کرده و سرت رو شیره مالیده و خرت کرده تا پولات رو بگیره و بالا بکشه بعد که خرش از پل گذشته یه تی پا زده بهت و گفته هری ی ی ی ی ....
- اجرت المثل من چی می شه ؟
چی ؟ اجرت المثل ؟ مگه چکار کردی ؟ صبح تا شب خونه بودی مفت خوری کردی !
- پس این همه کار .....
کار ماله مرده ! زن و کار ؟
- پس جهازم چی می شه ؟
جهاز ؟ چند تیکه خرت و پرت و تخته پاره رو می گی ؟ بر دار مال تو , البته چون من مرد خوبی هستم این لطف رو بهت می کنم که اموال خودت رو به خودت می دم .....
- بیست سال از زندگیت رو با لوازم من سر کردی و خراب که شدن حالا اخ شدن ؟
می خواستی نیاری !!! تا مادرم بره همه جا پر کنه که رفتیم دختر گدا زاده آوردیم ....
- این مدتی چند سال که نفقه به من پرداخت نکردی چی می شه ؟
خواهرم گذشت از فضایل بزرگان ما بوده و هست ! از فاطمه زهرا یاد بگیرین که ایثارگر بودند ! شلوغ می کنی ؟ برو از همسایه هایی که سالی یک بار هم نمی بینی و نمی شناسیشون و کلانتری محل که نه سر پیازه نه ته پیاز استشهاد محلی بگیر که شوهرت بهت خرجی نمی داده ...
- من طلاق نمی خواستم بگیرم ... چرا بدون اینکه احضارم کنین حکم طلاق رو صادر کردین ؟
خواهرم اسلام گفته حق طلاق در همه حال با مرد هست ! حالا تو می خوایی فاطمه زهرا باش می خواهی فاحشه ! شوهرت عشقش کشیده تو رو طلاق بده چون مرد هست ما رفتیم تو دین اسلام دستکاری کردیم و طلاق غیابی رو اختراع کردیم که مرد در غیاب زن بتونه طلاقش بده ! ولی زن حق نداره شوهرش معتاد باشه - بیمار روانی باشه - بیمار سرطانی باشه - مجنون باشه - جانی باشه تقاضای طلاق بکنه ! اصلا امکان نداره !!! شوهرت معتاده ؟ ثابت کن ! این آدرس آزمایشگاه برین آزمایش بگیرین ! شوهرت هم آزاده که بره و توی شیشه ادرارش قرص ...... رو خورد کنه و بریزه تا نتیجه آزمایش منفی بشه !
می دونی که اسلام می گه برابری زن و مرد !
- بی انصاف بچه ها رو گرفتی اقلا بگذار ببینمشون !!!
اگه تونستی پشت گوشت رو ببینی بچه ها رو هم می بینی ! دیگه طلاقت دادم تو هم که مادر این بچه ها نبودی حقی هم نداری من این بچه ها رو از زیر بوته به عمل آوردم ....

در صورتی که بچه ها به زن داده بشوند :

- مرد چرا خرج بچه ها رو نمی دی ؟
ندارم ! از کجا بیارم ؟ قبلا که خرج خانواده رو نمی دادم که حالا که یک نفر هستم خرج جن و پری ها رو می دم و کم میاد ! شکایت داری برو دادگاه .....
خانم شوهرت نداره ! از کجا بیاره ؟ تورم زیاده تو جامعه ! گرانیه ! حالا ما بهشون ابلاغ می کنیم که هر زمان عشقشون کشید دوزار ده شاهی بگذارن کف دست شما ! انشاالاه .......... اصلا بچه ها مال شماست ! مرد حقی نداره وقتی پای پول در میونه !

در صورتی که زن از مرد معتاد طلاق بگیره :

حق نداری ازدواج کنی باید تا آخر عمرت مجرد بمونی چون اگه شوهر کنی رو صورتت اسید می پاشم ...

در اروپا :
مرد و زن زمانی که از هم جدا می شن می خواد زن حتی یک سوزن هم نداشته باشه اما همه اموال باید بطور مساوی تقسیم بشن ! بچه ها حق نگهداری شون با مادر هست مگر اینکه مادر صلاحیت نداشته باشه و یا نخواد سرپرستی کنه ! پدر باید ماه به ماه حقوق و خرج بچه ها رو بده اگه نده می اندازنش زندان ! و یا از اموالش بر می دارن !
با یک محاسبه معمولی می شه نتیجه گرفت که ما مسلمان هستیم یا غربی های رنگ پریده نجس !؟؟؟؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, September 17, 2002

امروز تو سایت شیرین یک مطلب تاسف بار و احمقانه خوندم در مورد تارک دنیا شدن ! سخنان زهرا شجاعی رو نقل کرده بود از ایسنا ! تا حدی انتقاد درستی کرده بود از این زن ابلیس ! اما از یک نکته اساسی غاقل بود و من دنباله بحث اونو پی می گیرم :

در جایی عنوان شده بود که دخترها با سرگرم کردن خودشون و انجام کارهای مختلف حس جنسی رو در خودشون بکشن سرکوب کنن و در وافع تارک دنیا بشن ! سخن جالبی بود اما متاسفانه کاملا واقعیت داره !
می بینیم در جامعه ما دخترهایی که دانشگاه رو تموم می کنن بلافاصله وارد دانشگاه می شن و مشغول به کار ! عدهای در یک یا نهایت دو سال بعد از اشتغال ازدواج می کنند و خلاص !
اما باقی اونها وقتی می بینن همکارانشون ازدواج کردن و رفتن و اونها موندن دچار نوعی سر خوردگی می شن و به پوچی می رسن و سعی می کنن با کار و فعالیت بیش از اندازه زمینه های این سر خوردگی ها رو از بین ببرن و در واقع خودشون رو فراموش کنند ! به خیلی از این دخترها برخورد کردم و برخورد نزدیکی دارم !
همین چند ماه قبل بود که با دختری صحبت می کردم 26 ساله ! این دختر که مهندس کامپیوتر بود بعد از مدتی که می بینه کسی خاطر خواهش نیست شروع می کنه به کار سخت و ذهنش رو در گیر کار می کنه و در نهایت هم بیمار می شه و راهی بیمارستان البته اینم بگم که این دختر مخالف رابطه با یک پسر نبود و حتی فرهگ خانوادگی بالای داشت که از روابط دختر و پسر استقبال می کردند اما بطور آگاهانه و متعادل !و خبلی هم زیبا بود اما این دختر ترس داشت از پسر ها و فکر می کرد پسر ها آفریده شدن برای سوء استفاده از دخترها ! این همون استدلالی هست که این زن شیطان صفت ( زهرا شجاعی ) از اون بعنوان یک راه حل برای معضل ازدواج دخترها نام برده !
اما جدای از این موارد یک مورد دیگر هم دخیل هست توی این امر :
توی ایران ما و بعد از انقلاب به لطف شستشوی مغزی جوانهایی که به نسل سوخته معروف شدند نوعی دختر - پسر گریزی در اونها بوجود آمده ! البته تعداد این عده کمتر از حد جوون های عادی هست که می بینیم آزادانه دست در دست هم دنیا رو به سخره می کیرند و خوش و خندان هستن ! اما در کل عده زیادی رو شامل می شوند این عده به اصطلاح تارک دنیایی ....
این عده فکر می کنن دختر برای پسرها یعنی میوه ممنوعه و بالعکس دخترها هم از پسرها وحشت دارند و حتی از دوستی با یک پسر سر باز می زنند . حالا می خواد اون پسر خوب باشه یا بد ! در هر صورت از دید اونها پسر یعنی موجودی کلاش و هوس باز و پست و عامل فلاکت زن ! این عده با این که برای پسر ها بال بال می زنن اما نمی تونن وجدان و درونشون رو راضی به این بکنند که همه پسر ها بد نیستن ! یک نوع تفکر منفی فمینیسمی !
اما در مقابل پسرها هم وقتی این سردی رو از این قبیل دخترها که متاسفانه جزو بهترین دخترها از نظر ملاکهای عرف جامعه هستند قرار می گیرند اونها هم پا پس می کشند و تصور می کنند که همه دخترها اینطورند و وای به روزی که این دو دسته با هم دوست بشن !
اما نکته بسیار تاسف آور تر اینه که این دختر ها و پسرها وقتی دل مرده می شوند و دستشون از همه جا کوتاه در نهایت تحت فشار جامعه و اطرافیان تن به ازدواج تحمیلی می دهند و چون از قبل هیچ شناختی از جنس مخالف نداشتند در زندگی زناشویی هم دچار شکست می شوند که کارشون در نهایت به طلاق ختم می شه ! امروز گزارشی رو از مرکز آمار قوه قضاییه دریافت کردم که توی اون نوشته شده بود در هر 6 دقیقه در شهر تهران یک طلاق صورت می گیره یعنی در طول ماه به رقم 15000 طلاق ختم می شه ! رقمی فاجعه بار و غیر قابل تصور !!! در وضع کنونی دخترها و پسر ها بعلت سرخوردگی های جنسی و عاطفی به ازدواج هایی تن در میدن که در نهایت باعث طلاق خواهد شد و احیانا هم منجر به آواره شدن و بدبخت شدن فرزندانی که قربانی زاده می شوند .....
همین برداشت ها و رفتارها باعث افزایش افسردگی در جوون ها شده و بالا رفتن نرخ بیماران روانی !
اما این کفتار پیر زهرا شجاعی ! این خانوم الان در حالی این تز احمقانه رو ایراد می کنن که یک لشکر بچه الم کردن و از هوس و حال و هوای عاشقی افتادن و کُرچ شدن !! و حالا واسه ما شروع کردن تز بیرون دادن و راه حل اختراع کردن ! اما در زمانی که این خانم خودشون دختر تشریف داشتن باید می دیدیم که چه طرز فکری دارند و چطور رفتار می کنند !
ما ایرانی جماعت وقتی که سن و سالمون از مرز 40 می گذره تازه می فهمیم که خدا و پیغمبری وجود داره و تازه شروع می کنیم به دین داری و جانماز آبکشی و ادای مسلمون ها رو در میاریم ! عمویی دارم که در رژیم گدشته تمام دانسینگ ها و کاباره های تهران رو طی طریق کرده بود و دارای سابقه درخشانی در ارتباط با دختر خانم ها بودن ! ایشون بعد از رسیدن به سن 50 سالگی یادشون افتاده که خدایی وجود داره و نماز خوان شدن ! جل الخالق !!!!!! آدم تو این دوره زمونه چه چیزهایی که نمی شنوه !
به نظر من چقدر خوبه که این عده که بعد از گذروندن دوران عشق و عاشقی و شور جوانی میان و برای ما موعضه می کنن , قبل از هر چیزی سوء سوابق خودشون رو به یاد بیارن و بعد بیان و از جوانها ایراد بگیرن یا تز های درخشان صادر بفرمایند !
مثل جناب علی پروین که در حال حاضر هر کسی تشریف ببره در خونه ایشون می بینه که عکس حضرات رو زدن به بالای در منزلشون و درون اتاقهاشون پر از نوشته های قرآنی و آیات و .... ولی ایشون در زمانی جوانی دارای سابقه بسیار درخشانی در کاباره ها بودند و با افرادی که در حال حاضر مفسد فی العرض نامیده می شوند حشر و نشر داشتند !
در این عکس ها جناب ناصر حجازی و علی آقای گل رو در جوار مفسد فی العرض ستار مشاهده می کنید !
و در عکس بعدی ایشون رو در حال مشاهد نادیا خانوم رقاصه معروف !!!!
من نه این رفاقت های دختر و پسری رو نفی می کنم و نه رفتن به کاباره و خلاصه این جور کارها رو و اگر خودم اون زمان هم بودم مسلما این کارها رو انجام می دادم ! اما حرف من در کل اینه : چرا بعضی از افراد اینقدر زود تغییر ماهیت می دن و نون رو به نرخ روز می خورن ؟
همین خانم هایی که خودشون رو لای چندین لایه چادر و پارچه و لاحاف می پیچن که چشمان ابلیس به بدهای بی قواره اونها نیفته مسلما در زمان جوانی و تجصیل بی حجاب بودند ! و حالا فریاد مسلمانی اونها گوش فلک رو کر کرده !!!! این عده بهتره یک سوزن به خود بزنن یک جوال دوز به مردم !
در این دوره زمونه حرف و حدیث این افراد خریداری نداره و آب در هاون کوفتنه ! کدوم زن و دختریه که بیاد به این حرف ها گوش بده و یا کدوم مرد عاقل و بالغ و سالمیه که بخواد خودش رو کنترل کنه ؟؟ اصولا پسر ها در این مواقع که دختر زیادی کلاس می گذاره یک شعار جالب دارن :
مگه دختر قحطه ؟ این نشد اون یکی !!! تازه از خداش باشه من باهاش دوست بشم .....
جوری برای ما جا انداختن که ما فکر می کردیم که دختر یعنی زهر ! یعنی دیو ! اصلا چه معنی داره پسر با دختر حرف بزنه یا در ارتباط باشه ؟ اصلا مگه ممکنه یه همچین چیزی ؟
کسی نیست بپرسه که این خلایق چطور عاشق شدند یا باردار شدن ؟ مریم مقدس بودند ؟
البته برای این عده جای تعجب نداره چون خواستگاری در این خانواده های بسته و امل معمولا به این صورت انجام می گیره که خانواده به این تصور می رسه که پسر سنش رسیده به سن ازدواج پس باید زن بگیریم ( توجه کنید !! سنش رسیده به سن ازدواج , نه اینکه به بلوغ ازدواج رسیده ) و زنها هم چادر ها رو می بندن به کمر و می افتن تو در و همسایه بدنبال یه دختر چشم و گوش بسته و آفتاب مهتاب ندیده ! توجه کنید !!! فقط مهم اینه که دختر لای چادر و زر ورق باشه و حتی به برادر و پدر خودش هم نگاه نکرده باشه چون عقتش به باد می ره !!
بعد هم بزرگترا می شینن و صحبت ها رو می کنن ! اگه خیلی متجدد باشن در حضور نمایندگانی از خانواده ها نیم ساعتی دختر و پسر در حالی که چشم هاشون داره گل های قالی رو آمار می گیره با تپق زدن حرف می زنن اون هم در حد پرسیدن اسم همدیگه و ....
در پایان فقط به پسر می گن زن می خوای ؟ اونم سرخ و سفید می شه و می گه آره ! دختر هم همینطور و بعد هم ازدواج ! احتمالا شب زفاف هم دختر چادر سرش می کنه و با حجاب کامل می ره تو رختخواب و تازه این نوع طاغوتی اونه !!
اگه مورد اسلامی اونو بخواهیم باید این آمیزش از نوع حضرت مریمی باشه ! نه ؟
یک سوال استراتژیک !!مثلا می خوام ببینیم چند نفر از شما به این موضوع فکر کردین که یک آخوند آیا با زن خودش آمیزش داره ؟ بهش فکر کردین ؟ یا همین زنهای چادری و زینب کوماندو که سایه مردی اگه روی چادرشون بیفته عفتشون لکه دار می شه یعنی با مردی خوابیدن ؟
جوری برای ما جا انداختن که من که فکر می کنم این محال باشه ! مگه ممکنه ؟ من که باور نمی کنم ..... شما چه نظری دارین ؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, September 16, 2002

در سال 1375 در هتل آزادی تهران شوی لباس زنانه ای اجرا شد که برگذار کننده آن خانم مهلا زمانی بودند که یکی از خیاط خانه های بزرگ لباس رو در تهران سرپرستی می کنند و به عنوان یکی از مبتکرین و خلاقین طراحی لباسهای اسلامی و غربی برای زنان معروفند ! طرح تغییر رنگ و مدل مانتو های دختران دبستانی و دبیرستانی و همینطور لباسهای فرم برای خانم های مهماندار و یونیفرم های مخصوص خانم های هتل دار بخش کوچکی از طرحهای ارزندهایشون به شمار میاد !
طبق خبری که جدیدا منتشر شده بعد از گذشت مدت 6 سال از برگذاری این شو لباس در هتل آزادی تهران واقع در میدان ونک - خیابان 21 گاندی که کلیه اقدامات آن قانونی بوده و حتی از طریق صاحب هتل یعنی بنیاد مستضعفان و وزارت ارشاد اسلامی و وزارت کشور مجوزهای مربوطه دریافت شده بود , از سوی یکی از فرماندهان بسیج دستور تشکیل پرونده در مورد برگذار کنندگان این شو صادر شده است !
گویا این آغا و زیر دستان ایشون باج بهشون نرسیده و جیبشون خالی از پول مونده و حالا تصمصم گرفتند که بعد از 6 سال امر به معروف و نهی از منکر کنند !
واقعا تو چه مملکتی زندگی می کنیم , که یک مشت آدم احمق و بی وجود با استفاده از حربه مذهب , نه تنها خودشون , بلکه اسلام رو هم به لجن کشیدن . و بعد هر جا صحبت می شه فریاد مرگ بر آمریکای اونها بلند می شه و همه چیز رو به گردن استکبار و غرب می اندازند ! در صورتی که همه می دونن چه کسانی دشمن شماره یک اسلام هستند و در واقع ریشه تمام مشکلات و تمسخر کردن دین و اسلام و نظام و آلت دست واقع شدن ها کسی نیست جز همین عده آدم های دو آتشه هستند که بنام اسلام و به جانبداری از دین , تیشه به ریشه اسلام می زنند !
جای بسی تاسف هست که این عده در زمان برپایی این شو لباس سرشون مثل کبک در برف بود و بعد از 6 سال از خواب بیدار شدند ! کسی نیست بپرسه اون زمان آقایون در کدوم مکانی به سر می بردند که بعد از گذشت 6 سال تازه فهمیدن اسلام به خطر افتاده ؟؟؟ لابد سرشون جای بهتری گرم بوده !
اما قسمت بسیار جالب این خبر این بود که نوشته بود : عده ای زن و دختر در حالی بدن های عریان و نیمه عریان خود رو در معرض نمایش عموم می گذاشتند که عکس های ..... و ....... در پشت آنها قرار داشت !!!!!
تفسیر خبر :
1- ما که از اول تا آخر فیلم رو دیدیم هیچ جا با صحنه سکسی مواجه نشدیم همه لباسها عادی و معمولی بودند ! البته جای تعجب نداره که این آقایون که زنان خودشون رو حتی در رختخواب هم با چادر و روسری و مقنعه می بینن از دیدن لباسهای ساده یک عده دختر که حتی زیبا هم نبودند به وجد آمدند !!!!
2- در معرض نمایش عموم ؟ احتمالا تمام مردم ایران این دختران پری وش رو دیدند ؟ اما تا جایی که من می دونم 400 نفر خانم برای این شو بلیط خردیند به بهای 5000 تومن و فقط هم خانم ها در سالون حضور داشتند !
3- اجرای نمایش در خضور عکس آقایان ؟ ما عادت کردیم حتی در آشپزخانه و ..... خومون هم عکس آقایون رو قرار بدیم این برای ایرانی ها شده مد ! کاری هم به نظام ندارم ! در زمان پهلوی عکس محمد رضا روی دیوار ها نصب بود و گاهی هم در کنار اون عکس رضا شاه کبیر و حالا جای اونها رو دادیم به دیگران ! اصل و ماهیت همونه فقط چهره تغییر کرده !

همه ما به خوبی آگاهیم که تو این مملکت , هیچ کس نمی تونه دست از پا خطا کنه مگه اینکه بدونه پشتش گرمه و اجازه رسمی داره از ارکان مربوطه ! و باز هم خیلی خوب می دونیم که اگر واقعا بخوان جلوی این قبیل کارها رو بگیرن درست مثل آب خوردن می مونه ! وزارت کشور و امنیت ایران کارآمدترین و قوی ترین کادر امنیتی رو در خاور میانه داره و حتی عده ای اون رو با بعضی سازمانهای امنیتی خارجی همپا می دونند ! پس می شه نتیجه گرفت که کسی بی خبر نبوده از این امر و در واقع هر نوع همایش و تظاهرات و انجمنی که بطور عمومی بخواد برگذار بشه اول از همه باید به اطلاع وزارت کشور برسه و مجوز بگیره !
من تمام قسمت های این فیلم رو دیدم , از اطاق رخت کن اون که خانم ها در حال آرایش بودند تا زمان تمرین و حتی خود نمایش لباس و هیچ مردی رو ندیدم در کل فیلم ! حتی فیلم بردار ها و عکاسان هم زن بودند ! سوای این حرفها چرا این عده کاسه داغ تر از آش شدند برای ما ؟ اگه مردی وجود داشت در اون شو ناموس این عده به خطر می افتاد یا شوهران و پدران اون خانم ها !؟ وقتی آنها اعتراضی ندارند , مسخره نیست عده ای برای خود شیرینی و در واقع به عبارت صحیح تر لکه دار کردن و به زیر سوال بردن اصل نظام اقدام به طرح شکایت بر علیه برگذار کنندگان کنند ؟ دولت محترم جمهوری اسلامی به جای گیر دادن به سایت های اینترنتی و تحدید کردن عده ای که فقط حقیقت رو بیان می کنند بهتره سراغ این عده بره که دارند با این رفتارها مردم رو نسبت به نظام بدبین تر و دلسرد تر می کنند ! این عده در واقع مانند گورباچف عمل می کنند که با اصلاحات پروستریکا و گلاسنوست تیشه به ریشه شوروی زد و در نهایت باعث فروپاشی اون شد ! این موجودات احمق مثل موریانه ریشه های نظام رو دارند می خورند و در آینده نزدیک باعث ویرانی اون خواهند شد !
لابد بزودی شاهد این خواهیم بود که برای برگزار کنندگان شوی لباس در بهمن ماه سال 1380 هم احضاریه صادر بشه ! دور از ذهن نیست !!!!!

در انتها عکس هایی از این شو لباس رو قرار می دم برای دیدن شما و درک بیشتر این شکایت مسخره :
عکس شماره 1 - عکس شماره 2

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



یک خبر دست اول !!!!

نمردیم و بالاخره اولین کنسرت راک در جمهوری اسلامی رو دیدیم !! بزودی اولین کنسرت راک در تهران اجرا خواهد شد !!! احتمالا مسوولان دولت ایران خواب تشریف داشتند !
اسم گروه سکوت شرق هست و کنسرت بدون کلامی رو در تالار فارابی اجرا خواهند کرد !
آقایان : پیام اسلامی - حامد حمید زاده - امین ده ناوی - سام وفایی و امیر علی تهرانی اعضای این گروه راک هستند !
زمان اجرا : 3 - 4 - 5 - 6 مهر ماه ساعت 19 تا 21 .
مکان اجرا : چهارراه ولی عصر - دانشکده هنر - تالار فارابی
تلفن : 6404409
اما خبر دیگه اینکه بالاخره چشممون به جمال زهیر معصومیان و حامد بنایی روشن شد .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, September 15, 2002

یه نامه خیلی باحال شخصی بنام جواد معروفه برام فرستاده بود دیشب که از بس خندیدم اشکم شر شر می ریخت و همه فکر کرده بودن من خل شدم !! بهتره این نامه رو بخوانین تا ببینین چه دیوانه هایی پیدا می شن :
ای جوان خیره سر
!!در حالیکه ایادی آمریکای جنایتخوار و استعمار غرب طلب
با میلیاردها دلار سرمایه گذاری در تلاش برای از راه به در کردن
جوانان این مرز و بوم می باشند،شما از من انتظار دارید هم خودم سرمایه گذاری کنم و هم از راه به در شوم
زهی خیال باطل،زهی فکر نابخردانه.
از همین تریبون!! اعلام می کنم که ما جوانان متعهد نظام
حاضر نیستیم در برابر وساوس شما سر تسلیم فرود آوریم
و تا آخرین قطره خون در برابر شما ایستادگی خواهیم نمود
باشد که این فداکاری ما مورد قبول بارگاه احدیت واقع شود.
ای مرتد خلافکار صهیونیسم!! بیا تا دیر نشده به راه راست
درآ که بسی برای تو بهترتر باشد.از ترویج فساد و فحشا
بپرهیز که خداوند متعال ناظر اعمال ما و سزا دهنده همه آنها
میباشد.و به آغوش پر مهر پروردگارت بازگرد که آرامش را جز آنجا نخواهی یافت
زیاده عرضی نیست
خلاصه بعد که دوباره خواستم برم تو سایتش دیدم که منو ممنوع الورود کرده منو , نه اینکه خیلی هم تحفه بوده سایتش !!!!!
اما این نامه و همینطور مطالب شیرین جون شد انگیزه ای برای نوشتن یک داستان . نمی دونم بتونم کل اون رو در همین جا بنویسم یا خیر اما اگر زیاد شد به تدریج می نویسم این داستان رو بیاد کسانی می نویسم که فکر می کنند وفتی در تباهی و فساد افتادند راه نجاتی ندارند و باید تا آخر برن این داستان پاسخی هست به اونهایی که فکر می کنند زنان روسپی شرف ندارند ....

تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم من بودم و 3 تا خواهر و 1 برادر ! یه خونه داشتیم که فقط می تونست جای خواب ما رو تامین کنه و همین هم از دایی پدرم بهش ارث رسیده بود و اگر اون فرزند داشت این خونه رو هم نداشتیم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجی پری بعد آبجی پروینم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاری خونه پروانه که 5 سالش بود ! داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجیب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله می تونن همدیگه رو تحمل کنن ! برام همیشه سوال بود !
تازه وارد راهنمایی شده بودم که به ترتیب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگی رفتن خونه شوهر ! آبجی پریم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاییده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گریه می کردن اونم از درماندگی گریش می گرفت !
با رفتن خواهرام جای ما مثلا باز شده بود اتاقی که حکم انباری رو داشت حالا تبدیل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که علیل شده بود و خونه نشین ! کلیه هاش عفونت کرده بودن و زمین گیرش کرده بودن و ما وقتی فهمیدیم که به دیالیز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مریض بود و مدام دکتر می رفت ! نون بیارمون داداشم بود که اونم همیشه اول به خودشون می رسید بعد به ما !
کلاس دوم دبیرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسر ها نگاه می کردم و معنی عشق رو می فهمیدم که یکروز حس کردم کسی دنبالمه ! اوایل زیاد توجهی نمی کردم تا اینکه یکروز خودشو به من رسوند و همین شد سر آغاز بدبختی من !!!
روزه اولی که دیدمش ازش خیلی خوشم اومد قد بلند و شیک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشین اینجا همه همدیگه رو می شناسن .....
من که کاری نکردم آبجی , سلام عرض کردم
گفتم که برین پی کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا می کنه !
خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتی خاطر خواه لیلی جونش شد همین کارا رو کرده بود !
این کی بود که داداش ناصر رو می شناخت ؟ این بود که تردید برم داشت و ایستادم تا به حرفهاش گوش بدم !!
اون هم که انگار فهمیده بود رام شدم گفت بیا بریم یه جای باکلاس یه چیزی بخوریم خودم هم برت می گردونم ! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پیداش نمی شه ! پس بی خیال و ...... اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم !!
خیابان هایی رو می دیدم که گاهی از تو تلویزیون شاهدشون بودم و برام خیلی جالب بود ! بعد رفتیم به بستنی فروشی شیک ! من اما فقط مات تزیینات و آدم های اون تو بودم ! برامون دو تا لیوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول لیوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خندید و گفت آخه فکر کردی من جلوی این همه آدم می تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتی اولین قاشق رو خوردم سردی اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خیلی راحت توی یک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزدیکای خونه رسوند و رفت ! با کلی ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسی سرش به کار خودش بود بابام که خوابیده بود ! ننه ام هم که رفته بود خونه همسایه ها کلفتی داداشم هم که هنوز نیومده بود ! منم بدو رفتم تو اتاق و بیرون نیومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت همیشگی اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نیم ساعت بعد بود که یهو اومد پایین و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباری و هر چی خرت و پرت بود ریخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهمیدم که پسر همسایه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمی دادم ما رو دیده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتی زیر خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بیداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضی به این کنه که منو از او وضع در بیاره ! و بعدم اومد بیرون !
از توی پنجره کوچک زیرزمین می دیدم که داداش ناصر نعره می کشه و می گه دیگه حق نداره بره مدرشه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ریخت وسط حیاط و پیت نفت رو خالی کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلی گریه کردم .. دلم واسه خودم می سوخت ... دلم برای دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه دیگه نبینمشون چی ؟؟؟
شب که شد خیلی می ترسیدم جای خوابی هم نداشتم زیر زمین گرم و دم کرده بود و مدام عرق می ریختم نیمه شب بود که صدای پایی رو شنیدم ... ننه ام بود یه لقمه نون و پنیر آورده بود و از لای نرده های پنجره داد بهم تازه یادم افتاد که هیچی نخوردم .. گفتم
ننه منو بیار بیرون می ترسم ! گفت هیس می خوای داداش ناصرتو بیدار کنی ؟ فعلا این تو باش تا ببینم چه خاکی به سرم می تونم بریزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زیرزمین کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوری نشسته هم خوابم برد .
توی خواب حس کردم کسی تکونم می ده از خواب پریدم و خواستم جیغ بزنم که دیدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمی هم پول و یه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از این خونه برو بیرون ویلا تا آخر عمرت بدبخت می شی ! گفتم نمی خوام برم ...
دهنمو گرفت و گفت باید بری ! می خواهی داداش ناصرت بدت به کریم چاقو کش ؟
از شنیدن این حرف رنگم پرید و وا رفتم کریم لات محلمون بود و بعضی ها هم می گفتن آدم کشته و کسی جرات نداشت باهاش در بیافته حالا داداش ناصر می خواست منو بده به اون !! نفهمیدم چطوری لباسهامو پوشیدم ... دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسیدمش هر دو با چشم گریون از هم جدا شدیم تا سر کوجه مدام بر می گشتم و سایه اش رو توی تاریکی میدیدم و اشک می ریختم .
رفتم توی یکی از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمی کرد و بیشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنیده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جیبم و پولایی که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصمیم گرفتم برم تهران اما چطوری ؟ من که جایی رو بلد نبودم !
راه افتادم تو خیابون .... هوا داشت کم کم روشن می شد خانمی رو دیدم که نون خریده بود , رفتم صداش کردم و گفتم :
سلام می شه بگین چطوری می شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها می خواد بره تهران ؟
الکی گفتم با مامان و بابام اومده بودیم اینجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمی با تردید نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمینال رو داد ! وارد ترمینال که شدم سر گیجه گرفته بودم ! یک عالمه اتوبوس و مینی بوس بود و آدم های زیادی می رفتن و می اومدن ... صدای کسی رو شنیدم که داد می زد تهران - تهرانیاش بیان سوار شن !
رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پیدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بلیط داری؟
گفتم نه ! گفت بدون بلیط نمی شه ! از جیبم یه هزار تومنی در آوردم و دادم بهش ! اینور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت برو آخر اتوبوس بشین صدا هم نکن مهمون خودمی ! خوشحال شدم و پریدم بالا !
چند دقیقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه می کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتی از خواب بیدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه می رفت و هوا داشت غروب می شد ... خیلی خوابیده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشویی داشتم تو همین فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و یکی از اون جلو داد زد هر کی می خواد غذا بخوره پیاده بشه نیم ساعت دیگه راه می افتیم !!!همه بلند شدن که پیاده بشن منم قاطی اونا پیاده شدم ! مردم به سمت یه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از یه خانمی پرسیدم : توالت کجاست ؟ خندید و گفت منم دنبالشم بیا با هم بریم ! از یه آقایی که تو رستوران کار می کرد پرسید و رفتیم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ایستادم .... بوی غذا می خورد تو دماغم و از گشنگی سرم داشت گیج می رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . رفتم تو نشستم پشت یه میز یک آقایی اومد و گفت پدر و مادت کجان ؟ الکی گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسید : چی میخوری دختر جون ؟
گفتم غذا !
خندید و گفت چه غذایی ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجی گفتم چلو کباب چنده ؟ این بار بیشتر خندید و گفت قیمتش مهم نیست اصلا مهمون من چی می خوری ؟ گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقیقه بعد اومد از دیدن اون همه غذا داشتم سکته می کردم و مثل ندید بدیدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسی آبجی هام چلو کباب خورده بودم و این دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پیش همون آقا و یه هزار تومنی بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پیشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و یه اسکناس 500 تومنی بهم داد و گفت بیا بقیه اش رو بگیر ... ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار می شدن منم قاطی اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابیدم !
از صدای تهران .... از خواب بیدار شدم ! هوا تاریک بود و چراغهای زیادی همه جا رو روشن کرده بود موقع پیاده شدن یهو یکی دستمو گرفت و دیدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراری هستی؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟
گفت : واسه ما فیلم بازی نکن !جای داری بری؟ گفتم : نه ؟ گفت برو اون گوشه وایسا تا من برم و بیام ببرمت یه جای توپ !
رفتم جایی که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمینال که اومدم بیرون نمی دونستم چکار کنم ! همین طور راه افتادم توی خیابان داشتم راه می رفتم که یه زن و مرد که کنار خیابون ایستاده بودن یه تاکسی گرفتن : آزادی ... منم بدو دویدم و سوار شدم . گفتم هر جا اینا پیاده شدن منم پیاده می شم . چند دقیقه بعد کنار میدان آزادی پیاده شدن !
منم پیاده شدم و محو تماشای میدون آزادی شدم توی کتابای درسی عکسش رو دیده بودم اما از نزدیک نه ! رفتم وسط میدون توی چمن ها و نشستم یه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمی روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمی جلوتر مینی بوس و ماشین هایی بود که داد می زد ونک تجریش . پیش خودم گفتم سوار شم بالاخره یه جا می رسم دیگه !
سوار مینی بوس شدم .....
میدان ونک :
از مینی بوس پیاده شدم و قدم به خیابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! یه گوشه ایستاده بودم و محو تماشای آدم ها و ماشین ها بودم . نمی دونم چقدر به این حالت بودم که یهو صدای یه دختر منو از بهت بیرون آورد :
بچه کجایی؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرایش کرده بودن مثل فیلمای خارجی موهای طلایی و ماتیک زده با روسری که نصف موهاشون بیرون بود و لباسهای قشنگ و خوش رنگ .... محو تماشای اونا بودم که اون یکی گفت : نگفتی از کجا اومدی ؟
- از مشهد !
اون یکی دختر چشمکی به او یکی زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن !
من نسیمم اینم سحر تو اسمت چیه ؟
- نفیسه
چند سالته نفیسه جون ؟ این جون گفتنش آتیش به دلم زد و یهو بغضم ترکید .... یکی از اونها بغلم کرد و بوسیدم .. بعد از چند دقیقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت : فراری هستی ؟
- گفتم آره
لابد جایی رو هم نداری؟
- نه
ما هم مثل توییم بیا پیش ما با هم که باشیم می تونیم خیلی کارا کنیم ... نمی دونم تو کلامشون چی بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم !
اول رفتیم و ساندویچ خوردیم ! تا حالا به این خوشمزگی نخورده بودم ! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن ! سحر کیفشو باز کرد توی اون پر از پول بود . وقتی تعجب منو دید گفت تعجب کردی ؟
- گفتم آره ! گفت بتو هم یاد می دیم که پول در بیاری !
کلی ذوق کردم و بعد هم با هم رفتیم به خونشون !
یه آپارتمان کوچیک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم سحر اومد و گفت باید یکم به خودت برسی و بعد شروع کرد موهای پامو زدن ! وقتی اعتراض کردم گفت دختر تا کی می خوای امل بمونی ؟؟؟ بهم بر خورد و دیگه هیچی نگفتم ! اونم مشغول شد ! اولش خیلی درد داشت اما کم کم عادت کردم ! بعد که اومدیم بیرون کلی بهم لباس دادن . لباسهایی که تو عمرم ندیده بودم دامن کوتاه و تاپ .... اسمهاشو اولین بار بود که می شنیدم مدام ازم تعریف می کردن ! پاهام سفید شده بود و توی نور برق می زد .... من اما مدام رنگ به رنگ می شدم و از اینکه با دامن کوتاه باشم خجالت می کشیدم آخه همیشه با شلوار بودم .... اون دوتا مدام می خندیدن .... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم یه کرم مالیدن به صورتم و موهای صورتمو بور کردن و بعد هم کلی کارهای دیگه بعد که خودم رو تو آینه دیدم از تعجب دهنم وا مونده بود ! یعنی این منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم ! اونا هم مدام ازم تعریف می کردن ! شاید باور نکنین اما نردیک یک ساعت فقط خودمو توی آینه نگاه می کردم و اون ها هم مدام می خندیدن ! همه لباسهامو ریختن توی یه کیسه و انداختن دور و بهم لباسهای نو دادن . کم کم یاد گرفتم که چطور آرایش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو یاد گرفتم معروفترین لوازم آرایش رو !
خالا دیگه بدون آرایش حتی تو خونه هم راه نمی رفتم و از خودم خیلی ممنون بودم ! روزا من می موندم خونه و اونا می رفتن بیرون و عصر یا شب می اومدن خونه و یا می خوابیدن یا اونقدر خسته بودن که نای حرف زدن نداشتن ! هر چی می پرسیدم می گفتن سر کار بودیم ! وقتی می گفتم منم می خوام کار کنم می گفتن به موقع فعلا زوده ! یه روز آخر هفته بود که قرار شد بریم پارتی ! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داری دوست پسر داشته باشی ؟ منهم مدام رنگ به رنگ می شدم و در نهایت رضایت دادم !
شب رفتیم به یه خونه که نه , قصر بود . پسری رو بهم معرفی کردن. تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشیدم و گفتم به من دست نزن ! نسیم منو کشید کنار و گفت مگه خل شدی ؟ دوست پسرته باید بزاری دستتو بگیره امل بازی در نیار !!! باز این جمله رو تکرار کرد ! انگار رگ خوابه منو فهمیده بود که هر بار که کاری رو انجام نمی دادم با این کلمه راضیم می کرد ! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شدیم !
احساس بدی داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو می پاییدم و فکر می کردم همه دارن ما رو نگاه می کردن ! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن یا در حال رقص ! و هیچ کس به ما توجهی نداشت ! رفتیم روی مبل نشستیم ... هنوز دستم تو دستش بود.... بعد شروع کرد حرفهای زیبا زدن و گفت که خیلی خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت ..... احساس عجیبی داشتم و خجالت زده بودم اما یک نوع حس عجیبی داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش می کرد چیزی در تنم منو قلقلک می داد .. احساس عجیبی داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم ... بعد بلند شد رفت و دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو داد به من و گفت بخور .... اولین قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتیش گرفت و اشک از چشمم سرازیر شد !!!! با عصبانیت داد زدم این چی بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره با خنده گفت به این می گن ویسکی , مشروب , مگه نخوردی تا حالا ؟
با گفتن این حرف بهم بر خورد و الکی گفتم نه .... یعنی آره خوردم اما ایندفعه مزش بد بود !!! زد زیر خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پای یک میز و چند تا چیز ریخت توی لیوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببین حالا چطوره ؟
اینبار با احتیاط خوردم . مزه اش خوب شده بود مثل مزه لیمو اما باز هم تند بود و کمی گلوم می سوخت ... گفت عادت می کنی و بعد لیوان رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسید ! دوباره همون حس غریب دوید تو تنم ... کم کم حس کردم داره گرمم می شه و روی گونه هام احساس داغی می کردم ! و بعد هم رخوت عجیبی رو تو تنم حس کردم ! اون مدام حرفهای عاشقانه می زد حالا دیگه حرفهاش لذت عجیبی برام داشت و از اینکه منم دستشو بگیرم خجالت نمی کشیدم .... سرم گیج می رفت اما حال عجیبی داشتم و یک نوع سستی تو تنم بود سرم کم کم روی سینه اون می رفت اما دلم نمی خواست برش دارم بعد هم گرمی لبهای اونو روی لب های خودم حس کردم .... نمی تونم احساسی که اون لحظه داشتم رو بگم اما زیبا ترین حسی بود که تا بحال تجربه کرده بودم ! نمی دونم چقدر طول کشید و بعد هم که مهمونی تموم شد و برگشتیم من هنوز تو یاد اون لحظه بودم ! هر بار به اون لحظه فکر می کردم تنم داغ می شد و قلبم پور از شوق و به تپش می افتاد اما بعد دل تنگش می شدم ! نسیم و سحر که انگار فهمیده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم می گذاشتن و می خندیدن یا همدیگه رو بغل می کردن و می بوسیدن و ادای منو در میاوردن !
چند روز بعد بود که نسیم یه موبایل داد بهم و گفت این ماله تو بعدا که سر کار رفتی بدردت می خوره !! کلی ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمی کردم تا اینکه یکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد :
الو . بفرمایین ؟
سلام عروسکم ....
صدا خیلی آ شنا بود .. بنابراین پرسیدم شما ؟
به همین زودی منو فراموش کردی ؟ منم نیما . اون شب تو پارتی .....
ایوای ببخشید نشناختم .... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غریب رو تو تنم حس کردم
شماره اش رو بهم داد ... هر روز ساعتها با هم صحبت می کردیم !
یه شب سحر اومد و با خودش یه فیلم آورده بود و کلی تعریف می کرد ....گفت بیا ببین چی گیر آوردم برات !!
کلی خوشحال شدم و همه نشستیم پای تلویزیون ... اول فیلم زن و مردی رو نشون می داد که خارجی صحبت می کردن و بعد رفتن توی اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...... احساس بدی داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدی ؟ و همین کافی بود تا منو دوباره سر جام بشونه ! نشستم و نگاه کردم ! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد می کرد اونها که دیدن حالم بد شده تلویزیون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم !
اون شب تا صبح مدام توی خواب و بیداری صحنه های آمیزش اون زن و مرد جلوی چشمام می اومد و هی از خواب می پریدم ! نزدیکای صبح بود که دیگه خوابم نبرد ! خودم حس عجیبی داشتم نمی دونم چرا احساس کردم که باید اون فیلم رو ببینم .. کنجکاوی عجیبی سراغم اومده بود ... بلند شدم وتوی تاریکی نشستم و تا آخر فیلم رو دیدم از دیدن اون فیلم لذت خاصی بهم دست داد ! بعد از رفتن سحر و نسیم دوباره فیلم رو دیدم و باز هم دوباره و هر بار بیشتر خوشم می اومد ! تا اینکه تلفن زنگ زد ....
نیما بود ! پرسید چکار می کردی ؟ منم همه چیزو براش تعریف کردم .. خندید و گفت سوالی برات پیش نیومد ؟ با شرم گفتم چرا ! و بعد از زیر زبونم کشید و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح می داد و منهم از اون حرفها لذت می بردم !
چند روز بعد یکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسیم که ازش اجازه بگیرم و گفت برو ! خیلی راحت ! برام عجیب بود اما شک نکردم و رفتم ! جایی که آدرس داده بود ایستادم چند دقیقه بعد جلوم یه ماشین مدل بالا آلبالویی توقف کرد و شیشه اون خود بخود رفت پایین و چهره نیما معلوم شد : سوار نمی شین خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتمیک به یک رستوران مجلل و ناهار خوریدم .. بعد از ناهار ازم خواست بریم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده ! چه خونه ای بود یاد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که یک لیوان مشروب داد به دستم و نشستیم مشغول خوردن و حرف زدن شدیم !
وقتی سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد .... دوباهر ه اون حس بهم دست داد اما خیلی بیشتر ... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسید و دم گوشم مدام می گفت دوستم داره .... منهم برای اولین بار بوسیدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام ... عجیب بود حتی اعتراض هم نمی کردم یاد لحظه های توی فیلم می افتادم و لذتی همه وجودم رو می گرفت .... بعد از مدتی درد خفیفی رو درونم احساس کردم و نیم خیز شدم .... داشت ازم خون می رفت خیلی ترسیده بودم اما فکرم کار نمی کرد بهم می گفت چیزی نیست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد !
وقتی بیدار شدم نسیم بالای سرم بود ! لباس تنم نبود . روم یه پتو انداخته بودن!نسیم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بی حالی نیم خیز شدم و بغلش کردم و خندیدم .. فقط خندیدم ....
قرار شد مدتی پیش نیما بمونم ... یکماه اونجا بودم و چه دوران زیبایی بود ... خاطره انگیز .
احساس می کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من . عاشقانه دوستش داشتم و دوریشو نمی تونستم تحمل کنم چقدر برای آینده نقشه می کشیدم اما افسوس که همه چی زود تموم شد ! یکروز نیما اومد و گفت مدتی باید برم مسافرت و نسیم و سحر هم رفتن مسافرت باید چند روزی بری پیش یکی از دوستام خانم خوبیه !
خیلی ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتیم اونجا ! زن مسنی بود بهش می گفتن خانم بزرگ ! اسمی که وقتی معنیش رو فهمیدم که خیلی دیر شده یود ! یه دختر دیگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم !
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت می دونی اومدی کجا ؟ گفتم آره پیش دوست نیما هستم تا از مسافرت بیاد ! قهقهه زد و گفت چقدر ساده ای ! این حرف رو روز اول به منهم زدن ! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چیه ؟
گفت یعنی اینکه باید سرویس بدی ! گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی دوزاریت نیفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفی رو زد که آتشم زد ! همون موقع بلند شدم که برم ! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردی می زارن زنده بری بیرون ؟ و شروع کرد به تهدید من و .... ! آخر حرفهاشو نمی شنیدم گزیه امونم نمی داد که بشنوم و ناچار تسلیم شدم ...
فردای اون روز خانم بزرگ اومد و گفت یه چادر نازک می کنی سرت و میایی می شینی تو هال مهمون داری ! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توی هال ! یک پیرمرد 60 ساله نشسته بود روی مبل و با دیدن من نیشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند !
از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفی نزدم .... بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم که خاله خانم گفت برین تو اون اطاق و بعد هم رفتیم اونجا ....
از اون روز کارم این شده بود که منتظر باشم تا کسی بیاد و برم پیشش ! بعد از مدتی که حرفه ای شده بودم یه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داری بیرون کار کنی ؟ با خوشحالی پریدم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم از خدامه !!!!
گفت از فردا می فرستمت با یکی از بچه ها که راهشو یادت بده .. بلند شدم برم که یهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ... گفت یادت باشه بخواهی فرار کنی هر جا باشی پیدات می کنم و با همین دستهام خفه ات می کنم ! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه می شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتایید کردم و دستشو از دور گردنم برداشت !
از فردا شدم همکار یه دختر به اسم شیلا که همه بهش می گفتن شیلا جنی ! تا حالا هیچ ماموری نتونسه بود بگیرش و دختر خیلی تیزی بود ! صبح ها می رفتیم توی پاساژ های بزرگ یا مغازه های ولی عصر و تجریش به بهانه خرید تا یه خاطر خواه پیدا بشه بعدهم ازش پول می گرفتیم و می رفتیم باهاش ! گاهی هم کنار خیابون وای می ستادیم و اتول می زدیم ! هر چی در میاوردیم نصفش رو باید می دادیم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون تعیین می کرد ! اوایل من 20 تومن ارزش داشتم و حالا بعد از یک سال 50 تومن شده بودم و باید 25 تومن می دام به اون و بقیه اش مال من بود در عوض جای خواب می داد بهمون و کسی هم مراقب ما بود که اگه یارو آدم ناتویی بود بیاد جلو و ما جیم بزنیم . گاهی هم از توی مغازه ها جنس های ریزه میزه کف می رفتیم !
18 سالم شده بود و زیبایی خیره کننده ای داشتم و مشتری های زیادی داشتم ! یکروز به شیلا گفتم بیا حالا که راه و چاه رو پیدا کردیم و کلی هم پول جمع کردیم بریم برای خودمون کار کنیم ! اون هم قبول کرد و کلی نقشه کشیدیم و رفتیم یه خونه خریدیم و یه ماشین شریکی و دیگه خودمون تکی سرویس می دادیم !
خانم بزرگ که دید دیگه دستش به ما نمی رسه تقشه شومی برای ما کشید !!! یکی از مشتری ها که بعدا فهمیدیم از طرف اون بوده رد ما رو گرفت و سعی کرد از طریق تریپ لاو بازی ما رو خام کنه و اولین طعمه اون من بودم ! تا اومدم به خودم بجنبم به هزار فرقه مواد معتاد شده بودم و دیگه کسی خاطر خواهم نبود ! هر چی هم در میاوردم دود میشد و می رفت هوا! شیلا هم دومین قربانی بود و اونهم پشت بند من معتاد شد و آخر هم خان بزرگ ما رو لو داد و هر دومونو گرفتن !!
دوران خیلی بدی بود . بعد از ترک تازه نوبت شلاق و زندان و جریمه بود .... هر کدوم 75 ضربه شلاق خوردیم ! یادم نمی ره اون روز رو ! بردنمون به یه اتاق و بالا تنه رو لخت کردن و بستنمون به تخت و بعد یه زن چادری چاق اومد و شروع کرد به شلاق زدن . با هر ضربه جیغم در میومد و وسط ها هم بیهوش شدم .... بهوش که اومدم تو زندان بودم و چند تا زن بالا سرم ! فهمیدم تو بند عمومی اوین هستم ! یک ماه به پشتم روغن می مالیدن تا کم کم تونستم به پشت بخوابم .... بعد از 6 ماه که آزاد شدیم و رفتیم سر خونه زندگی دیدیم همه چی رو بردن و خونه رو خالی خالی کردن ! حتی ماشین و لباسهامونو ! رفتیم بانک و ته مونده پولارو کشیدیم بیرون و رو هم که گذاشتیم 5 میلیون شد ! یکسری لوازم مورد نیازو خریدم و دوباره افتادیم تو کار ! با سابقه ای که داشتیم جایی بهمون کار نمی دادن کی به یه دختر 19 ساله بی کس و کار , کار میده ؟
کمی که پول جمع کردیم تصمیم گرفتیم کارمونو عوض کنیم و بریم تو یه خط دیگه ! شنیده بودیم مریضی زیاد شده و دیگه ارزش نداشت این کارا ! رفتیم آزمایش دادیم و خوشبختانه بیماری نداشتیم ! با یه سری مرد خلاف کار آشنا شدیم که تو کار ماشین بودن . یکیشون با شیلا ازدواج کرد و اون از من جدا شد ! کم کم راه ماشین زدنو یاد گرفتم و می گشتم توی کوچه پس کوچه ها و ماشین هایی که دزد گیر نداشتنو نشون می کردم بعد هم سر فرصت با شاه کلید درو باز می کردم و ماشینو بلند می کردم و میرفتم ....
همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز که از نزدیک یه مدرسه رد می شدم دیدم زنی از ماشین پیاده شد و رفت دنبال دخترش ! منهم سریع پریدم پشت ماسین و تا خواستم راه بیفتم مردی با ماشین جلوم ایستاد و بعد هم اون زن اومد و سر و صدا کرد و مردم ریختن سرم و گرفتنم ! اون مرد که بعدا فهمیدم شوهر اون زن بوده سوار ماشینم کرد و با همسرش سوار شدیم و بردن منو تحویل کلانتری بدن ! وسط راه از ترس زندان رفتن اونقدر براشون گریه زاری کردم که دلشون برام سوخت و منو بردن خونشون موقت تا تصمیم بگیرن ! از اون خونه های قصر مانند ! خاطرات قدیم پیش چشمم ظاهر شد و گریه کردم اونهم یک گریه حسابی ... زن و شوهر که تا حالا چنین گریه ای ندیده بودن دلشون برام سوخت و نشستن پای درد و دلم و منم سیر تا پیاز زندگیمو براشون گفتم ! نمی دونم خواست خدا بود یا چی که اون زن بهم گفت دوست داری توبه کنی ؟
گفتم اره اما چطوری شکمم رو سیر کنم ؟
گفت تو توبه کن بقیش رو بسپار به ما ! اون روز از صمیم قلب از خدا طلب بخشش کردم و خواست منو ببخشه ! و بعد اون زن و شوهر برام 3 ماه مهلت تعیین کردن که مدت سه ماه پیش اونها بمونم و اگه دیدن واقعا من تغییر کردم برام تصمیم بگیرن و در اون مدت واقعا تغییر کردم ! و عجب سرنوشتی برام رقم خورد ......
سه ماه بعد از خانوادم تحقیق کردن .... مادر و پدرم فوت کرده بودن .... اونها هم منو به فرزندی پذیرفتن و برام شناسنامه به نام خودشون گرفتن . بعد از اون تشویقم کردن به ادامه تحصیل ! برام معلم خصوصی رفتن و با سعی زیاد تونستم طی یکسال 2 کلاس رو جهشی بخونم و دیپلمم رو بگیرم ! بعد از اونم با تشویق ها و کمک از معلم های خصوصی و کلاس های تقویتی کنکور دادم و تو رشته کامپیوتر قبول شدم ... و بالاخره تو سن 25 سالگی لیسانسم رو گرفتم .... سال بعد با پسر یکی از دوستان خانوادگی پدر خوانده ام ازدواج کردم ... اما تقدیرم این بود که باز هم ناکام بمونم ... بعد از تولد پسرم فهمیدیم شوهرم مبتلا به سرطان ریه شده ... خیلی دوا و درومون کردیم اما نتیجه نداد و در نهایت فوت کرد ...
برام موند خاطرات کوتاه اما خوش و یه یادگار از شوهرم : پسرم !!
هیچ زمان فکر نمی کردم از ذلت برسم به قله موفقیت اما چون خودم خواستم خدا هم کمکم کرد و تونستم از منجلاب فساد و تباهی نجات پیدا کنم ! گذشته شومی داشتم که فقط پدر خوانده و مادر خوانده ام از اون با خبر هستن و سعی دارم تا آخر عمر پاک و سالم زندگی کنم ... حالا من با مردم عادی هیچ تفاوتی ندارم و پدر و مادری دارم که از پدر و مادر اصلی خودم مهربان ترند و خواهری که مثل خواهر خودم دوستش دارم تا ابد ......

نفسم گرفت از این شهر
دره این حصار بشکن
تو که ترجمان صبحی
به ترنم و ترانه
نه به زخم دیده بگشای
صف انتظار بشکن
ز برون کسی نیاید
جوی بار تو اینجاست
تو ز خویشتن برون آی
ز ره خطا بشکن
سر آن ندارد امشب
که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
که سرودنست بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




........................................................................................

Saturday, September 14, 2002

لحظه به لحظه تا چوبه دار .....

عکس جنبه تزئینی دارد .

ساعت 3 صبح هست که از خواب بیدار می شم !تا یک ساعت دیگه باید خودم رو برسونم به زندان .... ! ساعت 5 قراره یک قاتل رو دار بزنن و دوست دارم باهاش مصاحبه ای داشته باشم ! آدم بی رحمی که با کشتن پدر و دختری می خواست به خوشبختی برسه ! خوشبختی که با کشیدن پل بدبختی به روی زندگی دیگران ایجاد شده بود :

بعد از نشون دادن کارت شناسایی و گرو گذاشتن شناسنامه وارد قسمت روابط عمومی می شوم و در آنجا با نشان دادن مدارک مربوطه به همراه زندان بان به سلول انفرادی قاتل راهنمایی می شم ! دیوارها تماما خاکستری رنگ هستند و سکوت وهم آوری در راهرو ها حکم فرماست ! بعد از عبور از چندین در وارد اتاقی می شیم که بنام اتاق مرگ معروفه !من با دیدن اون اطاق نامش رو می گذارم اتاق برزخ !!
شخصی با لباس زندان اونجا نشسته و تا صدای در رو میشنوه رعشه بر اندامش می افته و به وضوح تکون می خوره !!! جلو می رم و خودم رو معرفی می کنم و درخواست مصاحبه رو بهش می گم ! با اشاره سر قبول می کنه . به چهره اش دقیق می شم .... لب های خشکیده و کبود و کمری تا شده و چشم های گود افتاده که ترس در اون موج می زنه و انگشتانی که در اونها لرزشی به وضوح دیده می شه ! نگاهش به منه و با زبون بی زبونی تقاضای نجات داره .... نمی خوام احساساتی بشم و شروع می کنم به سوال کردن :

- چرا آدم کشتی ؟
وسوسه شدم !
- وسوسه چی ؟
پولدار شدن , خونه بالای شهر خریدن , توی شمال ویلا داشتن و پشت فرمون بنز نشستن و تو جاده چلوس رانندگی کردن !
- مراد ! مگه برای رسیدن به این چیزها باید آدم کشت ؟
سخنی نمی گوید و سر به زیر می اندازد .
- مراد ! زن و بچه هم داری؟
با این سوال من بغض پنجه در گلویش می اندازد و هنگام سخن گفتن لب هایش مثل بید می لرزد : هم زن دارم هم 3 تا بچه قد و نیم قد و اشک امانش نمی دهد ....
- برای خودت گریه می کنی یا ...
برای خودم ؟ مگه کسی برای قاتل گریه می کند ؟ برای زن و بچه هام گریه می کنم که نمی دونم بعد از من چطور باید زندگی کنند ! یه زن روستایی که اگه سر کوچه ولش کنی راه خونش رو هم گم می کنه و یه بچه علیل و یه خونه اجاره ای ..
- مگه اونایی رو که کشتی خانواده نداشتن ؟ به اونا هم فکر کردی؟
جوابی نمیدهد و فقط اشک .....
ماموری وارد می شه و بهش جانماز می ده ! مرد اما می گه بلد نیستم و مامور می ره....
پزشک زندان وارد می شود و شروع به معاینه مراد می کند و بعد از مدتی گواهی صحت سلامت را امضاء می کند و در همین موقع دو تن از ماموران اجرای حکم می آیند و زیر بازوانش را می گیرند و بلندش می کنند !
مراد وقتی ایستاد فهمید که باید راهی شود و زمانی هم که چشمهایش را با دستمال سیاهی بستند پی برد که آخرین نفس هایش را می کشد !

با باز شدن دری که زندانیان نام دروازه مرگ را بر آن گذاشته اند می رسیم به محوطه اعدام یکی از مامورین به مراد می گوید راه بیفت ! مراد به راستی قادر به راه رفتن نیست و دقایقی بعد بوسیله ماموران کشان کشان به سمت چوبه دار برده می شود ...
وارد حیاط زندان می شیم هوا هنوز تاریک است و عدهای زن و مرد در حیاط زندان جمع شده اند و نور افکنی محوطه را روشن کرده , به محض ورد ما صدای شیون و زاری بلند می شود ...
- مراد پدر و مادرت کجا هستند ؟
همونجایی که دارم می رم . اون دنیا ... ده ساله بودم که جفتشون توی تصادف مردن !
- مراد سردته ؟
نه
- پس چرا اینقدر می لرزی ؟
یعنی نمی دونی که دارم کجا می رم ؟
- مراد ! وقتی می خواستی مرتکب قتل بشی به این لحظه فکر می کردی ؟
اصلا..... به همه چی فکر می کردم الا طناب دار !!
- خیلی دوست دارم بدونم الان بزرگترین آرزوت چیه ؟
گفتنش چه فایده ؟
- برای تو هیچی , اما برای کسانی که می شنوند و یا می خوانند خیلی فایده داره !
دوباره بغض می کند و اشک می ریزد و سپس می گوید : بزرگترین آرزوی من این است که خانواده مقتول منو عفو کنند تا دوباره زندگی کنم و کنار زن و بچه هام باشم .... اشتباهمو جبران کنم .. آدم توی این لحظه هاست که قدر زندگی رو می دونه !
- مراد به چی داری فکر می کنی ؟
خدا
- قبلا هم به خدا فکر کردی ؟
سکوت می کند و سر به زیر می اندازد قاضی عسگر بالا می رود تا از محکم بودن حلقه و طناب دار و حرکت آسان چهار پایه مطمئن شود
- مراد ! الان که به خدا فکر می کنی ازش چه می خواهی ؟
می خوام که منو ببخشه .... در همین هنگام یکی از ماموران حکم را قرائت می کند :
مراد .... فرزند : کاظم متولد .... به جرم 2 فقره قتل عمد به حکم قاضی ....در شعبه ...... به قصاص نفس محکوم می شود . رای صادر شده قطعی است و ........
به مراد نگاه می کنم رنگ به چهره ندارد . تا به حال به اصطلاح رنگش مثل گچ سفید شده پی نبرده بودم اما امروز .... زیر لب چیزهایی زمزمه می کند اما هر چه گوش هامو تیز می کنم چیزی نمی شنوم !
- مراد ! اگر من بخوام قتلی انجام بدم چه توصیه ای داری؟
میگم که کسی که قتلی انجام می ده قبل از اینکه دیگری رو کشته باشه خودش رو کشته چون چنان عذاب وجدان پیدا می کنه که هر لحظه آرزوی مرگ می کنه ...
بعد از قرائت حکم ماموران او را بالای سکوی اعدام می برند و یکی از آنها کمکش می کند تا روی چهار پایه بایستد و دیگری طناب را دور گردنش می اندازد و محکم می کند ! آخوند حاضر در جمع شروع به خواندن سوره توبه می کند و سپس می پرسد : وصیتی داری؟
مراد که بشدت نفس می کشد و بدنش می لرزد با صدای شکسته ای می گوید دعا کنید خدا توبه ام را قبول کند
قاضی عسگر برای آخرین بار رو به خانواده مقتول می کند و بعد از گفتن حدیث ها و مطالبی در مورد بخشش می پرسد : آیا حاضر به بخشش هستید ؟ صدای گریه حضار بلند می شود و مادر خانواده با غضب نه می گوید .... و آنگاه چهار پایه را دستی می کشد ...... دقایقی بعد جسم بی حرکت مراد را پایین می آورند و پزشک زندان او را معاینه کرده و گواهی فوت را صادر می کند !

یاد فیلم محکوم به مرگ افتادم که لحظات اعدامش رو نشون می داد و تمام احساسش رو به بیننده منتقل می کرد! من با دیدن این صحنه قطره ای اشک از چشمم بیرون نیومد ! لحظه ای که بیاد بدن بی سر اون پدر و دختر می افتادم جلوی اشکم گرفته می شد و نفرت جای اون رو می گرفت ! اکثر مردم فکر می کنند که با رسیدن به پول صاحب خوشبختی می شوند اما در واقع زمانی ک انسان به پول می رسه تازه می فهمه که به هیچ رسیده ! دوستی دارم 40 ساله که به ادعای خودش خیلی دنبال پول دوید و مسائلی پیش اومد براش اما زمانی که به پول رسید و تازه خواست بفهمه که چی بدست آورده و زندگی چیه تازه دید که خیلی چیزها رو از دست داده ! همسرش , فرزندانش , زندگی و ... ! وقتی ازش پرسیدم ارزشش رو داشت با گریه گفت : نه - هرگز ...... وقتی هم که از مراد سوال کردم اون هم گفت نه و با مرگش اینو ثابت کرد ....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~





........................................................................................

Friday, September 13, 2002

همه چی شنیده بودیم الا دلالی قبر رو !!! این بار که به بهشت زهرا رفته بودم باز هم یکی از عجایب چند گانه رو کشف کردم !!!!! چند ماه قبل گزارشی تهیه کرده بودم از مرده شورها ! در اون از گل دزدهایی نوشته بودم که گلها رو از روی قبر ها می دزدیدن و دوباره به مردم می فروختن و من فکر می کردم دیگه از این بدتر نمی شه ! اون زمان هیچ خبری از این نوع دلالی که می خوام بنویسم نبود ! این شد انگیزه ای برای نوشتن از دوباره از قبرستان ....

بهشت زهرای تهران بعد از گذشت 31 سال از عمر خود تبدیل شده به شهر کوچکی با خیابانهای طولانی و چهارراههایی که گاه حتی چراغ راهنمایی هم دارند ! و حتی در بعضی روزها و مخصوصا جمعه ها دارای ترافیک هم هست ! به گفته مسولان تا 8 سال دیگه گنجایش بهشت زهرا به اتمام می رسه و امکان توسعه اون هم وجود نداره ! البته زمزمه هایی برای خراب کردن قبرهای با قدمت 30 سال وجود داره !
بر طبق این پیشبینی در سال 1389 هر کی بمیره باید جنازه اش رو دست صاحبان عزا بمونه ! اما از همین حالا عده ای پیدا شده اند که با کمی آینده نگری و در واقع پدر سوختگی و کلاشی خاص ایرانی جماعت سودهای کلانی رو راهی جیب های مبارکشون می کنن.
هر کسی می دونه برای خرید و فروش و اجاره خانه باید به بنگاهی مراجعه کرد , امروزه بنگاههای در حال ایجاد هست که به خرید و فروش قبر می پردازند , البته بهتره بگم بطور غیر رسمی هم ایجاد شده . از روزی که خبر پر شدن بهشت زهرا داده شد عده ای هم راهی جدید برای افزودن به سود خود ابداع کردند و از آنجا که تعداد قبرهای باصفا ( قبرهایی که در نواحی پر درخت یا کنار جوی آب می باشند ) و همینطور آرامگاهها محدود می باشد و تقاضا برای این قبرها فراوان , عده ای اقدام به پیش خرید آنها می کنند و بعد هم که قطعه های زیادی رو خریدن , به انتظار پر شدن قطعه می شینن ! زمنانی که قطعه پر شد این افراد وارد عمل میشن و آنها را با قیمت های کلان به خانواده های غزا دار می فروشند . مسلما طبق عادت ایرانی جماعت مرده پرست بهترین رو هم می خوان و بدون چون و چرا پول بی زبون رو تقدیم می کنند !!
قیمت یک قبر خوش آب و هوا واقع شده در یک قطعه مصفا تا 4 میلیون تومن بالا رفته ! در حالی که بعضی از خانواده ها برای تهیه مخارج کفن و دفن هم به زحمت می افتند . قیمت آرامگاه ها از این هم بالاتر و تا مرز 5 میلیون تومان هم رسیده است در حالیکه 10 سال قبل قیمت آنها 500 هزار تومن بود .
نکته جالب اینجاست که پس از مدتی از آغاز فعالیت این حرفه کذایی , اندک اندک دلالان فعالیت خودشون رو بطور کاملا علنی درآورده اند .....
امروز که رفته بود بهشت زهرا همین که خواستم سوار ماشین بشم دیدم آقایی اومد و یه کارت ویزیت داد به دستم ! زمینه کارت مشکی بود و بالای اون نوشته بود :
انا للاه و انا الیه راجعون و بعد زیر اون با خط کوفی نوشته بود قبرهای خوب را از فقط از ما بخرید تلفن .... موبایل .... و حتی E - mail !!!!!! behesht_zahra@.....,com این دیگه از همه خنده دارتر بود !!
تا چند وقت دیگه مطمئنا همه ما شاهد خواهیم بود که این شهر مردگاه هم تبدیل خواهد شد به مناطق بالای شهر و پایین شهر ! هر کی پول بیشتری داشته باشه مناطق بهتر رو می خره و هر کی هم بی پول باشه بدترین جاها نصیبش خواهد شد !
مسوول امور متوفیان بهشت زهرا می گوید :
فعالیت این عده آنچنان گسترده شده که ما به تنگ آمده ایم و برای حل این مشکل دست به دامان مردم شدیم تا شاید با متقاعد کردنشون آنها را از مراجعه به دلالان قبر باز داریم ! اما چه سود که ثروتمندان در پی خرید بهترین ها هستند و قبرهای خوب همچنان در دست دلال هاست .......!
یاد مقاله قبلیم افتادم در مورد محاسن پول دار بودن باید این رو هم اضافه می کردم :
هر کی پول دار باشه حتی بهترین قبر رو هم می تونه بخره !!!!

بدنبال کدامین قصه و افسانه می گردی
در این بیغوله رد پایی از یاران نمی یابی
چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی ..........

~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, September 12, 2002

زدم تو کار شعر و شاعری بدجور !!! فعلا هم شب شعر راه انداختم براتون کیف کنین :
همه شما این شبکه های ایران رو تو ماهواره دیدین که از لوس آنجلس پخش می شه و فقط مزخرف بار آدم می کنه ! مخصوصا این ضیاء احمق کچل که سر دسته هر چی دلقک الکی خوشه نشسته پشت میز و یه مُشت چرت و پرت می گه و یه قطره اشک می ریزه و از اونور هم به ریش ما می خنده ! چقدر می تونه مسخره باشه که آدم احساس همدردی رو از کسی بپذیره که خودش بیرون گود باشه لنگش رو انداخته باشه رو هم و فلانشو باد می زنه جیرینگ جیرینگ دلار می ریزه تو جیبش و از اون طرف شعار های مسخره بده و برای ما بشه دایه مهربون تر از مادر :

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
با میبدی اگر نشود با ضیاء کنند
بیست و چهار ساعته با مردم وطن
احوال پرسی و تو بیا و من بیا کنند
سرما اگر خورده یکی در بُرازجان
دردش به آسپرین لوس آنجلس درمان کنند
یک درد هست , درد شما و من و وطن
آنهم اگر رسانه گران اعتنا کنند
گر از سر گشاد به سرنای خود دمند
خود خدمتی ستوده به آل عبا کنند
فریاد دادخواهی این خلق خسته را
برعکس با رسانه خود , نارسا کنند
ترسم طلای مردم را کنند مس
تا در مقابلش مس خود را طلا کنند
این رهبران آنتنی و ماهواره ای
بعضا , چه حُسن سابقه ای ادعا کنند
تا پر کنند ساعت برنامه های خویش
بشقاب و دیش را پُر پرت و پلا کنند
هر نو سواد تازه به دوربین رسیده را
یا کارل مارکس یا دهخدا کنند
یک روز گر رسانه شان غیر مذهبیست
روز دگر رسانه خود حسینیه کنند
در قالب مبارزه با شیخ روضه خوان
خود مجلس مصیبت و روزه بپا کنند
یک نارضا گر اشاره کند به سلطنت
فردایش صد مصاحبه با رضا کنند
برگشت شاه ایران که منتفی ست
او را مگر شاه کالیفرنیا کنند
بعضی از این رسانه چیان عاقلند اگر
باید که هر چه زودتر آن را رها کنند
بی آنکه صحبتی شود از هیچ سازمان
یا رب , روا مدار ما را که سیا کنند .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, September 11, 2002

ای بر پدر هر چی تکنولوژی یا به قول این فرهنگستان کوفتی ( فن آوری ) لعنت ! این ایرانی جماعت کافیه که دستش به یه چیزی برسه و فقط و فقط بلده از اون در راه یا مردم آزاری یا لودگی یا هرز استفاده کنه ! این تلفن های پیغام گیر رو فکر کنم همه شما دیده باشید ! بخونید ببننید این مغزهای متفکر و هنرمند ایرانی چه بلاهایی سر من میارند :

من یه دستگاه تلفن پیغام گیر داشتم که 2 تا نوار روی اون نصب بود و برای 120 دقیقه می تونست پیغام ضبط کنه ! اما دردسری که داشت این بود که چون تعداد پیغام ها زیاد بود بعد از مدتی یا دستگاه خراب می شد و نوار جمع می کرد یا خود نوار بکلی خراب می شد ! خلاصه تصمیم گرفتم که مثلا از تکنولوژی روز استفاده کنم !!
یه تلفن جدید خریدم که بجای نوار اطلاعات رو روی آی سی ذخیره می کرد و دیگه مشکل نوار رو نداشت !!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه از وقتی ما اینو خریدیم , نمی دونم کدوم آدم مردم آزاریه که طبع شعرش گل می کنه وقتهایی که من نیستم برام فقط آواز می خونه ! هر بار میام خونه و می خوام پیغام هامو گوش بدم صدای نخراشیده یه پسر اوس بی مزه و خیار شور رو باید تحمل کنم !!! این حالا خوبه ! گاهی هم موزیک برام می گذارن ! و از اونم بدتر هر چی فحش و نصبتهایی که لیاقت خودشون و خانواده شون هست رو هم می گن ! خلاصه کار به جایی رسید که مجبور شدم خط تلفن رو بفروشم و یکی دیگه آزاد بخرم !! حالا این به کنار یک دسته هم هستند که اینقدر دوق و هنرشون داره فوران می کنه که نمی دونن چکار کنن و باید یک جوری این هنر رو به دیگران هم نشون بدن !!!! این فایل رو بشنوید که از روی تلفنم ضبط کردم تا متوجه بشید چقدر آدم بیکار و احمق زیاده !!!!!!!!!!

اما جدای این بلاها معمولا کسانی که پیغام گیر دارند یک قطعه موسقی یا یک جمله زیبا رو ظبط می کنن برای مخاطب ! مثلا : دوست عزیز پیغامی خود را بعد از شنیدن صدای بوق بگذار . حالا جالبه بدونین یک سری آدم با ذوق پیدا شدن که شعر و شاعری می کنن ! مثلا یک بار به یکی از دوستانم تلفن کرده بودم با این شعر مواجه شدم :

شرمنده از آنم که نباشم به سرایم
تا با تو سلامی و علیکی بنمایم
گر لطف کنی نمره و پیغامی گذاری
پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم

خداییش اینجوریشو دیده بودین ؟ من که یکساعت داشتم می خندیدم !! اما این شد که منم طبع شعرم گل کرد و رفتم هر چی کتاب شعر داشتم ریختم رو زمین و افتادم تو جون کتابها و بالاخره بعد از چند ساعت ور رفتن و سر و کله زدن با اشعاری که دوست داشتم و بالا پایین کردنشون تونستم چند تا چیز بامزه در بیارم ! اما هر بار که می خوام روی تلفن خودم اون اشعار رو بخونم چنان خنده ام می گیره که پشیمون می شم ! فکر می کنم جالب باشه شاید بعضی از شماها دوست داشته باشین این ها رو روی دستگاهتون قرار بدید :

در منزل حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه خود , غم مخور
تا مگر بینم رخ جانانه یار , غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ , گر که بگذاری پیام
آن زمان کو بازگردد خانه خود , غم مخور

در منزل سعدی :
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دهد به دستم

در منزل خیام :
این چرخ و فلک عمر مرا داد بر باد
ممنون توام که کرده ای یادی از ما
رفته ام سر کوچه , منزل می فروش
آیم چو به خانه , پاسخت خواهم داد

در منزل فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای یل گویم جواب
چو فردا برآید بلند آفتاب

در منزل مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون, رقصان شوم
شوری بر انگیزم به پا , خندان شوم
بگو به من پیغام خود , هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم , جان تو را قربان شوم

در منزل منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
که خانه مباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیامی , پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد مویم

در منزل بابا طاهر :
تلیفون کرده ای جانم فدایت
الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت

جونه هر کی رو دوست دارید فکر نکنین من دیوونه ام !! والا حقیقت داره !! ایرانی جماعته دیگه تعجب نداره ...

~~~~~~~~~~~~~~~



دارم می رم سید اسماعیل - گود افغانی ها برای تهیه گزارش !!!!! لطقا اگه تا 24 ساعت از من خبری نشد به پلیس 110 اطلاع بدین و بیایین حلوای ما رو بخورین .
بنده رو هم حلال کنین ....



........................................................................................

Tuesday, September 10, 2002

امروز صبح رفته بودم دادگاه خانواده ! یه مشکلی برای یکی از دوستانم ایجاد شده بود و می خواستم با یکی از قاضی های اونجا مشورت کنم و در حقیقت سبیلشو چرب ! خلاصه بعد از 5 ساعت معطل شدن و سرپا ایستادن تونستم ببینمش و بعد از تموم شدن کارم نشستم روی نیمکت های توی راهرو تا یکم خستگی در کنم . کمی که خستگیم در رفت تازه متوجه زنی شدم که کنارم نشسته بود و آروم آروم اشک می ریخت ... ظاهر خیلی مرتبی داشت و معلوم بود از طبقه تحصیل کرده و مرفه جامعه هست .
حدس زدم برای طلاق اومده باشه و اعصابش باید خیلی خورد باشه صبر کردم تا گریه هاش تموم بشه و بعد باهاش صحبت کنم .. تقریبا 20 دقیقه ای منو سر کار گذاشت و بعد که آروم شد و به دیوار تکیه داد سعی کردم کمی دلداریش بدم و اونهم که گوش شنوایی بدست آورده بود شروع کرد از زندگیش گفتن .... با شنیدن داستان زندگیش حالم از هر چی موجود نر که اسم مرد رو خودش گذاشتم به هم خورد شاید شما آقایون هم این درد نامه رو بخونین تف بندازین تو صورت امثال خودتون که روی خودشون اسم مرد می گذارن !! خلاصه ای از زندگی این زن رو براتون می نویسم :

مدتیه از هم جدا زندگی می کنیم و امروز هم قاضی حکم طلاق رو بدون رضایت من صادر کرد . دلیل طلاق من با دلایلی که کارشناسان مطرج می کنند متفاوته ! من با وجود اینکه تحصیلات دانشگاهی دارم و فوق لیسانس زبان آلمانی هستم اما بدترین تحقیر ها و توهین ها و زجر ها رو در زندگیم کشیدم و حتی شوهرم بارها تا سرحد مرگ کتکم زده ! ما هیچ مشکل اقتصادی نداشتیم و در رفاه کامل بودیم , ازدواجم رو هم با شناخت کامل انجام دادم . اما علت جدایی ما این بود که من نمی تونستم بچه دار بشم و یا اگر هم می شدم نمی تونستم بچه رو نگه دارم و طی چندین بار بارداری هر بار بچه رو سقط کردم و با اینکه دکترها تذکر می دادند که باردار شدن برام مساوی هست با خودکشی , اما به خاطر حفظ زندگیم حاضر به باردار شدن می شدم و هر بار هم با مرگ دست به گریبان بودم . برای مداوا هم زیاد تلاش کردم و به بهترین مراکز و کلینیک ها و دکتر ها و حتی رمال و فال گیر و دکتر علفی هم مراجعه کردم اما نتیجه ای نگرفتم !! و بالاخره شوهرم صبرش تموم شد و از من خواست با تقاضای ازدواج مجدد اون موافقت کنم . من هم هرچقدر فکر کردم دیدم نمی تونم حضور زنی دیگر رو در کنار خودم تحمل کنم و به طلاق رضایت دادم . هیچ وقت به خدا نگفتم چرا به من بچه ای ندادی چون مطمئنم که به هر حال اون خیر منو می خواسته و با تمام عشقم به داشتن بچه همیشه خدا رو بخاطر نداشتن اون شکر کردم .

این داستان زندگی زنی بود که بخاطر داشتن یک شوهر احمق دچار مصیبت های زیادی شده بود ! این مرد و امثال مردهایی از این دست حتی حاضر نمی شوند که بچه ای رو از پرورشگاه بیاورند و به فرزندی قبول کنند ! حاضرند به خاطر بچه چشم خودشون رو روی عشق و انسانیت ببندن و خیلی راحت شریک زندگی شون رو بیرون کنند .
میخوام بگم که تقصیر زنهایی از این دست چیه ؟ مگه اونها دوست ندارن بچه دار بشن ؟ چرا قانون از این افراد حمایت نمی کنه ؟ این مملکت آخوند پرور با افکار و قوانینی که متعلق به 1400 سال پیشه داره برای انسانهایی تصمیم می گیره که در سال 2002 دارند زندگی می کنن ! مسلمه که این قوانین فقط به نفع مرد هاست ! و من مطمئنم که اون زمان این قوانین نبودن ! چون اگه این قوانین از اون زمان گرفته شده پس کل اسلام زیر سوال باید بره ! اسلامی که می گه هدفش برابری زن و مرده و تساوی بین اونها اما در عمل این آخوندها فقط و فقط قوانین رو به نفع خودشون وضع می کنند و هر جا هم اعتراضی می شه می گن شرع گفته ! ای بر پدر اون شرع لعنت که گفته مردها حق مالکیت به جون و مال و زندگی زن ها رو دارند .. این اسلام , اسلام تحریف شده است نه اسلام ناب ! اسلامی که به خورد ما می دن بنام اسلام ناب محمدی همون اسلام من در آوردیه که فقط و فقط منفعت مردها رو مد نظر داره !
مردها بعد از 5 سال زندگی مشترک اگز زن بچه دار نشه می تونن ازدواج مجدد کنن بدون اجازه از همسرشون ! و این در صورتیه که قبل از اون هم شرع کثافت من در آوردی بهشون اختیار گرفتن زن به تعداد 4 عدد رو داده و آنها رو آزاد گذاشته !
چرا مردها باید بخاطر بچه دار نشدن زن , طلاقش بدن و یا خودشون رو طلبکار به حساب بیاورند ؟
امیدوارم روزی برسه که معیار مرد بودن در ایران در ریش و پشم و آلت مردانه داشتن خلاصه نشه و همین طور معیار نجابت دختر ها هم به یک تکه پرده و یک قطره خون ...... و اگر زندگی می خواد بر پایه اینها بنا بشه همون بهتر که هیچ زمان شکل نگیره و تا ابد ویران بمونه ....

در آخر روی حرفم با شما زنهاست که فکر می کنین طلاق عیب و عار و ننگه برای یک زن ! من نمی خوام بگم طلاق زشته می خوام بگم طلاق تلخه ! اینو کسانی که متارکه کردند خوب می دونن !
می خوام به همه زنها بگم که اگر مردی اونقدر بی شعوره که پایه زندگیش بر مبنای این مسائل می خواد بنا بشه شما حق ندارید با زندگی و اعصاب و سلامت روانی و جسمی خودتون بازی کنید و بدونید با طلاق کار خلاف شرع انجام ندادید و دنیا به آخر نمی رسه ! شاید فرصتی جدید تر و بهتر برای شما فراهم بشه ! کسی از آینده خبر نداره . هیچ وقت هم فکر نکنین جامعه با دیده ترحم به شما نگاه می کنه ! قوی باشید و نشون بدین که زن ایرانی بدبخت و ضعیف نیست ! وای به حال جامعه ای که در اون به این افراد با دیده ترحم نگاه بشه .
به امید برچیده شدن نسل هر چی آخوند و مرد بی منطق و ابله و به امید احیاء حقوق زنان در ایران ......
آمین

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجره نامردمی حتی تو دست سايه هاست
وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خريد
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست
خسته و زخميه دستِ آدمکهای بدم
پشته پا به رسم بی بنياد اين دنيا زدم
من برای گم شدن از خدا غرق خود شدم
راه دور عشقمو پيمودم اينجا اومدم

~~~~~~~~~~~~~~




همه چی واسم غریبه
همه چی رنگه فریبه
ای امید نا امیدان
برسون هر چی نصیبه
ای خدا , ای خدا , ای خدا ......
دیگه این صبر و خرابی
آخ چه روز و روزگاری
مگه ما رو دوست نداری
ای خدا کجای کاری
ای خدا , ای خدا , ای خدا ......
ای خدا قسم به عشقت
به همین حال پریشون
به وفای عاشقونت
به صفای چشم گریون
دیگه طاقتم تمونه
دیگه فرصتی نمونده
واسه عشق و عبادت
ای خدا قسم به رازم
که ازت نبوده پنهون
به تموم اشک چشمام
به همین شام غریبان
دیگه طاقتم تمونه
ای خدا , ای خدا , ای خدا ......
روزگارمون خزون شد
عشقمون فدای عشق دیگرون شد
ما که هستیم و نمردیم
پش جرا عشقو به دیگرون سپردیم
ما که با زمونه ساختیم
بد و خوبشو شناختیم
ای خدا باورم که باشی
ما که زندگی رو باختیم
ای خدا , ای خدا , ای خدا ......
آقتاب از اون گوشه ایوون پرید
عشق و بهار و همه چی پر کشید
خسته شدم از لبه این سرگذشت
غم نمی خوام اشکه من از حد گذشت
دوست ندارم این همه بد دیدنو
باز به حقیقت برسونین منو
باده فروشان می و مستی می خوام
عمرمو با باده پرستی می خوام
عاشق عشقم منو باور کنین
باز دو سه جرعه می رو بیشتر کنین
عاشق و دیوونه بدونین منو
باز به حقیقت برسونین منو
دلم از غصه به تنگ اومده
دنیا بامن بر سر جنگ اومده
رحمی نداره دله صیاده من
می بده تا غم بره از یاده من



........................................................................................

Monday, September 09, 2002

نگاهی به جنسیت از نوعی دیگر ....
این شیرین خانم گل اگه همکار من می شد من می شدم ژول ورن قرن 21 !! خوندن مطالبش سوژه است و خودش خبر نداره و مدام دنبال سوژه می گرده : آب در کوزه و ما تشنه لبان گرد جهان می گردیم ! هر وقت می رم سایتش رو می خونم الهام می گیرم برای نوشتن و اما این بار هم که به اونجا سر زدم انگیزه ای شد برام تا بنویسم از رفتار پسر و دختر البته به نوعی دیگر !!!

همه زمین و زمان پسر ها رو ام الفساد و منبع طلم به زن و سر چشمه پایمال کردن حقوق زنان و .... می دونن ! اما بیاییم نگاهمون رو کمی تغییر بدیم ! یکبار هم شده از دید مرد به زن نگاه کنیم و اونهم با انصاف و بر طبق اصولی که پایبندش هستیم و یا لااقل اجتماع ما حالا با همه کاستی ها و ظلم هاش ما رو مقید به اونها کرده .
من مخالف این نیستم که مردها ذاتا جنسشون شیشه خورده داره ! اما نمی تونم منکر این باشم که فقط مردها هستند که باعث سرخوردگی زنان شدند و فقط مردها هستند که باعث همه بدبختی زنها هستن ! دلیل زیاد دارم و می نویسم !
این شیرین خانم تو سایتش زیادی توپیدن به مرد جماعت ! اول از همه قربون هر چی مرده که اگه مرد نبود زن باید چکار می کرد ؟ و برعکسش !!! یکبار اینو بپرسیم از خودمون کمی منصف می شیم !
اما شیرین خانم مردها رو موجوداتی لزج و پست و ... نامیدند ! اما اگه توجه کنیم متوجه می شیم که تو این دوره زمونه این خود زنها هستند که باعث این نوع نگرش شدند ! یعنی تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ! خود دخترها وقتی تنشون می خاره از پسر جماعت چه انتظاری می شه داشت ؟ یکی از موارد بدیهی اون مساله تیپ و ظاهر هست !
خیلی از دختر ها و زنها می نالن از این وضع که فلانی ژل می زنه به سرش لباس آخرین مد رو می پوشه و غیره ! اما یک سوال دارم :
چند درصد از همین دختر خانم های محترم می رن محل پسری بگذارن که موهاشونو معمولی شانه زده و نه ژل مالیده و نه لباس مد پوشیده و خیلی هم ساده و سنگینه ؟ با قاطعیت می گم هیچ کس ! اگر هم باشه یا خیلی تنهایی بهش فشار آورده و به اصطلاح تو کفه یا مشکل روحی روانی داره و نیم درصد احتمال این هست که دختر با این تیپ آدم ها حال کنه ! وگرنه نداریم !
کدوم دختری رو می شناسین که بره با پسری دوست بشه که پول دار نباشه ؟ این رو هم نمی شناسیم !!
البته این رو هم بگم منظور من طبقه متوسط جامعه هست نه طبقه پایین ! اون دسته اکثرا با هم تیپ خودشون می گردن ! گرچه در این دوره اختلاف طبقاتی دگرگون شده و اون پاینی ها اومدن بالا و تیپ اجتماع رو دگرگون کردن , اما در کل دختر جماعت دوست داره با کسی بگرده که :
یک: ظاهرش خوب باشه و خوش تیپ باشه و سر و وضع خوبی داشته باشه
دوم : اینکه پول دار باشه و خوب خرج کنه ! الان همه شما می گین ما که اینطوری نیستیم و ..... اما کدوم دختری حاضره با پسری بگرده که مثلا براش هدیه نخره ! کافی شاپ نبرش ! رستوران دعوتش نکنه و ......
کسی که پول نداره و در حد معمول درآمد داره هیچ وقت نمی تونه قرار های خودش رو توی این مکانها بگذاره و فوقش دو یا سه بار !
شاید همین برخوردها و نوع نگاههاست که از پسر ها موجوداتی به قوله شیرین خانم لزج ساخته که بهتره بگیم لجن ! چون زیبا تر و با مسما تره ! اما خود دخترها هم دست کمی از پسرها ندارن !
علت تیکه انداختن پسرها به دخترها در یک چیز خلاصه می شه و اونهم نوع ظاهر اونهاست ! نمی دونم تا به حال دیدن کسی به یک آدم چادری متلک بندازه ؟ و یا به دختری که لباس سنگین پوشیده ؟ هیچ وقت !!
اما وقتی یه دختر آرایش غلیظ کرده باشه و لباسهای عجیب غریب پوشیده باشه و ..... هر کی رد می شه یه تیکه بارش می کنه :
جوووون !.... آب شم برات! ..... ...... بخورم ! و .....
این امری طبیعیه و جای هیچ گله ای هم نباید باشه ! من مخالف صد درصد چادرم و از حجاب هم متنفر اما وقتی تو جامعه ای هستیم که تعیین کرده زن باید پوشش دار باشه چرا سعی نکنیم این پوشش رو به شکل مناسب بکار ببریم نه شکل زننده و مسخره اون ! کسی که می خواد بی حجاب باشه یا از این کشور باید بره یا توی مکان های خصوصی بی حجاب باشه ! اما تو جامعه ای که بی حجابی رو جرم می دونه و خلاف عرف و هنوز اونقدر احمقه که آزادی های فردی رو زیر پا می گذاره , اگه بیاییم تلفیقی از بی حجابی و حجاب رو بکار ببرین واقعا مسخره رفتار کردیم !! مثلا مد می شه کلاه رو سر گذاشتن ! آخه من یه سوال دارم : چقدر مسخره است که آدم کلاه رو روی روسری بگذاره !!!!! این آدم ها رفتن جلوی آینه و خودشون رو ببینن که عین دلقک شدن ؟ و یا کاسکت ! آخه چقدر بد منظره هست که آدم مثلا مقنعه بگذاره بهد روشم کاسکت !!! به نظر من کسی که اینجوری لباس بپوشه لایق متلک هم هست !
به نظر من حجاب یا باید باشه یا اگه نخواهیم باشه بطور کامل باید قیدش رو زد !! چون در غیر این صورت مسخره آمیز جلوه می کنه ! برای نمونه مثلا دیدین جدیدا مد شده شلوار کوتاه می پوشن با جوراب ! که نه هماهنگی از نظر ظاهر داره و نه رنگ و چقدر هم مسخره هست ! اگه می خواهیم کوتاه بپوشیم یکدفعه دامن رو انتخاب کنیم ! هم زیباتره هم راحت تر ! اگه نه که همون شلوار به فرم طبیعی اون رو ! والا این مد شلوار کوتاه از هر جایی که اومده ما دیدیم همه تو لب ساحل و جاهایی که برای پیک نیک میرن و خلاصه جاهایی که می خوان راحت باشن و استراحت کنن و مراکز تفریحی , زنها شلوارک یا شلوار کوتاه می پوشن ! اما بطور رسمی هیچ کس اینجوری لباس نمی پوشه !
یا مثلا طرز روسری گذاشتن ! دختره روسری سرشه اما همه جای مو و سر و گردن و .... معلومه ! آخه این چه مدل روسری گذاشتنه ؟ اگه روسریش رو برداره سنگین تره که !!!! خود این از نظر پسر ها به خارشک تعبیر می شه ! یعنی طرف ایجوری لباس پوشیده که خودش رو عرضه کنه ! این شیرین خانم عزیز و دیگرانی که اعتراض دارند به این رفتار پسر ها اگه پای صحبت پسرها بشینن می فهمن که یک پسر مثلا با قصد سکس میاد از منزل بیرون و با دوستانش دوره می افتن یک نفر رو تور کنن , اولین معیار انتخاب اونها ظاهره ! یعنی فقط می گردن دنبال زن و دخترهایی که آرایش غلیظ دارن و موهاشونو زیادی بیرون انداختن و ظاهر لباس پوشیدن اونه متفاوته ! هر دختری باور نمی کنه می تونه بپرسه ! خوشبختانه اونقدر تعداد پسر زیاده که مشکلی از نظر نظرخواهی وجود نداره ! از نظر هر نوع نگرش و هر نوع دینی یک زن فاحشه به زنی تعبیر شده که به نوعی پوشش داشته باشه که بتونه خودش رو معرفی کنه و به نوعی جلوه کنه ! زنهایی از این دست هم برای متمایز شدن با بقیه این نوع پوشش رو انتخاب می کنن ! کجای دنیا دیدین که مثلا یک سایت سکسی بیاد تبلیغ کنه و زنها با حجاب بیان !!!!!
کدوم شما دیدین که اگه رفتار و ظاهر شما مناسب باشه پسری بیاد و خودش رو به شما بچسبونه و یا نگاه بد به شما بکنه ؟ اصلا فلسفه حجاب همینه , که باعث جلوگیری این نوع برخورها می شه ! پس واقعا دختر ها خوششون میاد که اینطور رفتار می کنن و بعد هم باید گفت برای خالی نبودن عریضه گله و شکایت هم دارند ! خود من هیچ وقت برام پیش نیومده که زمانی که ظاهرم مناسب بوده کسی به من بد و بیراه بگه و متلک بارم کنه یا نگاه خریدارانه بهم بندازه و یا بهم بچسبه ! اما شده زمانهایی که بد لباس پوشیدم و همه این بلا ها هم سرم اومده و هیچ وقت هم گله نکردم که چرا ؟ چراش دسته خودم بود چون با پوشش خودم نشون دادم من می خوان جلب توجه کنم و ... !
این رو هم اضافه کنم که , عده نسبتا زیادی از دختر ها و زنها با نوع رفتارشون باعث این طرز تفکر در مردها شدن ! و حالا برای همین هم هستت که هز مردی فکر می کنه زنی که کنار خیابون ایستاده منتظر یک ماشینه و .....
شاید نیم ساعت قدم زدن در میدان ونک برای درک این مطلب از سوی دختر خانم های محترم کافی باشه ! برای نمونه عرض کنم بنده در عرض 45 دقیقه گشت زدن در میدان ونک 13 مورد از این موارد رو دیدم و یکی از اونها که از همه جالب تر بود این بود که یه زن پایین تر از فانفار ایستاده بود و یک موتور سوار اومد کنارش و کمی صحبت کردن و بعد زن رفت پایین تر دوباره موتور سوار اومد کنارش و خلاصه 4 بار این حرکت تکرار شد و در نهایت زن سوار موتور شد و ...... اگه اون زن راه نمی داد به اون مرد هرگز اون مرد به خودش اجازه نمی داد اینطور سمج باشه و در نهاین هم که این کاره از آب دراومد !!!
نتیجه ای که می شه گرفت این هست که اگه خود دخترها با این نوع پوشش و رفتار و گفتار و عقیده پسرها رو تحریک نکنند هیچ پسری نه به اونها می چسبه و نه به اونها متلک می اندازه و نه گلیمش رو بیش از اندازه دراز می کنه ! مصاحبه های زیادی داشتم با زندانیان و کسانی که به علت مسائل منکراتی دستگیر شدند و نتیجه تفریبا 4000 مصاحبه این بوده که 96% مردها و پسرها از نوع پوشش و ظاهر زن و دختر طعمه رو انتخاب می کردن ! یکی از اونها می گفت :
توی شهرک غرب ساعت 10 شب با پیکان رفتیم جلوی یه پراید که 2 تا دختر توش بود از او کلاس بالا ها و تیریپ مشتی ! وقتی توقف کردن پیاده شدیم و رفتیم طرف ماشینشون و اول می خواستیم تریپ رفاقتی بگذاریم و پول و طالا هاشونو بلند کنیم و جیم بزنیم ! کمی که حرف زدیم دیدیم خوششون میاد و .... دیگه وقتی دیدیم اعتراض نمی کنن بردیمشون خونه یکی از رفقا و تا صبح نگرشون داشتیم و بعد ولشون کردیم دو هفته بعد ما رو گرفتن به جرم تجاوز به دو دختر در صورتی که خودشون دلشون می خواست و ما اجبار نکردیم و حتی اموالشونم نگرفتیم .... !!
پس خانم های محترم تا خود شما رعایت نکنین این مسائل رو و بهتره بگم تا خوتون راضی نباشین و خوشتون نیاد هیچ مرد و پسری جرات این رو که به شما متلک بندازه - بهتون بچسبه - ازتون تقاضای سکس کنه و یا حتی بهتون تجاوز کنه رو نداره ! اون 1% هم که داریم امثال خفاش شب هستن که بیمار روحی روانی دارند و از بحث ما خارج !! در ضمن این رو هم اضافه کنم که این خود دخترها هستند که با این نوع نگرش باعث این شکل و شمایل پسرها شدند ! پای صحبت هر پسری بشینید می گه : تیپ می زنم دختر کش باشه !!! یعنی اگه تیپ نزنه دختر حتی محلش هم نمی گذاره ! و خود دخترها هم اگه واقعا بدشون می اومد خودشون بهتر از هر کسی می دونستن که چکار کنن که کسی به اونها متلک نندازه !
استناد به جمله ای از شیرین خانم : ( اگه پسر بودم اونوقت خیلی خوب و مرتب لباس می پوشیدم و خیلی با کلاس و .... ) میبینیم که همین مدعی العموم دختر ها خودش هم متقاضی بهترین ظاهر و با کلاس ترینه و تازه گله هم می کنه چرا ؟؟؟؟؟ این چرا ها علت داره ! آدم خوبه اقلا با خودش رو راست باشه ! من از بیحجابی لذت می برم و منکرش نمی شم و اگه کسی منو نگاه کنه ناراحت نمیشم و گله نمی کنم و الکی هم خودمو جمع و جور نمی کنم و جا نماز آب نمی کشم !!! پس کسانی هم که اینطور رفتار می کنن بهتره اقلا با خودشون صادق باشن !!!

اما اینکه دختر ها چه کارهایی می تونن انجام بدن و پسر ها چه کارهایی و کدام بر دیگری برتری دارن , می شه اینطور گفت که نه مرد و نه زن نسبت به هم هیچ برتری ندارن و هر دو مکمل یکدیگرند ! بیاییم از این دید به زن و مرد نگاه کنیم نه از دید عامیانه و روابط جنسی ! اگر زن آفریده نمیشد مردی هم نبود و اگر مردی نبود زنی هم نبود . خیلی از آدم های احمق می گن اگه زن نبود مردی هم نبود ! این عده فکر می کنن که لابد زنها مریم مقدس هستند که بدون نزدیکی با مردی صاحب فرزند شده !؟؟؟؟ این دو موجود برهم هیچ برتری ندارند و فقط وجود هر کدام از اونها با بودن در کنار هم به تکامل می رسه ! بعضی اعمال خاص زنهاست و بعضی اعمال خاص مردها ! هیچ مردی نمی تونه ادعا کنه برتر از زنه و همینطور هیچ زنی مدعی برتری نسبت به مردی بشه ! اگر مرد قدرت بدنی داره , زن قدرت روحی داره ! اگه مرد به توان جنسی خودش می نازه زن هم توان تولید یک انسان رو داره و خیلی بیشتر از مرد لذت می بره ! اگر در آناتومی زن و مرد کاستی هایی هست مرتبط به روحیات و نیازهای اونها هست ! اگر مرد ادعای تکامل از نظر جسمی می کنه اگه زنی وجود نداشته باشه اون تکامل برای سوراخ کردن دیوار بکار می ره ! و ..... این رو هم فراموش نکنیم که : در اجتماع امروز ما مردها صاحب قدرت هستند و زورگو اونها بحثی جداست و برمی گرده به نوع حکومت مردسالار ما و تو سری خور بودن زنهای ما که بطور ارثی از مادرانمون به ما میرسه و نه به کل مردها مربوط بشه !!!
مظلوم خود باعث قوی تر شدن ظالم هست !!!!! اگر زنان ما خودشون رو ضعیف نشون ندن و در مقابل زور بایستن هیچ مردی قادر به تحقیر اونها نیست ! همه یاد گرفتن بگن مرد رو باید حلوا حلوا کرد و حرف فقط حرف مرد !!! این تفکرات 50 سال گذشته متعلق به همان زمان بود و در این اجتماع امروزی جایی نداره و خوشبختانه شاهد کمرنگ شدن هر چه بیشتر مرد سالاری هستیم ! مادر های ما مقصر هستند که همیشه به ما گفتن که بابات حرف می زنه هیس !! سکوت !! حرف رو حرف بابات نزنی و ..... ! چون اون پدره باید هر حرف زوری که دلش خواست بزنه و ما هم بی چون و چرا عمل کنیم ! و یا تو سری خور بودن و مظلوم بودن مادر ها خودش یک الگو برای ماست که در آینده ما هم بشیم بدلهایی مشابه اصل !!!

امید به روزی که هم مرد ها و هم زنها با برابری کامل با هم زندگی کنند ....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



چه تعداد از شما با قمار آشنایی دارین ؟ احتمالا تا واژه قمار رو می شنوید یاد یک میز می افتین که چند نفر دور اون جمع هستند و مشغول تاس بازی و پُکر و .... و فضای اطاق رو هم دود غلیظ سیگار پوشونده و روی میز هم چند گیلاس ویسکی هست .
توی ایران این نوع قمار کردن ها در رژیم گذشته فراوان بود و در حال حاضر هم هست اما بصورت محدود ! اما اونهایی که فکر میکنن تو این مملکت گل و بلبل این چیزها وجود نداره سخت در اشتباه هستند ! نه تنها هست بلکه خیلی علنی و پول ساز و به عنوان یک شغل ثابت برای عده ای از افراد ! دقیقا مثل زنان و دختران روسپی که در خیابان ها و معابر بطور علنی شکار می شوند ! به لطف سیاست های کورکورانه و پوچ که دین سالاری افراطی و غم و غصه رو در اولویت قرار داد .... قمار و فحشا و انواع جرائم به اجتماع کشیده شده بطور کاملا علنی ! باز در اون دوران کسی می خواست قمار کنه یا مشروب بخوره یا زنا کنه محل های خاصی وجود داشت و مردم اونقدر غیرت و حیا داشتند که بطور علنی این اعمال رو انجام ندند ! به هر حال ماحصل این گزارش شما رو با قمار به سبک امروزی اون آشنا می کنه ! قماری که برنده ای نداره !!!!!

میدان توپخانه حاشیه مترو - پیاده رو بیش از اندازه شلوغه و قدم به قدم هم دستفروشانی بساط پهن کرده اند و انواع کالا ها رو می فروشند : تی شرت - لوازم برقی - رادیو - ضبط - ساندویچ - دوربین و .... !
دنبال سوژه می گردم که با فریاد ها و فحش های رکیک شخصی که می گوید : پولم رو بده ...... توجهم جلب می شه ! به سمت صدا میرم . عده زیادی جمع شده اند ..
شخصی که چند کارت تو دستش هست با فریاد می گه : وقتی باختی چه پولی بهت بدم ؟ و پسر جوان مخاطب می گه : تو نامردی کردی قبول نیست !! در نهایت هم بعد از چند دقیقه با پا درمیانی چند نفر همه چیز تموم می شه و دوباره عده ای دور مرد کارت به دست جمع می شوند و به بازی کارت بازی ( قمار )مشغول می شن !!
جوونی 18 ساله روی زمین نشسته و سه کارت روبروی خود گذاشته بود و مرتبا جای اونها رو عوض می کرد و پشت کارتها رو به حاضرین نشون می داد ! اونها هم با دقت به دستهای او و کارتها خیره شده بودند ! وی در همین حال مرتبا جملاتی را تکرار می کرد :
این سفیده , این رنگی , این سفیده , این رنگی .... پشت یکی از اونها برچسب های قرمز رنگی وجود داشت و دو کارت دیگه کاملا سفید بودند ! وی با شگردهای خاصی خیلی سریع کارتها رو جابجا می کرد و مدام هم صحبت تا زمانی که کارتها ثابت شد و حالا نوبت تماشاگران است که بر روی یکی از 3 کارت باقی مانده قیمت تعیین کنند ! یکی از افراد که از دیگران نزدیکتر به قمار باز نشسته یکی از سه کارت رو نشون می ده و میگه 5000 تومن !! کارت مورد نظر برگردانده می شود و چون پشت آن سفید بوده می بازد و و مبلغ را پرداخت می کند ! و دوباره قمار باز بازی را شروع می کند و اینبار شخص دیگری می نشیند و می گوید ده هزار تومن !! کارت برگردانده می شود و حدس او درست بوده و قمار باز ده هزار تومن به او پرداخت می کند ! با رد و بدل شدن این مبالغ در بین مردم همهمه می افته و حریص می شوند ! یکی از آنها می نشیند و می گوید 6000 تومن !!
کارت برگردانده می شود و اشتباه حدس زده و مبلغ را میپردازد ! این بار 9000 تومن شرط می بنده و کارت دیگه ای رو انتخاب می کنه اما باز هم می بازه و مبلغ رو می ده ! نوبت بعدی شروع می شه و این بار 15000 تومن ! یکی از کارتها رو انتخاب می کنه و تا میاد برگردونه فریاد پلیس پلیس فرار کنید ....... بلند می شه و ناگهان همگی شروع می کنند به دویدن !
همه متفرق می شوند و قمار باز هم کارتها رو جمع می کنه و در داخل جیبش می گذاره و سریع فرار میکنه ! قضیه کمی بو داره !!! دنبال اونها راه می افتم و با فاصله ده بیست قدم دنبالشون راه می افتم ! چشمم دنبال مرد قمار بازه و لحظه ای از نظرم دورش نمی کنم در تعقیب و گریز به چند نفری هم تنه می زنم و با جملات زیبا پذیرایی می شم .... هوش ... لاشی .... مگه کوری ؟ و .....
در پیچ یک کوچه مرد قمار باز توقف می کنه و به دیوار تکیه می ده و خستگی در می کنه در همین هنگام دو نفر دیگری که با او بار اول قمار کرده بودند هم می رسند و مرد قمارباز دسته پول ها رو از جیب در میاره و شروع به شمردن می کنه و بعد سهم هر کدوم رو می ده و اون دو نفر پی کار خودشون می رن ! نزدیک می شم و می گم :
چرا فرار کردین ؟ پلیسی نبود که ؟!!!! مرد جا می خوره و بلند می شه و اطرافش رو می پاد و بعد میاد سمت من و می گه : تو کی هستی؟ ماموری؟ جاسوسی؟
- خبرنگارم !!!
از کجا معلوم ؟
- بیا اینم کارتم ..... کارت رو می گیره و نگاه می کنه اما معلومه که سواد درست و حسابی نداره و چیزی هم دستگیرش نشده اما چون نمی خواد سوتی بده کارتم رو می ده و می گه دمت گرم !!!
بی مقدمه میپرسم : چقدر بردی ؟
- مالی نبود !!! دو سه تومن ....
من که دیدم بیشتر گرفتی !!
- گیر نده بینیم بابا ... بینم .... اگه ما هر چی بگیم مینویسی؟
بله ! همه چی رو !
اسمش سعید هست و بیکار و دارای 2 دختر ! در این کار تنها نیست و با 4 نفر همکار کار می کنه ! همه اونها با هم همکاری متقابل دارند و همه هم همشهری هستند و رفیق ! یکی از اونها در خیابان می ایسته و مراقب پلیس هست ! یکی دیگه در پیاده رو کشیک می ده و 2 نفر دیگه هم پیشقدم می شوند برای بازی و مردم رو به طمع می اندازند ! کنارش می شینم و کمی از زندگیش می گه و سیگاری در میاره و به منهم تعارف می کنه ... برای جلب اعتمادش یکی بر می دارم . خوشش میاد و شروع می کنه به حرف زدن .... مرتب حرف می زنه و من هم می نویسم ! شگرد اصلی و راز موفقیت خودش رو در سرعت دستهاش و خطای دید تماشاگران می دونه !
ازش می پرسم : حالا اومدیم و یکی درست حدس بزنه ! اونوقت چی ؟ می خنده و می گه : اونوقت جریان پلیس قلابی پیش میاد !!!!
- تاریخچه این بازی رو می دونی ؟
اصلش از هند اومده ! یکی از بچه ها به اسم امیر هندی که از هند اومده بود این بازی رو راه انداخته ! هر کسی هم که بخواد بهش یاد میده و صد هزار تومنم مایشه ! یه سالی هست که تو تهران راه افتاده و منهم صد چوق دادم پاش تا یاد گرفتم !
- فقط اینجا بازی می کنین ؟
نه بابا ! اگه اینجا بگیر بگیر بشه می ریم انقلاب یا ونک یا تجریش .. گمرک .. لاله زار و .....
در حین مصاحبه دوستان دیگه سعید هم به ما پیوستن ! من هم که حسابی خودمونی با اون نشستم باعث جلب اعتمادشون شدم : روی زمین نشستم و تکیه به دیوار و دفترم رو روی زانو هام گذاشتم و دارم می نویسم و سیگار هم گوشه لبم خاموشه !
یکی از دوستان سعید به نام موسی می گه : بنویس ما رو گرفتن ! می خندم و می گم آخه اینجوری نمی شه برام درست تعریف کن تا بنویسم !!
- خیالی نیست اونم به چشم !!!!
دو ماه پیش بود ما رو گرفتن بردن کلانتری بعدم دادگاه ! این دفعه چون خود جناب سرهنگ هم بود نشد به مامورا باج بدیم و همه رو گرفتن بردن ! تو کلانتری چون 400 تومن مایه داشتیم اوناشم رو پرونده زدن و فرستادن داد سرا ! قاضی هم حکم به قمار بازی در ملا عام داد و هر کدوم 2 ماه حبس و 40 ضربه شلاق ! برای زندان روزی 5000 تومن دادیم و خریدیم و برای شلاق هم برای هر ضربه 3 هزار تومن ! داش سعید داشت همه رو خرید من فقط شلاق ها رو خریدم و 2 ماه آب خنک خوردم ...
بنویس تو شهر ما کرمانشاه کار نیست بیشتر جوونا برای کار میرن شهرای بزرگ خیلی از رفقا نان فروشی می کنن یعنی نون می گیرن و میبرن بازار سیاه می فروشن تو کرمانشاه ! اما درآمد نداره روزی یه تومن بیشتر نمی ماسه ! در هنگام صحبت چند جوون هم از کنار ما رد شدند و سلامی کردند و سعید هم جواب داد و بعد گفت اینها هم قمار بازن ! از نشستن من با اون وضع عده زیادی دورمون حلقه زدن و سعید و موسی هم از فرصت بدست اومده سعی در حداکثر استفاده رو دارند و هر دو بساط پهن می کنند و من هم مشغول تماشا می شم ....
توی شلوغی تماس دستی رو به بازوم حس می کنم و رد دست رو می گیرم ! مرد جوونی دستم رو گرفته و اشاره می کنم برم طرف اون ! بلند می شم و میرم به اون سمت !
خودش رو مرتضی معرفی میکنه و از قماربازهای اونجاست و می گه متوجه شده من خبرنگارم و می خواد از مشکلاتش بگه ! خاکهای لباسم رو می تکونم و دنبالش راه می افتم ... کمی جلوتر می گه : آب میوه می خورین ؟ دعوتش رو قبول می کنم و وارد می شیم ! آدم باسوادی به نظر میاد و با دیگران متفاوته !
من و دوستان 50 نفری می شیم .. همگی هم از همدان به تهران اومدیم . من دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه آزاد بودم و بخاطر مشکلات مالی درس رو ول کردم . یکبار منو گرفتن و بردن دادسرا توی دادگاه به قاضی گفتم من درس حقوق خوندم و با توجه به دست خط خوبی که دارم اگر به من کار دفتری بدی من دنبال قمار نمی رم ! اما قاضی فقط خندیده بود و در عوض لطف کرده بود و منو آزاد کرده بود . روزی 8000 تومن درآمد دارم و زن و یک پسر 4 ساله و بعد عکس پسرش رو بهم نشون می ده ....
در همین موقع پیرمرد شکسته ای میاد و با عصبانیت می گه : اگه راست می گی بنویس ما بی پولیم و برای اجاره خونه جون می دیم برای پرداخت اجاره همه کاری کردم و مجبور شدم کلیه ام رو بفروشم ولی بیمارستان می گفت باید سیصد هزار تومن پول بدی برای بستری شدن خودت تا کلیه ات رو پیوند بزنیم به کسه دیگه منهم چون نداشتم نتونستم کلیهام رو بفروشم !
بعد با دستانی لرزان کاغذی رو در میاره از جیبش و می گه : به نماینده شهرمون نوشتم هر روز صبح می رفتم دم خونش تا بتونم ببینمش ولی نتونستم ...... چشمهای سبز رنگش به اشک می شینه و نمی تونه صحبت کنه ! نوشتن رو کنار می گذارم و از مرد جوون خداحافظی می کنم و میزنم بیرون .......

این بود گوشه ای از معضلات بیکاری در جامعه ! انواع شغل های کاذب ! مردمی که از روی ناچاری به این کارها می پردازن ! نمونه های اونها زنان روسپی هستند که بزودی گزارش تکان دهنده ای از وضعیت این زنان خواهم نوشت . نوع روابط آنها - زجرها و سختی ها و بلاهایی که سر عده ای زن بیگناه میاد و همه مردم با بیرحمی تمام اونها رو پست می دونن و حاضر به شنیدن حرفهای اونها نیستن . شاید اگر ما هم در شرایط آنها بودیم مجبور به این اعمال می شدیم ... شاید ....

اگر که روز و شبمون
حروم شده حروم شده
خیال نکن دنیا دیگه
برای ما تموم شده
بیا و از مرغ سحر
سراغ فردا رو بگیر
بیا و از رودخونه ها
سراغ دریا رو بگیر.......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~





........................................................................................

Saturday, September 07, 2002

در ایامی که کشور مصر تحت تسلط انگلستان بود یک تاجر انگلیسی هر ماه کالای خود را بار شتر می کرد و از حاشیه رود نیل می گذشت و خودش رو به قاهره می رسوند . در قاهره کالاهایش را که اکثرا اسباب بازی و گوشواره و دستبند و گردن بند های بدلی بودند رو می فروخت . با پول آنها اشیای تاریخی و زیر خاکی های مصر را که بسیار ارزش داشت می خرید و در انگلستان به بهای بسیاز گزافی می فروخت .
روزی که مطابق همیشه در حال طی مسیر بود متوجه شد که ساربان مصری عصبانی است و با صدای بلند سخنانی به زبان می آورد .
از مترجم پرسید : ساربان چه می گوید ؟ مترجم از پاسخ دادن طفره رفت !
تاجر دوباره اصرار کرد و مترجم به ناچار گفت : صاحب ساربان به شما دشنام می دهد !!!
مترجم انتظار داشت که تاجر عصبانی شود و ساربان را تنبیه نماید . اما در چهره تاجر تغییری ایجاد نشد !
دوباره تاجر پرسید : چه دشنامی می دهد ؟
- دشنامهای بد . او به شما دشنامهای بسیار زشتی می دهد و می گوید به کشور ما آمده اید تا ما را غارت کنید !
باز هم تاجر عکس العملی نشان نداد !
دوباره تاجر پرسید : آیا این دشنامها مانع رسیدن ما به قاهره می شود یا نه ؟
مترجم گفت نه صاحب ! او فقط دشنام می دهد و کار دیگری انجام نمی دهد . می خواهید به او بگویم ساکت شود ؟
تاجر گفت : نه بگذار دشنام بدهد و با دشنام سبک بشود ! فقط یادت باشد این بار که به مصر آمدم همین ساربان را استخدام کنی ! او خطرناک نیست !!!!

این حکایت همه ما وبلاگ نویس هاست ! هر کدوم ما از چیزی گله داریم یا به هم فحش می دیم یا به هم گیر می دیم یا به دولت و گروه های خاص بند می کنیم و خلاصه عقده های خودمون رو خالی می کنیم و می خواهیم سبک بشیم . چرا از خودمون نپرسیدیم که چرا به ما اجازه نوشتن این مطالب رو دادند ؟ در صورتی که به راحتی می تونن جلوی این فعالیت ها رو بگیرند !
بر می گردیم به داستان خودمون ! جواب در انتها گفته شده : بگذار دشنام بدهد و با دشنام سبک بشود ! او خطرناک نیست !

~~~~~~~~~~~~~~



خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من
دیوانه من
رویت رخه من
سویت رهه من
هستی تو بهشت
کاشانه من
پروانه من .. پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
آوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من .....



........................................................................................

Friday, September 06, 2002

غذا خوردن بخش مهمی از زندگی انسانها رو تشکیل می ده . به نظر خیلی ها از جمله خودم بهترین ساعت زندگی آدم لحظه خوردن غذاست ! آدم وقتی گرسنه باشه نه دین داره نه ایمان نه آبرو و ... اما وقتی که شکم سیر شد دوباره همه اینها برمی گرده سر جاش !! اکثر ما ترجیح می دیم که غذاهایی رو بخوریم که هم مزه هم نام و هم ترکیبات اونها رو می شناسیم . اما در چند ماه اخیر رستورانهایی در تهران باز شده اند که غذاهای فوری رو سرو می کنند و به Fast Food معروف شدند و سخت مورد توجه عده زیادی از مردم و مخصوصا طبقه جوان قرار گرفته ! در آمریکا اکثر مردم ترجیح می دن بیرون از منزل غذا بخورند , چون نه وقت دارند و نه حوصله پخت و پز و از طرفی نرخ غذاها در آمریکا خیلی پایین هست . در ایران هم در چند سال اخیر بعلت تورم بالا زنان هم به جمع مردان پیوستن در کارهای بیرون از منزل و زوج های جوان کمی رو سراغ داریم که بعد از ازدواج به شغل خانه داری بپردازن ! و اکثر زنها هم پا به پای مردها کار می کنند . این همکاری باعث از بین رفتن وقت و خستگی می شه و در نتیجه فرصت و حوصله ای برای پختن غذا باقی نمی مونه و این رستورانهای تازه تاسیس بهترین و راحت ترین و ساده ترین منابع تامین خوراک خانواده شده اند ! اما با این تفاووت که نرخ این غذاها به دلار برآورد می شه ولی حقوق مردم به ریال پرداخت می شه و تفاووت ریال و دلار 8000 ریال هست !!
دیروز بطور اتفاقی با این رستوران ها آشنا شدم . البته بلایی سرم اومد که فکر نمی کنم به این زودیها فراموشش کنم و همچنان در حال سوختن هستم .....

امروز نزدیکای عصر از یک مصاحبه زجرآور برمی گشتم ! از صبح ساعت 5 رفته بودم فرودگاه مهرآبد بخش تشریفت و خلاصه داغون بودم س اعت 3 بعد از ظهر بود که داشتم خسته و وامونده بر می گشتم ! یه ماشین دربست هم گرفته بودم و ولو شده بودم صندلی عقبش ... نزدیکی های منزل بودیم که بوی اشتها آوری به مشامم خورد و یادم افتاد از صبح هیچی نخوردم ... ناخودآگاه از راننده پرسیدم : این اطراف رستوران سراغ داره ؟
- یه رستوران هست که غذاهای فوری درست می کنه 50 متر بالاتره , پیاده می شین ؟
بله !
کرایه رو پرداخت کردم و پیاده شدم و به طرف رستوران راه افتادم . از پله ها بالا می رم تا می رسم به طبقه سوم , رنگهای تند و شاد چشمم رو می زنه , زرد و نارنجی و قرمز وقتی بیشتر دقت می کنم می بینم که در هر طرف من یک رستوران هست ! کمی جلوتر بعضی ها ایستادن و ساندویچ می خورند ! در کنار اونها عده ای نشسته اند و غذا می خورند ! وارد سالن میشم و به لیست غذاها که به دیوار زده شده نگاه می کنم !
اما اسم ها اونقدر عجیب و غریب هستند که هیچی سر در نمیارم ! تا به حال هم اسم هیچ کدوم رو نشنیده ام کمی که دقت می کنم می بینم به زبان فرانسه نوشته شده اما هیچ معنی بخصوصی نمی ده ! از این رستوران ناامید می شم و می رم به سمت رستوران کناری ! اما اون هم دست کمی از این رستوران نداره ! به بعدی مراجعه می کنم اما این هم بدتر از اونه !
در نهایت وارد آخرین رستوران میشم که تعداد مشتری های اون از همه بیشتره ! دیگه نمی خوام برگردم وگرنه تابلو می شم ! اسامی رو نگاه می کنم :
Pieroo - babaganoush - Foutush brod fita - betulle - hophose - tatsceky mayourka - و .....
هر چقدر به مغزم فشار میارم چیزی سر در نمیارم ! تصمیم میگیرم از مدیر رستوران یا یکی از کارکنان سوال کنم که محتوای این غذاها چی هست ؟ بالاخره ندونستن که عیب نیست ! خونسرد جلو می رم ... اما تا می خوام بپرسم نگاهم به آدم های رستوران می افته و خجالت می کشم آخه جلوی این همه آدم آلامد که آدم نمیتونه بگه : ببخشید ... این غذا چیه !!!!! تو همین فکر ها هستم که متوجه دختری می شم که کنار من ایستاده ....
- آقا سه پرس چیمی چانگای مرغ !!!
از دختر می پرسم : این چیمی چانگای غذای خوبیه ؟
- ما که از این غذا زیاد میگیریم . بورتیو سوپریم سوخاری هست با سینه مرغ و پنیر جک البته با سس اینچیلادا خوشمزه تر هم می شه ! اما سس رو باید اضافه بگیرید !!!
زرشک !!! مشکل دو تا شد ! مثلا ازش راهنمایی خواستم بدتر گیجم کرد ! توضیحاتش از اسمش هم بدتر بود که !!! آخر به این نتیجه می رسم که همین رو سفارش بدم ! لااقل سینه مرغ توش داره که شناخته شده است ! به سمت صندوق می رم و 2 پرس از همون غذای عجیب رو سفارش می دم !
- 8 هزار تومان !!!!!!
چرا اینقدر زیاد ؟؟؟؟؟
- فست فوده دیگه !!!
پول رو میدم و روی یه میز نارنجی می نشینم و منتظر آماده شدن غذا ! اکثر مشتری ها جوان هستند و همه هم با یه جنس لطیف اومدن !
3 دقیقه نمی شه که غذا رو میارن ! کلی تعجب کردم و در عین حال خوشحال که زود آماده شده ! همیشه از انتظار کشیدن متنفر بودم !
یک دیس چینی کوچک هست که وسط اون آرم رستوران حک شده و توی اون هم قطعات مرغ که خیلی هم اشتها آورن دیده می شه و کمی هم جعفری و سیب زمینب سرخ شده زینت بخش اونه بعلاوه چند برش نان !
حس می گیرم و ژست آدم های باکلاس رو و یک تکه از مرغ رو بر می دارم و دهنم می گذارم اما با اولین تیکه همه حس و کلاس و ژستم به باد می ره . سوزش شدیدی توی دهن و گلوم حس می کنم !! بعد از خودن چند قلوپ نوشابه و نان به خودم مسلط می شم . از کیفم یک برگ کلینکس در میارم و اشک چشمهامو پاک می کنم و بعد هم گارسون رو صدا می کنم و می گم این چرا اینفدر تنده ؟؟؟؟؟؟
- این مرغ تنده دیگه ! چرا نداره !!!
من نمی تونم غذای تند بخورم اقلا جلوش می نوشتین که این غذا تنده تا مردم بدونن چی سفارش می دن !
- شما اولین آدمی هستین که به این غذا اعتراض می کنین آخه مگه چه ایرادی داره ؟ و خودش هم تکه ای از اون رو در دهانش می گذاره و یهو برق از چشماش می پره و صورتش مثل لبو قرمز می شه و با پرویی تمام نوشابه منو می خوره !
- نوشابه منو چرا می خوری !!!؟
سوختم ! ببخشید ....!!
- حقته ! تو که طرفداری می کنی بسوز !! دلم خنک شد ! حالا که عیب نداره تا آخرشو باید بخوری ! و دستشو می گیرم و وادارش می کنم به نشستن !
کمی به اطرافش نگاه می کنه و سرش رو نزدک میاره و با تک و توک سرفه و صدای گرفته می گه : هر چی می خواین سفارش بدین براتون میارم من نمی تونم تندی بخورم حساسیت دارم ..... در همین موقع مدیر رستوران که یه پسر جوون حدودا 27 ساله هست کنارمون می ایسته و به گارسون می گه : اگه چیزی احتیاج دارین براتون بیارم ؟ تعارف نکنین !!
گارسون هم سریع خودشو جمع و جور می کنه و می ایسته و می گه به خدا ایشون منو به زور نشوندن و ...
- برو سر کارت ! داره از میز دور می شه که بهش می گم : نوشابه خوشمزه بود ؟!
ای وای ببخشید الان یکی دیگه میارم خدمتتون !!
مدیر رستوران رو به من می کنه و می گه : شما مشکلی ندارین ؟
- میشه خواهش کنم یه تیکه از این غذا رو بخورین ؟
مگه ایرادی داره ؟
- یه تیکه بخورین تا بگم !
چنگال رو بر می داره و یه تکه دهنش می گذاره و آه از نهادش بلند می شه و بدو می ره به سمت دستشویی !! بعد از چند دقیقه میاد بیرون و مستقیم می ره آشپزخونه و بعد از چند دقیقه بیرون میاد و می گه اشتباه شده گفتم الان براتون یکی دیگه بیارن ! از سر جام بلند می شم و میگم : سیر شدم ! لازم نکرده ! اگه لطف کنین پولم رو برگردونین ممنون می شم !! با دلخوری می ره به سمت صندوق و به زن صندوق دار می گه پول این خانم رو مرجوع کنین !

به یه رستوران دیگه می رم و یه چیپس می خرم ! از خانمی که پشت پیشخوان ایستاده می پرسم : اینجا چند وقته باز شده ؟
- هفت ماهی می شه !
همه این رستورانها غذاهای خارجی سرو می کنن ؟
- همه این غذاها خارجی نیست مثلا گوشت گوساله رو با پنیر و ادویه سرخ می کنن میشه فاهیتا !!
این اسمها رو از کجا میارین ؟
- از کلمات انگلیسی و فرانسوی ! اما ممکنه این اسمها به معنی اون غذا نباشه مثلا : توویستر که معنی طوفان می ده به ساندویچی می گن که با نون لواش و سینه مرغ و کاهو درست شده ! و در واقع غذای معمولی ما ایرانی ها غذای روز رستورانهای دنیاست تعدادی هم غذاهای ویژه رستوران هست و مردم برای اولین باره که اونها رو می بینند این اسامی هم توسط مدیر رستوران انتخاب می شه و من اطلاع بیشتری ندارم !
- فکر نمی کنین مردم با دیدن این اسامی عجیب در انتخاب دچار مشکل بشوند ؟
والا کلاس این رستورانها با جاهای دیگه فرق داره و اونقدر بالاست که اکثرا آشنا هستند به این اسامی . در ضمن عکس آنها هم روی کاتالوگ و یا پوستر ها به دیوار زده شده و کمک زیادی به انتخاب می کنه ! از طرف دیگه ما ترجیح می دیم تعدادی مشتری ثابت داشته باشیم تا مشتری های گذری ! برای این مشتری های ثابت هم به تدریج نام و طعم این غذاها جا می افته ! با فضای بزرگ و مناسب و سرویس هایی که به مشتری ها می دهیم همه و همه باعث شده تعداد خیلی زیادی مشتری ثابت داشته باشیم !
از مدیر رستوران سوال می کنم درباره اسامی این غذاها :
ما شعبه هایی از رستورانهای خارجی هستیم و سیستم کاری و حتی دستگاههایمان خارجی است ! غذاهایمان هم به شیوه رستورانهای روز دنیا تهیه و سرو می شه و تا امروز هم استقبال مردم عالی بوده .در ضمن زندگی ماشینی شده مردم وقت ندارند غدا بخورند چه برسه به اینکه ساعتها آشپزی کنند . زندگی ها سخت شده ! دیگه کدوم زوج تازه ازدواج کرده ای سراغ دارین که بشینه قرمه سبزی درست کنه ! ما زندگی مردم رو ساده و راحت کردیم . غیر از مشتری هایی که حضوری مراجعه می کنند ما بیش از نیمی از فروشمان تلفنی است . خیلی از مشتری ها پیک یا آژانس می فرستند تا برایشان غذا ببرد لابد صرف می کنه براشون !!!
با آدرسی که از مدیر رستوران گرفتم به اون سمت براه می افتم . ده دقیقه بعد داخل رستوران هستم . به محض ورودم کارکنان رستوران به من خوش آمد می گویند و راهنماییم می کنن به سمت یکی از میزها ! برعکس جاهای دیگه تمام گارسون ها را دختران جوان تشکیل می دهند با آرایش های غلیظ و حجابی که با تابلو لطفا حجاب اسلامی را رعایت کنید یک فرسنگ متفاوته ! از این محیط خوشم اومده و به نظرم جای خوبی میاد مخصوصا که در اونجا آزادی رعایت می شه .. منهم کمی آزاد تر می شینم .. یکی از دختر ها منو قرمز رنگی رو به دستم میده !
دوباره تعداد زیادی غذاهای عجیب و غریب !!!! اما با این تفاووت که تمام اسامی و قیمت ها با انگلیسی نوشته شده . نکته قابل توجه اینه که یک نوع غذا در این چند رستوران اسامی مختلفی داره ! در یکی به آن فیله مرغ می گن تو یکی گانت و در جای دیگه استرپس !!!
ساعت 8 شب هست و رستوران بقدری شلوغ شده که تعداد زیادی سرپا ایستاده اند و منتظر خالی شدن صندلی ها ! سفارش Mushroom Burger می دم و بعد از 5 دقیقه غذا در جلوی من قرار داره !!!
یک لیوان نوشابه با نی - یک بسته سیب زمینی سرخ کرده - یک کاسه سالاد و یک همبرگر اشتها آور!! یک گاز بزرگ می زنم به ساندویچ و شروع می کنم به جویدن .... طعمش عالیه !! حتی بهتر از مک دونالد !! فکر نمی کردن که به خوشمزگی اون چیزی باشه اما توی ایران و این کیفیت ؟!!!
ساندویچ تشکیل شده از یک لایه گوشت یک لایه پنیر زرد رنک یک لایه قارچ های قرمز رنگ یک لایه ژانبون یک لایه کاهو و گوجه فرنگی و سس ! برای دهنم کمی بزرگه اما اونقدر گرسنه ام که به کلاس فکر نمی کنم !!! سالاد هم چیز جدیدیه !! قارچ خام ذرت هویج کلم کاهو گوجه فرنگی مارچوبه و خیار !! همه مواد هم تازه تازه !! بعد از خوردن بلند میشم و میرم پای صندوق !! 2500 تومن !!!!! فکر می کنم اشتباه شده ! دوباره شماره میز رو به صندوق دار می گم و همین رفم رو تکرار میکنه ! می گم : چرا اینفدر ازرون ؟؟؟؟ لبخندی می زنه و می گه هدف ما جلب رضایت شماست ... !!!
سراغ مدیر رستوران رو می گیرم و منو راهنمایی می کنن به دفتر ! اول از همه سوال می کنم :
- اسم این غذاها رو از کجا آوردین ؟
این نوعی تبلیغاته !! یه کلک برای جلب مشتری . ما می خواهیم روالمون با رستورانهای دیگه فرق داشته باشه ! غداهای ما ترکیبی جدید و لذیذ هستند ! ما برای انتخاب اسم دچار مشکل بودیم و برای همین نمی تونستیم یک غذای تازه رو با نام سنتی اون به مردم معرفی کنیم ! مثلا کامبو را از ریشه کامبینیشن به معنی ترکیب گرفتیم و ترکیب مرغ و سیب زمینی و کاهو رو میگیم کامبوی مرغ !!! هیچ کسی هم از این غذا بدش نمیاد !!
مشتری ها دنبال غذاهای حدید هستند تا کی قرمه سبزی و چلوکباب ؟؟ مخصوصا الان خانم ها کار می کنند و وقتی برای پخت و پز ندارند ! تشکر می کنم و میام بیرون از رستوران ... جلوی در زن حدودا سی ساله ای با دختر مو فرفری ملوسی ایستاده و منتظر خالی شدن صندلی ها هستند . به گفته پدر خانواده آنها از مشتریان دائمی این رستوران هستند ! مهمترین عاملی که باعث می شه شب های جمعه به این رستوران مراجعه کنند دختر کوچک آنهاست هر چند زن و مرد غذاهای سنتی را ترجیح می دهند ! اما در عصر فرزند سالاری به بچه ها نه نمی توان گفت !!!
یکی دیگر از مشتریان می گوید : من دوتا دختر دارم که از وقتی این رستوران باز شده در جای دیگری غذا نمی خورند علت آن هم این هست که این غذاها کم چربی هستند و چون از نظر غذایی غنی میباشند جوون ها رو تامین می کنه و آنها هم که بدنبال اندامی متناسب هستند , دچار اضافه وزن نمی شوند .

در پایان مدیر یکی دیگر از این رستورانهابرعکس دیگران می گوید :
من قلبا راضی نیستم این غذاها رو به خورد مردم بدم اما اونها خوشون اینطور می خوان !!!! ما سعی می کنیم برای مردم توضیح بدهیم که غذاها متشکل از چه چیزهایی است ! اما مشتریهای این منطقه افراد عجیب و خاصی هستند و اگر هم ندونند که چی می خورند حتی سوال هم نمی کنند ! اکثر شان نمی دونند! خیلی خودمونی بهتون بگم : هر آشغالی جلوشون بگذاری می خورن !!!!! خیلی ببخشید دستشویی کنین و بهش یه اسم عجیب و غریب بدین ببینین چطوری براش صف می کشن !!! وفتی خودشون اینقدر احمق هستن ما چکار می تونیم بکنیم ؟
اگه غذاهای معمولی بگذاریم داخل منو اصلا نمی خورند می روند جایی که کلاس داشته باشه !اینطوریه که ما مجبور می شیم به جای فیله بنویسم استرپس و به جای قارچ برگر بنویسیم ماشروم برگر تا مردم بخورند !!!! تو این مملکت هر چیزی که اسم عجیب داشته باشه خریدار داره حتی می خواد ......!!
ساعت 9:30 شده و هنوز هم مشتری پشت مشتری وارد میشه و غلغله هست ! کنار صندوق دار می ایستم و به سفارش های مردم گوش می دم !!! باور کنین هر کی که سفارش می داد با یک نوع تلفظ خاص نوع غذا رو ادا می کرد ! بعضی ها هم که می خواستن زیادی کلاس بگذارند با لحجه های غلیط تلفظ می کردن ! صندوق دار هم نه می خنده و نه گفته هاشون رو اصلاح می کنه که مبادا بهشون بر بخوره !

این هم 2 نمونه از منو های اونجا : منو شماره 1 - منوی شماره 2

تو مملکت ما پول دار شدن آسونه ! اما شرط داره و اونهم کمی سرمایه و کمی عقله ! تو هیچ کجای دنیا مثل ایران تو دست مردم پول نیست ! پسر 10 ساله تو خیابون راه می ره تو کیفش کمه کم 30 هزار تومن پول هست ! درسته که پولی نیست اما به نسبت تورم و درآمد مردم که 95% مردم زیر خط فقر زندگی می کنند رقم بزرگیه ! پدر من در سال 1350 ماهیانه 70 هزار تومن درآمد خالص داشت و با باقی مزایا و تشریفات مجموعا میشد 110 هزار تومن !!!! در زمان خودش یعنی 30 سال قبل که درآمد نرمال یک فرد دیپلمه 1000 تومن در ماه بود خیلی شاهانه بود اما در حال حاضر درآمد یک فرد دیپلمه بنا به قانون کار 80 هزار تومن هست ! پس اگه یک آدمی پیدا بشه که بتونه مخ خودش رو خوب بکار بندازه می تونه با کمی ابتکار مثل این آقا پول در بیاره !!! اونم با خوروندن غذاهای عادی اما با اسامی عجیب ! و چقدر مردم ما و مخصوصا جوون ها دهن بین و کودن هستند که فقط دنباله روی چند اسم هستند و ماهیت هیچ چیزی برای اونها مهم نیست !!

~~~~~~~~~~~~~





کمی شوخی با حسین درخشان , هودر :
امروز بعد از ظهر که داشتم میرفتم خونه وسط راه رفتم دکه روزنامه فروشی که چندتا مجله بخرم ! داشتم جلد و عنوان مجله ها رو نگاه می کردم و می دیدم چی اومده چی نیومده که یهو آه از نهادم بلند شد و داد زدم « هودرررو » !!!! اونهم جلوی یک عالمه آدم . خلاصه کلی هم خجالت کشیدم !!
روی جلد مجله سروش در گوشه سمت راست جناب حسین درخشان دست به سینه با یک تیشرت مشکی که معلوم بود مونتاژ هست و روش نوشته بود : WEBLOG تو ذوق می خورد !
این حسین خان اینقدر قیافش تابلو هست که حتی اگه چادر هم سرش کنه یا بی کی نی هم بپوشه آدم می فهمه که کیه !!! حالا اون به کنار یک ژست بُکش خوشگلم کن هم گرفته بود که آلن دلون هم اینجوری جلوی دوربین حس نمی گرفت , دست به سینه با یک لبخند ژوکوند به سبک مونا حسین !!!
خلاصه منهم شناختمش اما روم نشد که مجله رو بخرم به خاطر دسته گلی که آب داده بودم , اما چرا دروغ حالم از مجله سروش به هم می خوره مخصوصا که لاریجانی بی ناموس میمون زاده و دیکتاتور هم مسئول اونه !
حالا جدای این ها نمی دونم کی بهش گفته برو با مجله مزخرف و صد من یه غاز سروش که فقط بدرد این می خوره که ورق ورقش کنی و بدی به لبو فروش یا بقالی که لاش پنیر بپیچه یا اینکه با ورقهاش موشک بسازی , مصاحبه کنی !!؟ انگار مجله قحط بود !! آدم می رفت با کیهان بچه ها مصاحبه می کرد سنگین تر از این بود که بره با این جریده شیطانی مصاحبه کنه !!! واقعا حیف 250 تومن پول که آدم بده به این کاغذ پاره !! کلی کلاس خودش و وب لاگ ها رو آورده پایین با این کارش ! اقلا به من می گفت یه مجله بهش آدرس می دادم که برای مصاحبش هم بهش پول می دادن و درصدی هم از سود تیراژ بهش داده می شد هم اینکه ارزش خود مجله اقلا 2 دلار بود نه اینکه 32 سنت !! به پول وطنی یعنی 1500 تومن !
منهم تا رسیدم خونه یه نامه بهش دادم با این مضمون :
سلام جیگر :
عکست رو روی مجله دیدم . چون خیلی تابلویی شناختمت زود !!!
اگه یکمی چاق بشی خیلی بهتره ! آستین کوتاه هم بهت نمیاد !
فدات
------
جواب
------
مرسی شیوا
اتفاقا می خواستم بهت نامه بدم
............. یکم مزخرف ...............
چرا آستین کوتاه بهم نمیاد ؟ مگه من چمه ؟

منم جوابشو اینطوری دادم !! راستش چون خیلی لاغری و در عوض دستات عین نمد مو داره!و آدم موهای تنش سیخ می شه وقتی دستهات رو می بینه یا برو اپیلاسیون کن یا واجبی چیزی بمال به اون کرک و پرت .
خلاصه اینم از ابوالبلاگر ما ! پاک آبروی ما رو برد !!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~




........................................................................................

Thursday, September 05, 2002

راستی شده که شما به این فکر کنید که واسه چی ما هر روز داریم کار و فعالیت می کنیم ؟ چرا هر روز صبح از خواب شیرین صبح می زنیم و می ریم سر کار و نیمی از ساعتهای زندگی خودمون رو دنبال کار هستیم ؟
چه انگیزه ای می بینید ؟
من این انگیزه رو پول می دونم !
یعنی تا اینجا دیدم که اگه هر کدوم از ما اونقدر پول داشتیم که محتاج نبودیم و پس اندازی مطمئن هم داشتیم محال بود تنمون رو تکون بدیم برای کار و فعالیت ! اصولا انسان موجود تنبلیه !!! شاید خیلی از شما دیدین کسانی که پول دارند و فعالیت اونها هم محدوده . نه به آب و آتیش می زنن و نه دنیا رو سخت می گیرن !!
تو این دنیای امروزی تنها چیزی که ارزش داره پوله ! می گین نه ؟ من می گم هست و دلیل دارم :

- شما اگه پول داشته باشید در این دنیا بهشت رو دارید ! اما اگه پول نداشته باشید می رین دزدی - جنایت - کلاه برداری - دروغ گویی و .....

- اگه پول داشته باشید لذت های دنیا رو دارید ! کسی که پول نداره نمی تونه ازدواج کنه می ره زنا می کنه ! لواط می کنه و به ناموس دیگران دست اندازی می کنه و چشم داره .....

- اگه پول داشته باشی همیشه عزیزی ! پول داری همه تو رو دعوت می کنن . می شی نقل محفل دوستان و فامیل . اما اگه پول نداشته باشی کسی دعوتت نمی کنه چون تو نمی تونی اونها رو دعوت کنی ! تو این دوره زمونه هم کسی به کسی مفت نمی ده بخوره ! هر رفتی آمدی داره و حساب و کتاب ! اگه طرف یکم انسان باشه وقتی می بینه که نمی تونی دعوتش کنی سعی می کنه ازت دوری کنه تا مثلا تو خجالت زده نشی و ....

- پول داشته باشی بهترین میزبان خواهی شد ! می بینین که کسی میاد خونه آدم همشون می گن ما که واسه خوردن نیومدیم ! اما به جای 3 نوع غذا 1 نوع جلوشون غذا بگذاری فردا حتی جواب سلامت رو هم نمی دن و همه جا هم پر می کنن که فلانی خصیص و ناخن خشکه و گدا صفت !

- اگه پول نداشته باشی رو سر همه جا داری حتی اگه کور و کچل باشی !! ( حسین درخشان ) شوخی کردم ! اما لابد دید دختر ها یا پسرهایی که چقدر زیبا هستن اما در عوض شریک زندگی اونها با حلقه گم شد داروین شباهت عجیبی داره ! اما دقیق که می شیم می بینیم که آغا یا خانم زیرشون پره حسابی و اون طرف هم با زرنگی قاپ طرف رو دزدیه !

- اگه پول داشته باشی می تونی لباس خوب بپوشی و همه جا , جا داری ! کافیه که لباست روزی نامرتب باشه و ساده و دِمده ! فردا میشی مایه آبرو ریزی دوستان و حتی فامیلت ! می ری خونه خاله با تعنه بهت می گه لباس بهتر از این نداشتی ؟ یعنی تو با این لباست آبروی منو بردی ! می ری پیش مادرت میگه عزیزم پول نداری لباس بهتری بخری می خوای من کمکت کنم ؟ می ری تو یه مجلس می شینی می اندازنت آخر مجلس و جایی نداری ! اما یک آدم بدترکیب و ایکبیری که آدم با دیدنش کفاره می ده و یا حتی بدتر از اون یک آدم هرزه حتی با پوشیدن یک لباس شیک و مد روز بالا بالا ها جا داره ! حالا می خواد هر چی باشه !

- اگه حتی می خواهی بریی رفیق بازی اگه پسر باشی و به سر و وضعت نرسی و موهاتو ژل نزنی و لباس مد روز نپشی هیچ دختری حتی نگاهت هم نمی کنه , چه برسه به اینکه باهات هم کلام بشه ! اگه دختر باشی و هفت قلم آرایش نکنی و چاک سینه و قسمت های حساس تنت رو تو چشم نگذاری هیچ پسری رغبت نمی کنه حتی بهت متلک بندازه ! اما کافیه که به خودت خسابی برسی اونوقت دخترا التماست می کنن که باهات دوست بشن و تو هم آزادی هر کاری دوست داری با اونها انجام بدی از جمله سکس و تازه این منتی هست که سر اونها گذاشتی ! اگه دختر باشی با یه چشم و ابرو نازک کردن هر پسری رو اسیر خودت می کنی . موبایلشو می ده بهت هر روز بهت زنگ می زنه بهترین رستورانها تو رو می بره و بهترین پارتی ها دعوتی و بهترین هدیه ها نسیبت می شه ! نمی دونم پرسیدین از خودتون که این چادری ها و کلا دختر های معمولی چرا از جامعه دورن ؟ در صورتی که همین چادری جماعت ماهر ترین رقاصه ها هستن و توی اونها چهره های فوقالعاده زیبایی پیدا می شه !!!

- اگه تو این دنیا پول نداشته باشی حتی اگه آتشفشان عشق هم باشی کسی خریدار تو نیست ! اما کافیه پولدار باشی اما بویی از عشق و انسانیت نبرده باشی اما هزاران خاطرخواه خواهی داشت !!

- تو این دنیا پول نداشته باشی دنیات رو جهنم کردی و آخرتت رو نابود اما پول داشته باشی دنبال گناه نمی ری با پولهات هم دنیا رو خریدی هم آخرتت رو ...

- با پول می تونی زیباترین بشی . همون طور که مایکل جکسون بدترکیب و سیاسوخته سفید شد !!!

- اگه گرسنه باشی و پول نداشته باشی چیزی بخوری همه دل می سوزونن و می گن آخی بیچاره پول نداره و ..... اما یک نفر هم پیشقدم نمی شه برای کمک ....
یاد چند تا خاطره افتادم ! یک روز رفته بودم بانک ارزی شعبه وزرا که دیدم یک آقایی اومد کنارم ایستاد ! من توجهی به کسی نمی کنم معمولا اما با ایستادن این آقا چنان بوی تند عرقی به مشامم خورد که ناخودگاه نگاهش کردم و از دیدنش ترسیدم ! یه کیف سامسونت دستش بود با کت و شلواری که افغانی هم نمی پوشه و قیافه اش هم که فیلم ترسناک ! اما همین آقا تا ایستاد کنار من مسئول باجه از رو صندلی بلند شد و یک تعظمم جانانه هم کرد و بعد هم نوبت منو پایمال کرد و کار اون آغا رو در اولویت قرار داد ! جالب این بود که این مظهر پلیدی از توی کیفش سی هزار دلار بیرون آورد اما اونقدر احمق بود که حاضر نبود یه مام زیر بغل بخره یا یک ادکلن اقلا به خودش بزنه که بوی گند بدنش آدم رو بیهوش نکنه .....

تو دانشگاه یک استادی داشتیم که اسمش به خاظرم نیست اما از این آقا درس های زیادی گرفتم . درسی که با ایشون داشتیم زبان تخصصی مدیرت صنعتی بود و خیلی سخت ! تماما اصطلاحات تجاری و بازرگانی !
این آقا از آمریکا اومده بود و اولیل خیلی فیس و افاده داشت ! یک روز تنها گیرش آوردم و نشستم کنارش و خیلی رک گفتم : ببخشید می خوام بدونم چرا شما اینقدر خودتون رو تحویل می گیرین ؟ اون هم از من رک تر گفت : چون پول دارم . همه چی دارم ! یک عمر من دویدم دنبال پول حالا پوله که دنباله منه ! ماشین میاد دمه دانشگاه صاف می رم مهرآباد و از اونور میرم مالزی درس می دم دوباره ماشین میاد دنبالم و برم می گردونه ! پول دارم همه چی دارم چرا ادعام نشه ؟ دوستات رو نگاه کن . با قیافه کچل و کوتوله ای که من دارم کافیه یه چشمک بهشون بزنم حاظرن حتی منو تو توالت سرپا هم بگیرن ! حالا بگو ببینم دروغ می گم ؟ .......

4 واحد درس بازاریابی و مدریت بازار داشتیم و استاد اونهم خیلی باحال بود ! یکروز که اومده بود سر کلاس برگشت گفت اگه کسی بخواد مدیر موفقی بشه و یا حتی بازاریاب خوبی اولین مساله پرستیژه !! اگه این رو حفظ کنید اما هیچی هم بارتون نباشه برنده اید اگه نه که بازنده ! و بعد مثال زد که :
برای نمونه یک روز برید بانک یا یک شرکت درست و حسابی . روزه اول یک عینک آفتابی بزنین و عطر و ادکلن و لباسهای اطو کرده و مرتب و یک کیف سامسونت که توش هیچی هم نباشه دستتون بگیرید ! ببینید چطور شما رو تحویل می گیرن ( اون زمان موبایل نبود )
حالا فردا بدون اینها برید ببینید حتی با اینکه شما همون آدم بودید چطور با شما رفتار می شه !
و چقدر این حرفش درست بود ! شاید خیلی از شما دیدن که فلانی با عینک آفتابی و موبایل و کیف به دست میاد تو همه می گن وووو این یارو کلی مایه داره و آدم حسابی ! در صورتی که هیچی هم نیست !!


اما در کنار اینها ..... نظر من :
پول شاید خیلی خوب باشه شاید دوای هر دردی باشه اما انسانیت از هر چیزی مهم تره . حتی با اینکه تو این روزگار اگه بی پول باشی ذلیل خاص و عام می شی اما من ترجیح می دم همیشه بی پول باشم تا اینکه تن به پستی بدم همیشه بی پول باشم ولی خودمو گم نکنم و بدونم کی بودم و از کجا به کجا رسیدم . دوست دارم اگه پول دار شدم بتونم مفید باشم و با ثروتم آسایشم رو با دیگران تقسیم کنم و ترجیح می دم بی پول باشم اما هیچ دلی رو نشکونم و همیشه عاشق باشم ....
خیلی ها پول دارند اما یک جو انسانیت در وجودشون ندارن و حتی کسانی هستند که پول دارند اما نمی تونن ذره ای از ثروتشون رو استفاده کنن و از زندگی لذت نمی برن ! خوب این پول پس به چه دردی می خوره ؟ کاش این آدم ها با تقسیم دارایی خودشون بین انسانهای محتاج می فهمیدن که با خوشحالی کردن دیگران چطور می شه شاد شد ....

هر آنکس که در کیسه اش پول نیست
کلامش صحیح است اما مقبول نیست
هر آنکس که در کیسه اش پول بود
کلامش صحیح است , اگرچه خر بود

~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, September 04, 2002

اصولا من آدم مذهبی نیستم و یه کمی هم بی قید هستم حتی نماز هم بلد نیستم و فورمالیته مسلمون زاده ام ! البته نه اینکه بطور کل مخم تعطیل باشه و کافر باشم ! خدا رو قبول دارم دوست دارم و حسش می کنم , در حدی که از حد و حریم انسانیت خارج نشم همیشه رفتار کردم ! اما نه به آخوند جماعت نه به امام و ... نه به امام زاده و نه ... اصلا اعتقادی ندارم !!نمی دونم چرا فقط توی ایران این همه امام زاده وجود داره !؟ آیا ایران بهشت گم شده بوده ؟ یا این امام ها هم مثل امام های معاصر , من در آوردی هستن ؟ قضاوت با شما !
برای 6 بار توی عمرم دیشب رفته بودم مسجد ! نمی دونم به مسجد الغدیر رفتین یا نه ؟ اما یک ملای نازی داره اونجا که وای ی ی ی ی آدم کلی خوش بحالش می شه !! چشمای آبی و قد کوتاه 150سانتیمتری و پوست سفید و لب های غنچه ای ! خلاصه خیلی ماهه ! من این آخوند خوش تیپ رو توی مراسم فوت مادر بزرگم دیده بودم و کلی ازش خوشم اومده بود ! این شد که گاهی اوقات که از زمین و زمان سیر می شم می رم یه سر اونجا و این بار 3 بود که می رفتم و تازه چون این مسجد کلاسش بالاست و صندلی داره میرم وگرنه محال بود اونورا پیدام بشه و مثل احمق ها روی زمین بنشینم !
خلاصه نشسته بودم رو صندلی و داشتم به حرفهاش گوش می دادم که بحث جالبی رو شروع کرد اونم در مورد امام زمان بود ... منهم دیدم حرفهاش جالبه ضبطم رو روشن کردم و صداش رو ضبط می کردم تا اینکه رسید به جایی و از سوره الرحمان و شروع کرد استناد به عربی :
الرحمان . علم القرآن . خلق الانسان . علم البیان .....
شب که رفتم خونه و توی تخت خواب داشتم به نوار گوش می دادم وقتی رسید به اینجا دیدم جمله ها با معنی درست در نمیاد ! و چند بار گوش دادم و دیدم من اشتباه نمی کنم !!!
معنی اون می شد :
خداوند آموخت قرآن را خلق کرد انسان را و یاد داد سخن گفتن را !!!!!
خوب این خیلی برام عجیب بود چون وقتی فکر کردم دیدم که انسان 1 میلیارد سال پیش روی زمین بوجود اومده و بصورت نژادهای نئاندرتال و هموساپینس و .... مثل حیوانات زندگی می کرده و در واقع غار نشین بوده پس این چطوره که خدا اول بهش قرآن رو آموخته و بعد انسان رو خلق کرده؟؟؟؟؟
خلاصه این حرف برام گرون اومد و امروز صبج رفتم سراغ این آغا و بهش گفتم جریان رو !! اول حاشا کرد و گفت این محاله و شما اشتباه شنیدین ! من هم ضبظم رو در آوردم و براش گذاشتم و گفتم من اشتباه کردم اما شما که لابد صدای خودتون رو می شناسین ؟؟؟
خلاصه چنان این آغا سر و تهش رو هم آورد و با صلوات صلوات و استغفرالاه گفتن به اصطلاح منو دودر کرد که نفهمیدم چی شد !! مملکت امام زمانه دیگه ! قرآن هم تحریف می کنن !
استغفرالاه گفتم یاد یک خاطره از دبیرستان افتادم .... سال چهارم دبیرستان که بودم خیلی آتیش پاره و شر بودم و دوستایی داشتم بدتر از خودم اما با همه شیطنتم درسم عالی بود و برای همین کسی نمی تونست به من حرفی بزنه ! خلاصه یکروز پیش نماز مدرسه که یه ملای بدترکیبی بود اومده بود کلاس ما و داشت مثلا ما رو ارشاد می کرد من هم که ردیف جلو بودم زل زده بودم بهش ! خلاصه بعد از یکساعت خسته شدم و شیطونیم گل کرد و وقتی به من نگاه می کرد هی بهش چشمک می زدم و بوسه می فرستادم براش و اونهم وسط حرفهاش هی استغفرالاه می گفت و پوف پوف می کرد خلاصه آخر سر هم حرفهاش رو نصفه کاره گذاشت و رفت بیچاره ترسید ناموسش به باد بره و از راه به در بشه .... تکبیر .....

دیشب هم بحث سر امام زمان بود , یاد حرفهای پدر بزرگم افتادم که می گفت در زمان جوانی ما ( 75 سال قبل ) می گفتن :
- امام زمان وقتی میاد که مردها لباس زنها رو می پوشن و زنها لباس مردها رو ! خوب الا هم که همین طور شده ... گی ها و لزبین ها و .....
- کارهای مهم رو بدست آدم های بی عرضه می سپارن و کارهای بی اهمیت رو به آدم های عالم می دن ! خوب الان هم هست ..... ایران گل و بلبل
- از شرق نگاه کنی می تونی غرب رو ببینی ! خوب الان هم ما در ایران هستیم و از طریق ماهواره می تونیم غرب یعنی آمریکا و اروپا و .. رو ببینیم
- از اسب و شتر و قاطر می تونی سریع تر راه بری ! خوب الان هم هواپیما و ماشین و موشک , همینطور هستن .....
- در غرب که باشی می تونی صدای شرق رو بشنوی ! خوب رادیو اختراع شده ...
اینها به قول آدم های اون دوره نشانه های ظهور امام زمان بود !!! البته اگه امام زمانی در کار باشه اما خنده دار ترین اونها مربوط به این جمله بود که می گفت :
امام زمان با یک شمشیر برنده ظهور می کنه و همه ظالمان رو نابود می کنه !!
جالبه ! امام زمان با 1 شمشیر میاد و تا روز قیامت 7 میلیار آدم روی زمین رو گردن می زنه ..... در صورتیکه یک بمب اتم در یک ثانیه چند میلیون انسان رو خاکستر می کنه !
نمی دونم تا کی ما می خواهیم به این خرافات گوش بدیم ! کمی عقل و شعور هم خیلی خوبه ها والا ! من اصلا به مذهب و اعتقادات دیگران و ... کار ندارم اما حرف من اینه که آخه اگر یک همچین چیزی وجود داشته باشه که نداره ! چرا ما در موردش اینطور باید غلو کنیم و مردم رو سر کار بگذاریم تازه اگه هم باشه بر همگان آشکاره که گردن چه کسانی زده خواهد شد !!! نمی دونم این بازی با اعتقادات مردم تا چه زمانی می خواد طول بکشه ! و چقدر مردم ما ساده لوح هستن که اجازه می دن با اعتقاداتشون بازی بشه ....
در سال 1342 رئیس کتابداری دربار شاهنشاهی که اسمش یادم نیست در روزنامه اطلاعات مطلبی رو گفته بود با عنوان مقایسه ادیان الهی !
ایشون در مقاله خودشون نوشته بودن که من کتابهای یهود و مسیحیت و اسلام و زردشت و بودا و .... رو مطالعه کردم اما توی اونها تنها یک اختلاف دیدم و اونهم در تورات بود که توی اون نوشته بود خدا از آسمان به زمین آمد و با مردم غذا خورد !!! خوب آخه اگه خدا معده داشت که فانی بود و خدا نبود و خلاصه ایشون گفته بودن که یهود دینی تحریف شده هست ولی سایر ادیان کوچکترین تفاووتی از نظر محتوا با هم ندارند !
در مسیحیت و اسلا و بودا و .... همه و همه مردم به پرستش یک خالق یگانه فرا خوانده شدن همه به اعمال خوب و پسندیده دعوت شدن همه به درستکاری و هر دینی هم نماز و پرستش خاص خودش رو داره !
این رو برای این گفتم که بعضی ها که میرن رو منبر و خودشون رو حضرت و امام و ... معرفی می کنن از کجا سبز شدن ؟ کی به معراج رفتن که ما خبر نداریم ؟ از کی شدن رهبر مسلمانان جهان ؟ و از همه بدتر !!! آیا غیر مسلمانان و غیر شیعیان کافر هستند و لایق مرگ ؟؟؟؟؟ تکلیف 4 میلیارد بودایی چی میشه این وسط ؟؟!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~



تن آدمی شریف است به جان آدمیت ..... نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اکثر ما آدما در یک برهه خاصی از زندگی عاشق خودمون می شیم و سعی می کنیم که بیشتر به خودمون برسیم و زیباتر به نظر بیاییم . دختر ها ابروهاشونو تمیز می کنن و موهای دست و پاشونو می زنن و آرایش می کنن .. پسر ها موهاشونو سشوار می کشن و ژل می زنن و سعی می کنن خیلی مرتب لباس بپوشن و به ظاهر و سر وضعشون می رسن ... تو دوران من خبری از موسسات زیبایی به این شکل امروزی نبود و اگه کسی مشکلی داشت باید تحمل می کرد اما امروزه مثل قارچ موسسات زیبایی سبز شده و هر جا رو نگاه می کنید به آگهی های این موسسات بر می خورید , جریان گزارش امروز من راجع به موسسات زیبایی و چگونگی فعالیت اونها هست :

جمعه جایی دعوت بودیم اما من اصلا حوصله نداشتم و چون خسته هم بودم خونه موندم و بقیه رفتن ! منم یک لیوان چایی برای خودم ریختم و دراز کشیدم روی تخت و شروع به خوندن مجله های مورد علاقه ام کردم . همین طور که مجله رو ورق می زدم چشمم به آگهی جذاب و در عین حال عجیبی افتاد با این مضمون : اینجا هر معجزه ای امکان پذیر است !!!!! این جمله حس کنجکاوی منو تحریک کرد و شماره اونجا رو یادداشت کردم ..... شنبه صبح تلفن رو برداشتم و زنگ زدم :
خانمی گوشی رو برداشت و اظهار کردن که تلفنی نمی تونن اطلاعاتی در اختیارم بگذارند و باید حتما به مرکز مراجعه کنم ! در نهایت ساعت 2 بعد از ظهر یکشنبه رو به من برای مشاوره وقت دادند .
در ساعت مقرر روبروی ساختمان دو طبقه ای که به محل مسکونی بیشتر شباهت داشت تا سالن زیبایی بدنبال تابلویی می گشتم اما هیچ چیزی مبنی بر وجود این موسسه پیدا نکردم . پس طبق گفته منشی زنگ دوم رو زدم و منتظر شدم ...
در که باز شد وارد ساختمان شدم و بعد از طی راهروی باریکی به پشت یک در رسیدم . در همین موقع در باز شد و زنی سی ساله بیرون اومد احتمال دادم اینجا باید همون موسسه باشه .. پس وارد شدم و دختری که به زحمت 20 سال داشت به من خوش آمد و من هم بعد از معرفی خودم به راهنمایی اون به اطاق انتظار رفتم تا منو صدا کنه !
توی اطاق یک کاناپه کهنه و یک میز کهنه تر از اون به چشم می خورد و تلی از مجله های خارجی و ایرانی در مورد زیبایی و پوست و مو و انواع جراحیها ! مشغول تماشای مجلات شدم که دختری حدود 24 ساله وارد اطاق شد با سر و وضعی مرتب و کنارم نشست . با دیدن او مجله ها رو کناری گذاشتم و پرسیدم :
- برای چه کاری به اینجا مراجعه کردین ؟
برای جراحی بینی البته جراحی سوم !!
- چرا سوم ؟
بعد از جراحی اول چون سنم برای عمل کم بود چند ماه بعد استخوان بینی ام ترک برداشت و همین باعث جراحی دوم شد ! در جراحی دوم هم پرده های بینی ام کاملا باز نشد و مجبور به جراحی سوم شدم !
- با همه این مشکلات باز هم از نتیجه راضی هستین ؟
خودم خیلی ناراضی نیستم اما من الان در شرایط بدی قرار گرفتم چون در ابتدای عملم نامزدم نبود و من بدون اجازه اون اینکار رو کردم در واقع فکر می کردم این کار باعث افزایش زیبایی من می شه و اون خوشش میاد اما برخلاف تصورم با واکنش منفی اون روبرو شدم !! حالا اون می گه چهره جدید تو برای من کاملا ناشناخته است و تو برام آدم غریبه ای شدی و این جراحی سوم دلیلش اینه که می خوام فاصله بین خودمون رو کم کنم ....
در همین موقع منشی کلینیک منو صدا کرد و رفتم به اطاق مشاوره ... اطاق مشاوره نسبت به اطاق قبلی بزرگتر با مبلمان چوبی و زیبایی بود و یک خانوم میانسال هم نشسته بود که به محض ورود من منو دعوت به نشستن کرد و سوال کرد مشکلتون چیه ؟
- برای گرفتن اطلاعاتی درمورد جراحی بینی آمده ام ...
چون شما برای بار اول هست که به اینجا مراجعه می کنید در ابتدا اجازه بدید اطلاعاتی درباره فعالیتهای خودمون به شما بدم . ما اینجا کلیه جراحیهای زیبایی را انجام می دهیم که جراحی بینی ساده ترین آنهاست ما شاید در هفته بیش از ده عمل بینی داشته باشیم . هزینه هر عمل بین 600 تا 900 هزار تومان با توجه به نوع کار می باشد .
- چند درصد نتیجه دلخواهم رو می گیرم ؟ می ترسم صورتم از اینی که هست بدتر بشه !!
ما تضمین نمی کنیم چون شما با رضایت خودتان برای جراحی مراجعه می کنید و عواقب آن متوجه خودتون می شه نه ما ! ولی این امکان وجود داره که تصویر کامپیوتری خودتان را بعد از عمل و قبل از عمل با هم مقایسه کنید ! البته از هر 100 نفری که مراجعه می کنند 90 نفر رضایت دارند و من فکر نمی کنم شما هم ناراضی بیرون برید بیشتر مراجعه کنندگان ما مثل شما جوون هستند و با وسواس زیادی دکتر خودشون رو انتخاب می کنند . قیمت عمل هم بستگی به این داره که شما بخواهید یک عمل انجام بدید یا چند عمل ! در شرایط عادی عملی مثل بینی سود چندانی برای ما نداره ولی اگه عمل های دیگه ای مثل گونه گذاری و کشیدگی چشم و ابرو و یا آرایش دائم لب و ابرو را هم بخواهید تخفیف خیلی خوبی به شما داده می شود ! اما اگه رقم سنگین باشه هم با اقساط کوتاه مدت از شما دریافت می کنیم .....
- اگه همه این عملها رو با هم بخوام حدودا چقدر تموم می شه ؟
زیاد نمیشه در حدود 3 میلیون تومان .....!!!
ما عمل های دیگه ای رو هم انجام می دیم مثل سواخ کردن گوش و سینه و گوشه ابرو و بالای ناف برای گذاشتن آویز و یا قرار دادن مروارید روی زبان و خال کوبی های موقتی و دائم روی گونه و ابرو و دست و سینه و پا و حتی دندان .....!!!!

برای معاینه روی یک صندلی نشستم و دکتر شروع کرد به اندازه گیری از فرم بینی و ابرو فاصله بین اونها و یادداشت کردن و ... و بعد هم صورت بالا بلندی از ایرادات صورت منو بهم داد و من متعجب شدم که چطور تا به حال اینهمه ایراد در من بود و من خبر نداشتم ....
وقتی تردید و بدبینی منو دید سعی کرد اطمینان منو جلب کنه و با نوشتن آدرس یک عکاسی گفت که چند روزه دیگه برای گرفتن نتیجه به کلینیک مراجعه کنم ...
موقع خروج چشمم به اطاقک شیشه ای کوچکی افتاد در گوشه اتاق و درباره اون سوال کردم ... خانم مشاور گفت :
این دستگاه قابلیت این رو داره که پوست شما رو به هر رنگی که می خواهید در بیاره ! در طی 12 جلسه که هر جلسه بین نیم ساعت تا 45 دقیقه طول می کشه پوست رو برنزه می کنه و این رنگ تا 6 ماه بر روی پوست دووم داره !!
کمی نزدیکتر رفتم و با زیرکی مشخصات اونو از روی آرمش حفظ کردم و زدم بیرون ......

باز هم طبق معمول رفتم سراغ عموم و با چند تلفن آدرس وارد کننده این دستگاه ها رو پیدا کردیم و رفتم سراغ شرکت مربوطه !
مدیر شرکت که یکی از بزرگترین تولید کننده و وارد کنند لوازم آرایشی و ورزشی و زیبایی در ایران هست گفت :
این دستگاه که اسم اصلی اون سولاریم هست یکسال می شه که وارد ایران شده و به علت قیمت خیلی زیاد اون : شانزده میلیون تومان تنها چند مرکز از آن استفاده می کنند و واردات اون بنا به درخواست مشتری و سفارشی صورت می گیره ! دز دستگاه شخص لباسهای خود رو کاملا در میاره و دراز می کشه روی تخت شیشه ای و اشعه ماورا بنفش که بصورت کنترل شده و بی خطر هست از همه جهات به بدن شخص می تابه ! وی همچنین از کلاژن تراپی ( تزریق کلاژن ) و لیپوتراپی ( تزریق چربی به بافت ) به عنوان جدیدترین متد های زیبایی یاد کرد . گفت این مواد به زیر عضو آسیب دیده تزریق میشود و باعث برطرف شدن چین و چروک پوست می شود !

در ادامه به سراغ یکی از دوستانم که متخصص پوست و زیبایی بود رفتم :
دستگاه سولاریم : یطور کلی اینکه ما بخواهیم حالت طبیعی بدن را تغییر دهیم یک کار غیر طبیعی کرده ایم و زیان آور ! در مورد پوست هم آن حالت روتین باید حفظ شود اصولا رنگ پوست بر اساس منطقه جغرافیایی متغیر است و تغییر دادن آن کار درستی نیست و علم پزشکی آن را تایید نمی کند ! وقتی به کرات توصیه می شود از کرم های ضد آفتاب استفاده شود معلوم است که تابش این اشعه خطر ناک است ! ما می دانیم که این دستگاهها کنترل شده اند اما نمی دانیم که 5 ساله دیگر چه عوارضی ایجاد خواهند کرد !!
- این جراحی های زیبایی آیا عوارضی هم دارند ؟
جراحیهای زیبایی گاهی اجتناب ناپذیرند ! بعضی افراد گاهی بقدری در صورت خود نا هماهنگی دارند که زندگی آنها مختل شده و افسرده می شوند و یا حتی زندگی زناشویی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد ! در بعضی موارد هم عوارضی دیده نشده ! اما اینکه عده ای بدون نیاز به این جراحی ها و از روی رفاه زیاد اقدام به عمل می کنند مساله دیگری هست ! در حال حاضر بعلت عدم نظارت بر کار این موسسات بسیاری از افراد غیر متخصص کارهایی انجام می دهند که مبدا علمی و طبی ندارد ! لیزر تراپی هم این طور هست و در ایران همه فکر می کنند همه کارها باید با لیزر امکان پذیر است در حالی که در بعضی موارد اثر آن برعکس می باشد !
- در مورد کلاژن و .. آیا عوارضی شناخته شده ؟
در این تکنیک از قسمت های دیگر بدن که چربی دارند مثل شکم و ران و سینه ها چربی می گیرند و به دور چشم و یا کنار لبها تزریق می کنند این روش تا اندازه ای پدیرفته شده است چون چربی از بدن شخص گرفته شده و خارجی نیست این کار هم باز متفاوت است ممکن است که چربی جذب شود و یا در زیر پوست جرکت کند ! اما کلاژن اینطور نیست و بعد از تزریق به حالت گلوله گلوله درمیاد ! در بعضی افراد هم واکنش زاست و تولید سرطان می کند !
- نظر خودت در مورد عملکرد نامناسب برخی کلینیک ها چیه ؟ قبولشون داری؟
عده ای هستند که ترجیح می دن رضایت فرد رو به هر شکل ممکن جلب کنند حتی از داروهای غیر طبی هم استفاده می کنند و یا داروهایی که اساسا مضر هستند ! اما پزشک این کارها رو انجام نمی ده و برای زیبایی بدن رو تحت فشار انواع داروها و عمل ها قرار نمی ده ! باید پذیرفت که زیبایی به شرطی ارزشمند است که به سلامت لطمه وارد نکنه یکی از بدترین و مخرب ترین عوامل تخریب پوست رژیم های لاغری هستند که موجب پیری زودرس پوست می شوند ! بطور کل اگر کار این موسسات زیر نظر متخصصین باشه قلبل قبول هستند !!

دیروز عکسهای کامپیوتری از چهره جدیدم رو گرفتم ! وقتی به اوها نگاه می کنم می بینم که چهره جدیدم با همه زیباییش چقدر از من فاصله داره و سرد و بی روحه ! قربون دماغ کوفته خودم برم که خیلی هم دوسش دارم و با یک باغ سیفی جات هم عوضش نمی کنم !!! عکس ها رو پاره می کنم و می ریزم دور و به ساده لوحی خودم می خندم .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, September 02, 2002

نمی دونم چرا ما ایرانیها ازدواج کردن رو اینقدر ساده و بی ارزش و بی اهمیت می دونیم و این همه سرسری می گیریم ؟ پدر ها و مادرها وقتی فرزندشون رو می بینن که بزرگ شده می خوان شوهر یا زن بدن یا وقتی می بینن که به بیراهه می رن و به بیراهه افتادن سعی می کنن با ازدواج سر اونها رو گرم کنند ! با این کار صورت مساله رو پاک می کنن به جای حل اون !!!!
اما همه از این غافلا که ازدواج کردن نه تنها ساده نیست بلکه بسیار سرنوشت ساز و مهمه در زندگی هر فرد ! امروز با سایت یک عزیزی آشنا شدم بنام اژدهای شکلاتی . چند نامه هم بین ما رد و بدل شد! من مشکل دوستم رو نمی دونم به من هم ارتباط نداره اما می خوام در این مورد کمی درد و دل کنم :
من در این نوشتار احتمالات و جزئیات رو در نظر نگرفتم ! چون همه ما می دونیم در هز شرایطی بالاخره روزنه ای هست !! پس از من گله نکنید که این طور هم نیست و اونطور هم داریم .... من اصلا به استثنا کاری ندارم !!!

ازدواج یعنی لحظه شکفتن ما که در زندگی اکثر افراد اتفاق می افته. امریه که براحتی صورت می گیره اما به سختی امکان داره که 2 نفر بتونن خوشبخت بشن به معنای واقعی ! ازدواج از نظر من یک نوع بلوغ خاصی رو طلب می کنه . یعنی تا زمانی که فرد به این بلوغ نرسه حق ازدواج نداره ! و این کار خیانت به همسر و فرزندان و اطرافیان محسوب خواهد شد !
حرف منو شاید خیلی ها ندونن , اما دو دسته هستند که معنای این حرفهای منو خوبدرک می کنن! یک عده زن و مرد هایی هستن که از همسرانشون جدا شدند و حال یا ازدواج مجدد کردن و یا هنوز مجردن! یک عده هم محصولات طلاق هستن و به عبارت بهتر فرزندان طلاق ! این دو دسته بهتر از هز کسی می دونن که انتخاب های غلط و یا زور و اجبار و دخالت های اطرافیان چقدر مضر هست و ویرانگر !

برای رسیدن به بلوغ ازدواج عوامل زیادی دخالت دارند اما چند تای اونها تقریبا از همه مهمترند !
اولین اونها نه عشق بلکه عقل و شعور طرفین هست ! یعنی دو نفر که نسبت به هم نسبتا آگاهی پیدا می کنن باید قبل از اینکه شعله یک عشق هوس آلود رو شعله ور کنند با نیروی عقل و ادراکشون مسائل رو بسنجند و بعد عاشق هم بشن ! می تونم به جرات بگم که 99% مردم اول عاشق می شن بعد که همه آبها از آسیاب افتاد تازه می زنن تو سرشون که ای وای .... که دیگه دیره !!!!
به عبارت بهتر باید عاقلانه ازدواج کرد و عاشقانه زندگی ...... این مفهوم کلی در امر ازدواجه !
جدیدا که نرخ اعتیاد و بزهکاری توی جامعه بالا رفته پدر ها و مادر ها یکی از راههای اصلاح فرزندشون رو درگیر کردن فرزندان در محیط خانواده می دونن ! مادر ها می رن خواستگاری دختر بدبخت و هیچی هم به خانواده دختر نمی گن و دختر رو میارن خونه ! بعد از مدتی گند همه چی در میاد و معلوم می شه فلانی نه کار داره نه تحصیلات نه هیچی و تازه معتاد هم هست و بعد هم که یه خانم یه بچه پس می اندازه که آقا رو سربه راه کنه که نه تنها بهتر نمی شه که بدتر هم می شه و در نهایت هم جدایی و نفرت و کینه ! حالا ببینین چقدر ضرر نسیب جامعه می شه ! اون زن و مرد که بدبخت می شن هیچی ! البته زن شانسش کمی بیشتره و اگه انتخاب بهتری بکنه موفق می شه ! مرد کماکان تو هپروت به سر می بره و بچه هم تبدیل می شه به موجودی سر خورده مملو از عقده و مثل توپ فوتبال پاس داده می شه بین خانواده مرد و زن! شاید فردا خوده همین بچه بشه بلای جونه خانوادش و یا تبدیل بشه به یک انگل در اجتماع ! اطرافیان هم ضربه های روحی می خورن و .... همه و همه در گرو یک تصمیم نا آگاهانه !
نوع دیگه وادار کردن فرزندان به ازدواج تحمیلیه !! در صورتی که پسر نه کاری داره نه پولی و نه حتی از نظر روحی آمادگی پذیرش مسئولیت!!!خانواده ها خودشون می برن و می دوزن و تموم می کنن و نتیجه باز هم میشه مثل بالا ...
شاید خیلی از شماها بگین پوا مهم نیست و من آدم مادی هستم و .... ! اما می خوام ببینم آدم با هوا می تونه زندگی کنه ؟ خرج خورد و خوراک و خونه و اجاره خونه و خلاصه هزاران خرج !! در ادامه به اون هم می رسیم و می بینید که چقدر زندگی به همین پول وابسته هست !!

اما دختر !! اینقدر تو گوش دختر می خونن و اونقدرم که ماشالا تو همه خونه ها مده که همه عروسم عروسم می کنن که بدبخت دختره باورش می شه راستی راستی که اگه ازدواج نکنه بدبخت می شه و آرم ترشیدگی می خوره رو پیشونیش و در نهاین علی رغم میل باطنیش تن به ازدواجی می ده که هیچ نوع آمادگی برای اون نداره ! اکثر دختر ها هم که ازدواج می کنن نه غذا پختن بلدن نه بچه داری و نه حتی آداب زناشویی رو و کلا هیچی نمی دونن ! در حالی که نیمی از مشکلات زن و شوهر روی فقط تخت خواب حل می شه !!! خنده داره نه ؟ اما حقیقت محضه !!
یک دسته هم دخترهایی هستن تحصیل کرده !! این عده که تعدادشون روز به روز داره بیشتر می شه بعد از اتمام درس جذب بازار کار می شن و در مدت کوتاهی مبلغی رو اندوخته می کنن و کم کم خود ساخته و مغرور بار میان و همینطور چشم انتظار بهترین مرد دنیا که بیاد و با اونها ازدواج کنه ! اما تو جامعه ما دریغ از مردی که بتونه ازدواج کنه با نرخ وحشتناک بی کاری و تورم سرسام آور , و هیچ کس اینکارو نمی کنه ! و کسانی هم که این کار رو می کنن تحصیلات ندارند و از اول دنبال کار رفتن و اونها هم طبیعتا میرن دنبال هم کیش های خودشون !
یک عده هم پول دارها و از ما بهتران هستن که اونها هم اکثرا از طبقه خودی دختر می گیرن ! یکدسته از اونها هم که سنت شکنی می کنن و از غیر خودی ها انتخاب می کنن همسرشون رو بعلت مخالفت های خانواده ازدواجشون ریشه دار نمی شه و بنیانش سسته !! بعد از مدتی هم می پاشه از هم !
اما آخرین دسته : کسانی هستند که زیر خط فقر زندگی می کنند ! این عده به علت فقر فرهنگی و مادی معمولا پر جمعیت هستند و به علت فشار های مادی سعی در کم کردن جمعیت خودشون دارن و کسب درآمد ! مشخصه این خانواده ها وادار فرزندان به ازدواج از طریق زور هست ! دخترها در سن 13 تا 15 سالگی ازدواج می کنند و به قول معروف هر ننه قمری که از راه می رسه صاحب دختر می شه ! این عده هم متقاضی خاص خودشون رو در بین خودشون دارند و اکثرا هم آینده زندگیشون مثل والدینشون می شه !
کبوتر با کبوتر باز با باز کند کند هم جنس با جفته خود پرواز ......

اما سرانجام دختر های تحصیل کرده سن بالا :
این دخترها می رسن به مرز 25 به بالا و سر خورده می شن ! دل مردگی و افسردگی از مشخصه های بارض این گروه هست ! اون طراوت و حوصله ای رو که باید داشته باشن رو از دست می دن و بعد هم که به مرز 30 می رسن معمولا مایوس و ناامید و با توقعی همچنان رو به بالا می باشند ! در نهایت وقتی به صفر می رسن تن به خواسته اولین خواستگار می دن بدون در نظر گرفتن شرایط و این بار مرد هست که برای اونها شرایط تعیین می کنه و بعد از مدتی هم مسلما جدایی .....
یک عده رو هم داریم که عشق خارج رفتن دارند و اکثرا هم دختر جماعت رو تشکیل می دن !! این عده حاضرند برای رفتن به اونور آب تن به هر خواسته ای بدن ! حتی یک عده دختر تحصیل کرده هم داریم که به شوق ادامه تحصیل تن به ازدواج های غیابی با اشخاص مقیم خارج می دن ولی وفتی می رسن به اونجا نه مرد زندگیشون اونی هست که تصور می کردن و نه شرایط اونجا رو می تونن بپزیرن ! مردهای اونجا هم چون در آزادی بودن و محیط روی اونها اثر گذاشته با معیار دختر جور نیستن و زرق و برق اونجا همین که عادی شد دختر خودشو بازنده حس می کنه ! یک عده هم که قربانی قاچاقچیان زن می شوند و فروخته می شن به مراکز فساد و بارها و اعراب حاشیه و چون روی برگشت هم ندارن همون جا موندگار می شن !!!

اما پسر ها !!! وضع رو اینطور می بینن و با این آزادی های نامحدود در این چند ساله و زنهای خیابانی و ...به لطف دولت ایران می گن مگه مریضیم ازدواج کنیم ؟ اگه کار پیدا کردیم کار می کنیم اگه نه باباهه که پول می ده ! زنم می خواهیم چکار اراده کنیم بهترین و خوشگل ترینش توی خیابون ریخته کافیه اراده کنیم .... ! و اینها باز هم می شن عواملی برای دوری از کردن مرها از ازدواچ
حالا با همه این حرف ها می خوام یک زندگی رو تشریج کنم :

پسر از یک خانواده معمولی ! می ره دانشگاه و 4 سال بعد با لیسانس میاد بیرون ! اول می ره سربازی ( بیگاری ) و 2 سال عمر گرانبهاش حدر میره وقتی اومد بیرون 24 سال سن داره ! بدون سرمایه و بدون کار ! از طرفی هم دلش پر می کشه برای زن ! چون سنش ایجاب می کنه ! دنبال کار میره ! پسر قصه ما خوش شانسه و کار پیدا می کنه اما با درآمد نهایت 100 هزار تومن ! 2 سال کار می کنه و توی این دو سال تفریح می کنه و دختر بازی می کنه و خلاصه صفا می کنه ! حالا می شه 26 سالش ! خانواده نگران می شن و دست به کار و فشار میارن برای ازدواج ! خوب پسر در این دو سال بیشتر از 3 میلیون تومن نمی تونه پس انداز کنه اگه خرج تفریحاتشو حذف کنیم ! مطمئننا هم خودش در این مدت دختری رو که تحصیل کرده و معیارش بوده انتخاب کرده . پس می رن خواستگاری ! دختر هم کار می کنه و درآمد اون هم احتمالا صرف خرید جهاز خودش شده . اونهم می گیم بعد از این مدت حقوق خوبی می گیره ! با چند سال سابقه کار مجموعا دختر و پسر 300 هزار تومن درآمد دارن در ماه ! پسر خونه نداره زرنگ بوده شاید یه ماشین یا شاید یه موبایل خریده !
می ره خونه اجاره کنه ! جایی نیست ! خانواده ها دست بکار می شن و پول پیش رو تهیه می کنن . ما خوشبینانه نگاه می کنیم و می گیم 5 میلیون تومن ! اجاره نرمال 80 تا 100 هزار تومن برای یک خونه 2 خوابه در مرکز شهر ! موند 200 تومن از حقوق ! مراسم به راه می افته و پس انداز های پسر و دختر تموم می شه ! بطور ترمال و معمولی 2 میلیون خرج یک عروسی ساده می شه با خرید عروسی و تشریفات و ...
حالا هر دو به هم رسیدن و بین 1 تا 5 ماه طول می کشه که آتیش عشق اونها کنترل بشه و از اون حال و هوا خارج بشن . 5 ماه بعد هر دو ارضاء شدن و راضی از هم و زندگی تازه شروع می شه ! حالا میبینن پس اندازی نیست . اگر هم باشه اونقدر نیست که دردی رو دوا کنه ! هر دو شروع می کنن به کار سخت تر پسر و دختر صبح از خونه می رن بیرون تا دیر وقت زن مجبوره کمی زودتر بیاد 7 شب خونه هست ! مرد اما بیشتر و تا 6 یا 9 شب بیرون می مونه و کار می کنه ! ساعت 9 خسته میاد خونه ! نهایت با این وضع تا یکسال قربون صدقه خانم می ره اما اون یکسال که گذشت خستگی و فشار کار دیگه رمق و حوصله براش نمی گذاره !
کم کم زن احساس خطر می کنه و فکر می کنه زیر سر آقا بلند شده ! سعی می کنه یک قربانی بیاره وسط ! زنها هم تنها سلاحشون بچه هست !! بچه دار می شه و دوباره پولهایی که جمع شده بود خرج می شه ! یک عمل سزارین برای خانم نازک نارنجی صورت می گیره و با خرج بیمارستان و .. یک میلیون و هشتصد هزار تومن پررررر !!
بچه میاد و مرد باز هم شدید تر کار می کنه چون حالا زن خونه نشین شده ..بعد از 4 سال خوشبینانه به مرد 500 هزار تومن جقوق می دیم در صورتی که این محاله !!!
بچه مرتب خرج داره دکتر و لباس و دارو . خلاصه ... تورم بالاست و کمر شکن !! اجاره خونه در این مدت حتما به 150 هزار رسیده ! برای تامین میوه یک ماه هر ماه 40 هزار تومن صرف میوه می شه ! برای تامین گوشت و مرغ یک ماه مبلغ 50 هزار تومن هزینه می شه و خرج های متفرقه خورد و خوراک هم 40 هزار تومن ! قبض آب و برق و تلفن و گاز هم بین 20 تا 30 هراز تومن خرید های معمول و مورد نیاز خونه و پول برای خرج خونه 50 هزار تومن دست خانم ! تا اینجا 350 هزار تومن تموم شده !فقط به عنوان خرج های ضروری ! حالا مهمون میاد و میره یا خرج های ناخواسته برای تعمیرات و ... و یا تفریح هم 100 هزار تومن دیگه می ره ! می مونه 100 هزار تومن !!! اون هم پس انداز می شه ! تازه هنوز خرج لباس رو تعیین نکردیم ! بگیم با قناعت سالی 2 دست لباس !
این یک زندگی خیلی معمولی بود ! در صورتی که همه می دونیم محاله کسی با این وضع 500 هزار تومن در آمد داشته باشه ! محاله کسی بتونه این همه مکر کنه و تازه کار کرد ! آخه چه لذتی می بره از زندگی ؟
مرد زندگی ما از صبح تا شب کار می کنه و چه رمقی داره که بتونه از زندگیش لذت ببره و یا همدم همسرش باشه ؟ تازه کدوم زنی هست که از این وضع راضی باشه ؟ شوهرشو شب به شب ببینه و اونهم حتی نا نداشته باشه باهاش هم آغوش بشه یا حتی هم صحبت!! اکثر جوون ها ی ما این مسائل رو بخوبی می دونن و علت عدم تن دادن اونها به ازدواج همین هاست !!!
نمی دونم بازی The Sime's رو دیدن یا نه ؟ در این بازی شما می تونین انواع آدم ها رو انتخاب کنین و برای اونها برنامه ریزی کنین ! اگه زیاده روی کنین آدم بیچاره دقیقا مثل مرد قصه ما ولو می شه !!!!

اما از دید زن !!
دختر وارد دانشگاه می شه . کلی زحمت کشیده تا به این رشته وارد شده و شروع می کنه درس خوندن ! از اون طرف هم با پسرهای دانشگاه کمی قاطی می شه اما پابند نمی شه ! اگه پابند بشه در نهایت سرانجامش مثل بالا هست !! درس تموم شد و میاد خونه ! خواستگار پشت خواستگار .... خانواده به تحصیلات پسر و خانواده اون نگاه می کنن ! آدمی با اون معیار ها پیدا نمی شه ! خانواده دختر هم که حالا یک چنین دختر تحصیل کرده و جذاب و زیبایی دارند , دوست ندارن دخترشون گیر هر آدمی بیافته ! و سخت گیری می کنن ! مهریه های بالا شیر بها و ...... خانواده پسر هم زیر بار نمی رن دختر تا یک سالی تحمل می کنه و بعد که هم تعداد خواستگارها کم می شه و هم صبر اون تموم , تصمیم به اشتغال می گیره ! چون دختره , سریع جذب کار می شه و دختر ها هم چون عاشق کارهای مردونه هستن با علاقه کار می کنن و پیشرفت می کنه و درآمد مناسب ! حالا از پدر مستقل شده و آزادیش کمی بیشتر اما همچنان دنبال فرصت برای ازدواجه ! همکارها ازدواج می کنن و یکی یکی می رن اما اون همچنان هست . چون توقعش بالاست ! در نهایت دل مرده می شه و گوشه گیر و بعد از مدتی هم قید همه چیزو می زنه و از مرد جماعت متنفر می شه !

این پایانی هست دردناک و هشداری به همه پدر ها مادرها !!!! که با زندگی فرزندانشون بازی نکنن و بگذارن دست اونها باز باشه !و حق انتخاب داشته باشند ! ما در سال 2002 زندگی می کنیم سالی که همه چیز تغییر کرده ما در نسل اوج تکنولوژی بشر هستم و به همین اندازه هم از نسل قبل خود متفاوت تر ! اگر در نسل مادران ما همه با دیپلم ازدواج می کردن الان همه با لیسانس ! اگه اون زمان همه با هر درآمدی زندگی می ساختن الان کسی نمی تونه !
بهترین راه ازدواج برای یک مرد : در درجه اول تحصیلات مقدماتی و بعد هم بنا به تمایل شخص , دانشگاهی ! بعد از اون کار کردن و کسب تجربه و بعد از استقلال و بلوغ عقلی و روانی و همینطور پذیرفتن بار مسئولیت رفتن سراغ ازدواج !!
بهترین راه برای زن : باز هم در درجه اول تحصیلات و بعد مدتی کار کردن و بعد از اون در زمان ازدواج توجه به معیارهای مهم نه معیارهای صرفا مادی ! به اینکه مرد زندگی او سالم هست ؟ انسان هست ؟ صادق هست ؟ همطراز هست ؟ و مهمتر از همه آیا صمیمانه اونو دوست داره یا این عشق زاییده هوس و مادیاته ! ؟
مادیات نقش کلیدی دارند اما مادیات بدون عوامل یاد شده هیچ ارزشی ندارند ! در حالیکه انسان می تونه در طول زندگی و با تلاش و کوشش در صورتی که واقعا انسان درستی باشه و کاری به همه خواسته های مادی خودش برسه ! اما سخت بشه به انسانیت دست یافت ....
دخترهای ما همه چشم به در دوختن تا مردی با داشتن پول فراوون و ماشین و خونه و موبایل و ... به خواستگاری اونها بیاد ! اما غافل از این هستند که آیا چنین مردی صلاحیت اخلاقی زندگی زناشویی رو داره یا خیر ؟
روزی مس رسه که آرزو می کنند روی زمین می نشستن و نون خالی می خوردن اما خونه اشون شاد بود و پر از عشق و صفا ....
در پایان بیاییم دعا کنیم که اگه خدا به ما نون می ده دندان خوردن هم بده !

محبس خویشتن منم
از این حصار خسته ام
من همه تن علی الحقم
کجاست دار خسته ام
در همه جای این زمین
هم نفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است
از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشته من
به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت
به یادگار خسته ام
به گرد خویش گشته ام
سوار این چرخ و فلک
بس است تکراره ملال
ز روزگار خسته ام
دلم نمی طپد چرا
به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض
به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام
بسوی مسلخ غبار
ار آن که گم نمی شوم
در این غبار خسته ام
قمار بی برنده ایست
قمار تلخه زندگی
چه برده و چه باخته
از این قمار خسته ام ......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



با سلام :
امیدوارم همگی خوب باشید . پیرو سلسله مراتب شناخت هوش و ذکاوت آقایون باز هم کلی مطلب هست که به عرضتون می رسونم !!
جریان از این قراره که یک آقای مهندس کامپیوتر نامی 2 سال پیش پیدا شد و یک ISP ایجاد کرد بنام شرکت خدمات کامپیوتری سفینه !! و کلی مسائل پیش آورد ! که من و جمعی از دوستانم برای گوش مالی دادن این آقا یک نرم افزار Anti Proxy Firewall ساختیم بنام ZORO و حسابی کاسبی این آقا و عده ای از قماش این آقا رو تخته کردیم که در نهایت تمام ISP ها سیستم Proxy را کلا حذف کردن و در حال حاضر شاید 1% از این شرکت ها از سیستم Proxy استفاده می کنند و امروز هم 3 سالگرد این پیروزی ما بود که خواستم به مناسبت این روز شما رو هم آشنا بکنم اما جریان چی بود ؟

آن داننده علوم رایانه ای و ناخدای سقینه ای , شیخ طریق جاسوسان چند جانبه ای حضرت آغا ! محمد کاظم قنبری , روزی چند به دانشگاه شد و سوادی چند آندوخت از فنی و مهندسی ! و شد مهندس قنبری !
چون باب اینترنت در ایران باز شد و این قوم به دستاورد دیگری از شیاطین چشم آبی دست یافتند , و طبق معمول قبل از آنکه برای آن قانونی وضع کنند , شروع به استفاده کردند .
این شیخک مکتب رفته هم خواست خودی بنمایاند و باب گفتگوی تمدن ها باز کند , بنای آن گذاشت تا خود نیز اینترنت بدهد تا هم به پولی رسیده باشد و هم شهرتی به هم بزند !
الغرض رایانه هایی چند گرد آورد و پیکر بندی کرد و لینوکسی بر آن سوار کرد و نامش را سایت اینترنت سفینه نهاد !
مردمانی از گوشه و کنار گرد شیخک آمدند و حساب اینترنت طلب کردند و شیخ بداد .
روزی شیخک گذرش بر IRC افتاد !! و پسرانی دید شوخ و شنگ که بنای رابطه با دخترکانی زیبا روی و سیمین تن نهادند !
مثلا ضرب المثل : دخترکان زیبا روی سیاه چشم , رقیب خدایانند !
علی ای حال شیخ قنبرک را این حالت خوش نیامد و به رسم نهی از منکر , خود سوی منکر گام نهاد و شروع به استراق سمع نهاد !
تنی چند از آن دختران و پسران را فرا خواند و گفت : ما این سایت بنا نهادیم برای گفتگوی تمدنها نه از برای مخ زدن ها !!!!
آنها را گوش بمالید و سر دسته آنها را از شبکه اخراج کرد و گفت : نتوانم هرگز به او اینترنت دادن که نه تنها شبکه ما , که اینترنت را لجن مال کند !
روزی دگر شیخک از برای سرکشی به برید های برقی به چاپار خانه شد . نامه هایی دید بس زیاد باز هم از سوی پسران از برای دخترکان , شیخک را حال دگرگون شد , که ما IRC را کنترل می کنیم و این عناصر مجهول الهویه صفحه کلید به دست و فریب خورده شیاطین چشم آبی E-mail بازی میکنند !!!!!
باز هم شیخ قنبرک فضولی را به حد اعلا رساند و آن نامه ها بگشود .
شیخ از آن همه دل و قلوه هایی که در نامه ها رد و بدل شده بود سخت متعجب شد !!!
باز هم جمعی را فرا خواند و زد و کشت و اخراج کرد .
این کارها را تا بدان حد ادامه داد که هر چه سایت در اینترنت بود که او را خوش نیامدی , بعضی گویند خیلی هم خوش آمدی , همه را به مدد Proxy ببست و دیگر جایی نماند جز : www.safineh.net .
او را گفتند که تو آزادی از مردمان سلب کردندی . در جواب بگفت : شما آزادید که هر آنچه من گویم انجام دهید ! آزادی بیشتر از این ؟ اینکه می شود هرج و مرج !!!!
پس ما که نگارنده این سطور باشیم , گفتیم که تا جواب قنبرک را بدهیم !
قنبرک , Webmasterak و Root کوچولو ! با این افعالی که تو کردی بیشتر از سوپروایزر بودن BBS برای تو بسی زیاده خواهی باشد !
مکن این ادعا : کس نتواند ما را کند هک !! دیدی کردیم و شد !
اما صحبتی با کاربران استفاده کننده از سیستم دیکتاتوری Proxy !!!!
اینقدر ساکت نشینید که هر نفهمی بیاد و نامه ها و حرف های خصوصی شما رو بخونه یا از دسترسی آزاد به کلیه سایت ها محرومتان کند ! اگر هیچ کاری نمی توانید بکنید , می توانید که دیگر کاربر اون جاها نباشید !!!! شکر خدا تو این مملکت مثل علف هرز داره ISP تاسیس می شه !!
موفق باشید .
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Sunday, September 01, 2002

اصلا دوست نداشتم از روز مادر بنویسم چون هر روز این موقع که می شه اشکم در میاد و 364 روز سال رو که تو تنهایی خودم وول می خورم با هجوم احساساتم در این روز به بدترین روز ممکن و تداعی شدن خاطرات تلخ گذشته تبدیل می شه ... خاطراتی زیبا و ناخوشایند ... دروغها , دورویی ها , ابهامات و نفرت هایی که باعث پژمرده شدن عشق مادری می شن ..... گاه می رسم به اوج دوست داشتن مادر و گاه به نهایت نفرت ... باز هم روزم خرابه و خودم خرابتر از همیشه امروز احساس پوچی می کنم احساسی گزنده ... سرشار از عشق و نفرت ...

باز هم دیشب خوابش را دیدم , نگاهش می خندید . شوق در دلم جوشید . دریای عشقم طوفانی شد و بی اختیار خود را در آغوشش انداختم . آغوشی که در دوران پاک کودکی گهواره ام بود . گهواره ای از مهر که در هنگام ترنم لالایی عشق بر لبانش , مرا تا دیار رویا پر می داد .....
خود را در آغوشش انداختم و صورت مهربانش را غرق بوسه کردم , صورت مهربانی را که آیینه صفا بود . دست بر چهره اش کشیدم . چهره ای که به لطافت نسیم بود . عطر مهر را از وجود همیشه بهارش استشمام کردم و درخت وجودم به شکوفه نشست ...
عزیز مهربانم , جدایی از تو چقدر سخت بود و غم بی تو بودن قلبم را می خراشید . امواج بی تابی سر بر صخره دلم می کوبیدند .... چقدر حرف که در دلم به بند کشیده شده و همرازی نیست تا برایش بگویم ... در زندان تنهایی اسیرم .....
سر بر سینه ات گذاشتم تا باز موسقی قلب پر مهرت را بشنوم , بلکه پروانه های شوق در دلم به رقص دربیایند . سر بر سینه ات گذاشتم و آرام پرسیدم : کجایی ؟ دل تنگ توام ... و تو خندیدی مثل همیشه و دست پر مهرت را برسم عاطفه بر سرم کشیدی و من مالامال از شوق شدم ....
اما. ناگهان از خواب پریدم , آیینه رویا در دلم شکست و چهره پر مهرت پر کشید و رفت و من ماندم با کوهی از غم در این برزخ و کابوس هایی که به حقیقت می پیوندند . من ماندم با غمی جان کاه که باز در دلم جوانه خواهد زد.... کاش می ماندی .... کاش ..
ای که بی تو خودمو
تک و تنها می بینم
هر جا که پا میزارم
تو رو اونجا می بینم
یادمه چشمهای تو
پر درد و غصه بود
قصه غربت تو
قد صد تا قصه بود
تو برام خورشید بودی
توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو
دستای تو پاک می کرد
حالا اون دستها کجاست
اون دو تا دستهای خوب
چرا بی صدا شده
لبه قصه های خوب
منکه باور ندارم
اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا
پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده
خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالا ها
گریه هامو ندیده
منه سرگردونه ساده
تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما
تو رو مادر می دونستم
تو تمام طول جاده
که افق برابرم بود
شوق تو راه توشه من
یاد تو همسفرم بود
منه دل شیشه ای هرجا
پر شکستن که شکستم
زیر کوه باره غصه
هر نشستن که نشستن
عشق تو از خاطرم برد
که نحیفم و پیاده
تو رو فریاد زدم و باز
خون شدم تو رگه جاده
نیزه نم باد شرجی
وسط دشت تابستون
تازیانه های رگبار
توی چله زمستون
نتونستن , نتونستن
کینه منو بگیرن
از منه خسته خسته
شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا
پره قصه برا گفتن
پر نیازه تو برای
آه کشیدن و شکفتن
تو رو با خودم غریبه
از غمم جدا می بینم
خودمو پر از ترانه
تو رو بی صدا می بینم
اون همیشه با محبت
برای من دیگه نیست این
نگو ساده بین به عشقت
آخه چشمات دیگه نیست این
منه سرگردون ساده
تو رو صادق می دونستم
این برام شکسته اما
تو رو مادر می دونستم .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Saturday, August 31, 2002

این مقاله شماره 64 من بود مربوط به سه هفته پیش ! انگیزه ای برای نوشتن اون پیدا نمی کردم تا اینکه امروز نامه ای به دست من رسید از یک دوست که توی اون به این اشاره شده بود که همیشه اشخاص تحصیل مرده مثل پزشکان و مهندسین بیشتر از دیگران مثلا عمله جماعت می فهمن و درک دارن و کلا منظورشون این بود که افرادی که تحصیل کرده هستند دارای قدرت فهم و شعور می باشند اما افراد عامی و بی سواد قادر به درک مسائل و همینطور شعور نیستند ! این شد انگگیزه ای که به جای نوشتن مقاله 92 خودم این موضوع رو بنویسم !

امروز در مسیر رفتن به خونه چون ماشینم خراب بود و داده بودم ببرن تعمیرگاه , بعد از مدتها سوار تاکسی شدم , راننده یک مرد میان سال و کچلی بود که خیلی داش مشتی و لاتی حرف می زد . من صندلی جلو نشسته بودم و از خستگی چشمهام رو , روی هم گذاشته بودم و ناخودآگاه به حرفهای راننده با خانم پشت سری گوش می دادم تا اینکه شنیدن جمله ای خواب رو از سرم پروند !!!
آقای راننده به اون خانم می گفت : من 2 تا دختر دارم به همه هم می گم بیست سال دیگه هم می خوام 2 تا پسر داشته باشم . زن ازش پرسید : الان که شما 35 سالی باید داشته باشید و 20 ساله دیگه پیری و معرکه گیری ..... ؟
راننده خندید گفت منظورم اینه که 20 سال دیگه 2 تا داماد پیدا می کنم که می شن پسر های من , برام مهم نیست که می گن مرد باید از خودش اسم باقی بگذاره و حتما پسر دار بشه ..... دخترهامو خیلی دوست دارم زنم رو هم خیلی دوست دارم حتی تو کارهای خونه هم کمکش می کنم یه روز اون گرفتاره من بچه رو عوض می کنم یا اون غذا درست می کنه من ظرف می شورم و ....
من هم فقط با چشمهای گشاد هاج و واج راننده تاکسی رو نگاه می کردم و آخر طاقت نیاوردم و گفتم :
ببخشید شما تحصیلاتتون چقدره ؟
- دوم راهنمایی !!!!!

شما دوستان مثل من آیا میتوانید تصور کنید که یک آدم از طبقه پایین و با فرهنگی نازل اینطور بتونه فکر کنه و با این سواد و فرهنگ محدودش بتونه در حد دکترا باشه؟ همه ما می دونیم در این قشر از مردم عامی هدف پسر دار شدنه و بعد هم قطار قطار بچه ردیف کردن و مرد در این جوامع سالاره و حرفش قاطع و زن کنیز مرد !
اما اینکه چطور شده یک همچین انسانی با این تفکر والا در این قشر بوجود اومده برای من جای سواله !!!؟ کسی که با سوادی محدود از صد نفر آدم تحصیل کرده هم بیشتر می فهمه و درک داره !
در جامعه ما هستند کسانیکه دکترا دارند و یا به مدارک مهندسی و ... خودشون می نازند اما بویی از انسانیت و مردانگی نبردند ! این افراد به ظاهر با فرهنگ و تحصیل کرده نگاهشون به دیگران و مخصوصا به زنها ابزاریه و وسیله رفع حاجت ! زن یعنی برطرف کننده شهوت و نیاز جنسی و ماشین تولید کننده انسان و بقای نسل و دل مشغولی برای مواقع بیکاری مرد ! حتی زنهایی از این قماش هم داریم که فکر و ذکرشون پول و مادیات و لباس و چشم و هم چشمیه ! آینده و خوشبختی رو در این چیزها می بینن و معیارشون همینه !
پس می شه نتیجه گرفت که فهم و شعور انسان هیچ ارتباطی نداره به تحصیلات و طبقه اجتماعی انسانها و مهمتر از اون ریخت و لباس ! خیلی ها هستند که با داشتن ظاهر و سر و وضع نه چندان مناسب دارای سواد و معلوماتی در حد دکترا هستند و نیز درکی عمیق نسبت به انسانیت و جامعه و مسائل روز دارا می باشند .
بر همین مبنا جامعه ما شده یک جامعه مدرک گرا و دیگه کار نداریم فلانی چه شخصیت و خصوصیاتی داره ! همین که تحصیل کرده هست و پولدار , کافیه و جالبتر اینکه بالاترین نرخ طلاق و شکایت و کلاهبرداری هم توی همین طبقه به ظاهر تحصیل کرده به چشم می خوره تا طبقه عامی !
فلانی مدرک لیسانس تاریخ و جغرافی داره بهش پست مدریت میدن و بعد انتظار بالاترین راندمان رو دارند و همین طور کارآیی مطلوب رو ! دیگه فکر نمی کنن که آخه یارو آخه چه می فهمه که مدریت چیه و .... !
یادمه دورانی که داشتم درس می خوندم تو دانشگاه رئیس دانشگاه ما یک آقای مسنی بود که ادای آخوند جماعت رو در میاورد 1 سال به علت بیماری که داشتم مرخصی گرقته بودم و بعد که رفته بودم برای کارهای اداریم همین آقا رو دیدم که نشسته بود پشت یک میز و شده بود مسئول گواهی های پزشکی دانشجوها ! ریاست کجا کارمندی کجا ؟!
خواستگار برای آدم میاد همه اولین صحبتشون اینه :
آقازاده چه کاره هستند چی خوندن ؟ چی دارند ؟ ... اما یکنفر سوال نمی کنه که بابا این طرف چه آدمیه ! به جای اینکه اول از همه بپردازن به اینکه این آدم چه خصوصیاتی داره اول بسم الاه میرن سراغ پول و مادیات و تحصیلات و ....
تازه اگه خیلی هنر کنند می رند دنبال تحقیق و اگه زیادی هم مته به خشخاش بگذارند نامزدی طولانی مدت . بدون اینکه فکر کنند طرف چه آدمیه قرار ها رو می گذارند و بله ها رو می گن و بعد که دل ها گرم شد و هر دو عاشق هم شدن یهو می فهمن که نه بابا این طرف مورد داره و هزار و یک مشکل عاطفی و ضربه روحی ....
حالا اینها به کنار , اصلا تو مملکت ما کسی که سواد درست و حسابی داشته باشه نداریم . سابق یک همکاری داشتم در وزارت علوم که این آقا داشت تو رشته مخابرات تحصیل می کرد . اما کارشون برنامه نویسی بود و به همه زبانهای برنامه نویسی هم آشنا بودند و جالب اینکه در نهایت ایشون از دانشگاه اخراج شدند چون زندگی رو در کار و درآمد می دید و خودشو وقف کار کرده بود , من نمی دونم چرا به جای رشته کامپیوتر دنبال مخابراتت رقته بود ؟ درسش هم محشر بود و تو خواجه نصیر درس می خوند پس با اجبار نرفته بود !
یکی دیگه از دوستام اییشون پزشک بودند با تخصص زنان , مرد هم بود . بعد این آقا طراحی وب انجام می داد چون پول مطب نداشت و آخر هم رفت آمریکا و الان داره کارهای کامپیوتری انجام می ده .
همه این عوامل هستند که باعث شدند قشر تحصیل کرده کشیده بشن به مشاغلی غیر از تحصیلات اصلی و نظم همه امور به هم بخوره !

امید که بیشتر از اونکه می خوانیم و می آموزیم , تفکر کردن و انسانیت را یاد بگیریم .

زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
دست نگر , پا نگر , دست بزن پا بکوب
مسخره باد گشت , هر چه درختست و کشت ...

~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Friday, August 30, 2002

چند مدت قبل مطلبی رو در مورد همجنس گرایی در کاپوچینو خوندم که منو زیاد به فکر فرو برد ! در نهایت با اقتباس و کمک از نامه عزیزترین کسم تصمیم گرفتم بطور جامع بعضی از نکات گنگ اون مقاله رو روشن کنم و فکر می کنم برای اکثر شما جالب باشه , اما در ابتدا بگم که من نه آدم مشکل داری هستم از نظر جنسی و نه همجنش باز هستم و به شدت هم از این روابط بیذارم اما به علت نفرت شخصی خودم از دیگرانی که از این روابط لذت می برند متنفر نیستم و برای هر عقیده و خواسته ای ارزش قائلم . از نظر من این پدیده بسته به شخصیت و گرایش خود فرد دارد ! و هیچ کس نمی تواند و نباید برای دیگران نوع روابط جنسی آنها را تایین کند , خواه روش آنها اشتباه باشد خواه صحیح !!! این به خود آن فرد مربوط می شود نه دیگران ! دیگران می توانند در مورد روابط سکسی خود تصمیم گیری نمایند نه دیگران ! همان طور که کسی نمی توانند بپذیرند که دیگری برایش رابطه جنسی خاصی را انتخاب نماید که با شخص خاصی انجام شود و یا با روشی خاص !!! دیگران هم حق هیچ اظهار نظری در این مورد و تعیین تکلیف برای کسی را ندارند ! مگر شخص خودشان ! و این کارها و اقدامات و صحبت ها دیکتاتوری محض می باشد و پا مال کردن حقوق فردی افراد اجتماع ! این افراد شده یکبار فکر کنند که اصلا شخصی که به هیچ عنوان نمی تواند پذیرای جنس مخالف خود باشد حالا به هر دلیل یا بیماری روحی یا جنسی و یا مسایل دیگر , این فرد را نمی توان وادار به عملی نمود که از آن رنج می برد ! اگر چنین انسانی باشد مسلما هستند کسانی مثل او که بتوانند او را ارضا نمایند ! اگر کسی به ما در این موارد گرایش داشت حق اعتراض داریم اما خوشبختانه این افراد فقط با افرادی مثل خود حالا یا بیمار و یا هر چه که اسمش را بگذاریم رابطه برقرار می کنند و فکر نمی کنم جای مارا هم تنگ کنند یا به ما آسیب برسانند که کسیانی درمقام مدعی العموم پیدا بشوند و نظرات خود را از طرف دیگران دیکته نمایند ! درست مثل دادگاههای مطبوعاتی که یک نفر پیدا می شه و از طرف 60 میلیون نفر مردم ایران یک فرد را متهم می کنه به نام مدعی العموم !! آنهم نظراتی کاملا بی منطق و نا آگاهانه بدون در نظر گرفتن روحیات انسانها و گرایشهای افراد مختلف ! شاید اگر این افرد کمی به علم روان شناسی و درون انسانها آگاه بودند اینطور دریده با ما سخن نمی گفتند :

من 24 سال است که آن دیار زیبا را ندیدم ! معمولا تحول در دنیا یعنی پیش رفتن نه پس روی . اما در ایران شاهد پسروی بودیم . آنجا برگشته به 1400 سال پیش ! به دوران جاهلیت و زور و سرکوب. ولی خوشبختانه این پس رفت تنها به قوانین و نوع حکومت و مردمانی که گوسفند وار تابع و مطیع مذهب بودند و کور کورانه از دستورات تحریف شده دین که عده ای انسان نا آگاه به نفع سیاست های خود و حکومت های حاکمه وضع می کردند پیروی می کردند .
پس رفت این عده از مردم عامی را شامل می شد که هیچ تفکر و بینشی نسبت به دین نداشتند و فقط تابع محض بودند , اما در این میان یک طبقه هم بود که جدای از این عوام فریبان فریب خورده ادامه حیات می داد و آنهم طبقه روشنفکر بود !!!
آنان با دسترسی به روابط عمومی جهانی و نیاز به واکنش های سیاسی و اجتماعی , همچنان در حال پیشرفت و کسب آگاهی بیشتر بودند و هستند . این عده اکثریت نسل جوان را تشکیل می دهند که خود را به دور از این جبر و زور نگه داشته و با دید باز به مسائل می نگرند !
در زمانی که من آن دیار خوب را ترک کردم جوان و همسن اکثر آنها بودم . در آن زمان نسل من نگاه پیش رفته و انسانی داشت . معیار آدمی را انسانیتش می دانستند نه جنسیت و مذهبش !!!!! و اتفاقا در تلویزیون و دوائر هنری عده تقریبا زیادی هم جنس باز داشتیم .
چون روابط از دید انسان بودن نگریسته می شد !
اکثر ما و اکثر مردم با این طبقه بسیار دوست بودند و نزدیک . من لذتی را که از گفتگو با فریدون فرخزاد و یا فریدون قهرمانی و افشین که این دو طراحان زبده لباس در تلویزیون بودند , هرگز از گفتگو با دیگران نمی بردم .
آنها حرف و نظریه مرا در طراحی لباس مربوط به یک بلوز می فهمیدند. بر خلاف آقایان دیگر که معمولا با شلختگی ذاتی در مورد انتخاب رنگهای هماهنگ و زیبا تقریبا کورند , در آنها وجود نداشت !
احساساتشان لطیف بود . مثل من عاشق می شدند , بغض و گریه می کردند و اشک می ریختند . آنها مرا به خاطر یک طرز فکر احمقانه که مرد نباید گریه کند عصبانی نمی کردند . اروپا و آمریکا که جای خود دارد ...
اما در مورد مساله سکس , مساله سکس فقط به خود آن شخص مربوط می شود و خصوصی ترین جزء زندگی هر انسانی می باشد . بسیار خصوصی است و به همین خاطر جایش در خلوت انسان . به هیچ کس ربط ندارد که فلان انسان چه نوع رابطه سکسی می خواهد داشته باشد , و هر کسی آزاد است تا هر نوع سکسی را که می خواهد انتخاب نماید .
در نتیجه دختر یا پسر جوان باید انتخاب نماید که کدام نوع را می پسندد .
بعضی از افراد خواهان داشتن جنسیتی متفاوت هستند یا تمایل به داشتن رابطه با همجنس خود . در آمریکا وقتی کسی می خواهد تغییر جنسیت بدهد اولین کاری که باید بکند این است که باید ببیند تمایل دارد که به چه جنسی در بیاید . بعد که به طور کامل تصمیم گرفت , باید در یک دوره طولانی با روانکاو مشاوره نماید که مطمئن باشد این تغییر برای همیشه خواهد بود و بدون بازگشت !
وقتی روانکاو از تصمیم شخص مطمئن شد برگه درخواست او را تایید می نماید و از این به بعد نوبت به پزشکان می رسد . پزشکان متخصص درمان های هورمونی را آغاز می کنند .
پس از عمل کردن هورمونها , نوبت به آخرین قسمت یعنی جراحی پلاستیک می رسد که شخص کاملا به صورت یک مرد یا زن در می آید و بعد هم عوض شدن کارت های شناسایی و نام شخص !
گاهی هم شخص ترجیح می دهد که تغییر جنسیت ندهد و با خصوصیات جنسی همان شخصی که بدنیا آمده باقی بماند و به صورت گی یا لزبین زندگی نماید :


مهشید . ع - آرزو . ک

پدرام . ج - فرهود - ن ع

سالهاست که در آمریکا این طبقه قابل قبولند و از شرایط سایر همشهریان برخوردار می باشند و کاملا قابل احترام.
گروه زیادی لزبین هستند که در آمریکا با همجنس خود مانند همسر زندگی می کنند . بعضی از آنها دوست دارند بچه دار بشوند اما بقدری از جنس مخالف خود تنفر دارند که حاضر به هم آغوشی ندارند تا باردار بشوند ! و این عده معمولا از بانک اسپرم , اسپرم تهیه می نمایند و اسپرم می خرند و با لقاح مصنوعی باردار می شوند ...
در مورد آنانی که با تغییر جنسیت بعلت برداشتن بیضه ها یا تخمدانها نمی توانند بچه دار بشوند , قبل از درمان هورمونی مقداری از تخمها یا اسپرم های آنها را برداشته و بنام خود آنها در بانک اسپرم نگه داری می کنند . و با دادن مقداری پول به مدیوم حامله شونده , بچه شان در رحم دیگری رشد می کند و سپس به آنها تحویل داده می شود بعد از تولد .
در بعضی موارد هم افرادی متولد می شوند که نه بیضه اسپرم زا دارند و نه تخمدان کامل و عقیم هستند که آنهم مساله زیاد مهمی نیست و اگر به آمار نگاه کنیم آدمهای عقیم زیاد هستند که اتفاقا زنها خیلی سکسی تر هستند تا مردهای عقیم به همین دلیل مساله اداپت کردن از دیر باز در تاریخ انسان بوده است .
همه این نوع بر سر دو راهی بودن های مثلا دردناک , ریشه در وجود روانی خود شخص دارد و اگر انسان آگاه و منطقی باشد این مسایل لطمه زننده نخواهند بود .
در پایان نظرات خودم را به این صورت جمع بندی می کنم :
شدیدا اعتقاد دارم که آدمی فقط باید از دریچه انسانیت دیده بشود نه از دید رنگ و نژاد و جنسیت !!!! اگر غیر از این فکر کنیم هیچ تفاوتی با هیتلر و اسلام پرستان افراطی کنونی مثل طالبان و ... نداریم !!!!
اما با نوشتن این مطالب می دونم که خیلی ها شروع می کنند به نوشتن فحش و ... اما یک سوال دارم :
آیا جواب مطرح کردن یک بن بست باید جوابهای آتشین و مبتذل و زورگویانه و کاملا ابلحانه باشد ؟! و اگر چنین باشد واقعا جای تاسف است !
آنچنان در مورد اینکه زندگی انسانها و نوع روابط جنسی شان فقط به خودشان ربط دارد معتقدم که , وقتی گی ها و لزبین ها در مورد اینکه چرا زودتر بیماری ایدز به درمان نرسیده و باعث بهم ریختگی وضعیت سکسی آنها شده که مجبورند با کاندوم که آنرا دوست ندارند عشق بازی نمایند و همچنین شاهدمرگ عشقشان باشند حق می دهم !

اما در مورد افراد 2 جنسه !عکس العمل هایی است در دوران تین ایجری مثل زیادی فمینن شدن دخترها و ماسکولن بودن در پسر ها ! رنگ باختن و شرم داشتن از نزدیک بودن با جنس مخالف که خود نوعی کشش جنسی را تایید می کند از موارد مشخص این ناهنجاری ست !
ناپیدایی آثار بلوغ .... مثل سبز شدن تار مو ها در پسر ها و باریک شدن کمر و تغییر فرم در اندامها در دختر ها !
پس از تشخیص پزشک و قبل از آگاهی خود فرد 2 جنسه پزشک با پدر و مادر او بطور خصوصی مشورت می نماید و بعد در مدت طولانی , روانکاو شخص بیمار را ویزیت می نماید تا از حس درونی او آگاه شود , چه هر گونه کوتاهی و شتابی در این زمینه باعث فجایعی مثل خودکشی و یا افسردگی شدید و نفرت از خود خواهد شد !
تا قبل از جراحیهای بدنی باید خود او با رضایت و اشتیاق برای ورود به دنیای جدید آماده باشد ! به همین دلیل در انسانهای تغییر جنس داده شده خوشحالی زیادی می بینیم , چون بالاخره توانسته اند از یک کابوس بزرگ رهایی یابند !
اما در صورت عدم درمان :
این شخص و اشخاصی از این دست که عقده های جنسی و افکار افراطی و مالیخولیایی خودشون رو سالها پنهان کرده اند و سعی در سرکوب امیال طبیعی خودشون داشتند به یکباره که با حقایق روبرو می شوند طاقت نمی آورند و منفجر می شوند و این امری کاملا طبیعی بوده در هر انسان حقارت کشیده ای ! شخصی که خود را از روابط عادی جنسی محروم کرده طبیعتا تبدیل به انسانی بی منطق و عقده ای خواهد شد که برای خالی کردن خود به دستاویزی نیاز خواهد داشت و چه کسانی بهتر از افرادی غیر معمول با ظاهر آنها ؟!
افرادی این چنینی فقط تابع نظرات شخصی خود می شوند و دیگر هیچ توجهی به آزادی های فردی نمی کنند , من نه موافق همجنس گرایی هستم و نه مخالف!

در زیر داستانی رو می نویسم از یک انسان دو جنسه ! البته خوانندگان قدیمی شاید به یاد داشته باشند اما چون آوشیو من پاک شده !! ذکر اون خالی از لطف نیست .... گاهی وقتها در زندگی بعضی از ما کابوس هایی وجود داره که باعث می شه زندگی و مردم با آدم جور دیگه رفتار کنند , باعث می شه که انسان از خیلی چیزها محروم باشه یا دیدش نسبت به دیگران متفاوت باشه و دیگران هم انتظار دیگه ای از آدم داشته باشن , انتظاری که بر آوردن آن از عهده فرد خارجه !
در زیر داستانی را می خوانید که شاید واقعی باشه شاید خیالی؟! قضاوتش به عهده شماست ! اما آنچه مسلمه این هست که چنین انسانهایی وجود دارند و در کنار ما زندگی می کنند ! شاید من , شاید یکی از شما , شاید یک انسان ..... اما نوع نگاه شما به این افراد به چه صورته ؟ اگر شما جای چنین شخصی بودید چه می کردید ؟
با هم می خوانیم :

از همان دوران کودکی در خودم احساس می کردم که تفاوتی با دیگران دارم , اما چه تفاوتی؟ این رو آن روزها نمی فهمیدم و موقعی فهمیدم که جهنم برایم تداعی شد ! یعنی امروز ...!
هم پدر و هم مادر هر دو اگه ازشان می پرسیدی که بزرگترین آرزوی زندگیتان چیست ؟ بی لحظه ای تردید پاسخ می دادند : اینکه خدا بهمون یک بچه دیگه بده ... فقط همین !
و این تنها آرزویی بود که پدر و مادرم بعد از 3 سال که از تولد خواهرم می گذشت در دل داشتند ! مادر بعد ها برایم می گفت :
من و پدرت از روز اول که با هم ازدواج کردیم عاشق بچه بودیم تو زندگی هیچی کم نداشتیم , از شانس بد , بعد از تولد خواهرت دیگر نتونستم بچه دار بشم اما هنوز امیدوار بودم و این حسرت ول کن ما نبود !!!
چند نفری بهمون پیشنهاد دادند که بریم پیش دعا نویس , اون هم یک پیرزنی بود که یک مشت آت و آشغال از قبیل جوشانده و .... سر هم کرد و داد به خورد من با این وعده که 9 ماه و 9 روز و 9 شب دیگه صاحب بچه می شیم ! اما 9 ماه شد بیست سی ماه و از بچه خبری نشد تا اینکه وقتی پدرت 35 سال و من 26 ساله بودم ناخواسته باردار شدم و خدا تو رو به ما داد و آرزوی من و پدرت بر آورده شد البته پدرت دوست داشت تو پسر باشی اما با این همه خیلی خوشحال بود .
بله با تولد و ورود من به آن خانواده خوشبختی خانواده تکمیل شد . چه روزهایی بود دوران کودکی . نمی دانم ته تغاری بوده و هستید یا نه ؟ آن هم در شرایط من با موقعیت پدرم و با آن کیا و بیا همه دور من مثل پروانه می گشتند . والدینم طوری با من رفتار می کردند که انگار فرشته ای به زمین آمده و همه حکم دارند اونو پرستش کنند !
از دوران خردسالی خاطرات کم رنگی بیاد دارم , اما از زمانی که خاطرات در مغزم نقش بست این رو بیاد دارم که مدام بدنبال دونستن بودم و خیال پردازی . همیشه در رویا بودم و فکر و خیال به حرفها دقیق می شدم و قبل از اینکه از کسی بپرسم خودم در بارش خیال پردازی می کردم و طبق معمول جوابی پیدا نمی کردم و آن وقت دست به دامن مادربزرگ و والدینم می شدم و آنها چه خوب و با حوصله جواب گوی من بودند ! وقتی زمان مدرسه رفتن فرا رسید پدرم منو در بهترین مدرسه ثبت نام کرد و از آنجایی که پدرم موقعیت حساسی داشت مدام مدرسه رو شارژ می کرد و روی همین حساب بهترین کادر معلمین هم در خدمت من و خواهرم بودند و مسئولین و بچه ها چاره ای نداشتند که باب میل ما رفتار کنند , درست از همان زمان احساس کردم تفاوتهایی با دیگردختر های مدرسه دارم !
اصلا آرام و قرار نداشتم و حس ماجراجویی در من لحظه ای آرام نمی گرفت . بهترین و درس خوان ترین شاگرد مدرسه بودم اما شیطان ترین و بازیگوش ترین هم بودم ! در بازیهای دخترانه به هیچ نوع شرکت نمی کردم و برعکس منتظر فرصت بودم تا با پسر عمو ها و پسر خاله ها توپ بازی کنم یا بازیهای خشن پسرانه ! مثل بقیه دختر های هم سن و سالم نبودم و گاهی با بچه ها دعوا می کردم درست مثل پسر بچه ای که لازمه ذاتیش دعوا کردن و شیطنت کودکانست .....
بر عکس دختر های دیگه که تا کسی بهشون حرفی می زد ناراحت می شدند و زار زار گریه می کردند در من کوچکترین حسی از ضعف وجود نداشت و همیشه از حق خودم و خواهرم با اینکه 5 سال از من بزرگتر بود دفاع می کردم .
تا اینکه یک روز مدیر مدرسه مادرمو خواست و بهش گفت : شما این بچه رو خیلی خشن تربیت کردین آدم فکر می کنه واقعا یک پسر بچه است !!!!
هر چه بزرگتر می شدم حساسیتم نیز بیشتر می شد و رفتارهای دخترانه ام کمرنگ تر . به یاد دارم هنگامی که 14 ساله بودم به یک عروسی دعوت شده بودیم . در آن مجلس تعداد زیادی دختر بچه های همسن و سال من حضور داشتند و مشغول بازی بودند و چند مرتبه به من اصرار کردند که بروم و با آنها بازی کنم اما من برخلاف اصرار پدر و مادرم به جای آنها به سراغ چند پسر بچه هفت , هشت ساله رفتم و با آنها مشغول بازی شدم .
یکی از فامیل های داماد که دکتر روان شناس بود به سراغم آمد و چند سوال مطرح کرد و جوابها را که گرفت سراغ پدرم را گرفت و من هم بردمش پیش پدرم و داشتم بر می گشتم که اسم خودمو شنیدم و مکث کردم و یواشکی آنها را دور زدم و از پشت درختی که پشت به آنها بود گفتگوی آنها را گوش دادم :
جناب تیمسار حرف من رو به عنوان توصیه یک پزشک جدی بگیرید ... دختر خانوم شما ..... خانوم به خاطر تماس نزدیک با پسرها ناخواسته دچار روحیات پسرانه شده , جلوی این مشکل رو الان راحت میشه گرفت . اما بعدها که بزرگتر بشه , مشکلش هم بزرگ می شه !!!
پدر من ضمن اینکه نظامی بود و کمی خشک و خشن , اما به علم احترام زیادی می گذاشت و لذا از فردای آن روز به توصیه های آن روان شناس من به دست مادرم سپرده شدم تا رفتار زنانه در من تقویت بشه و از آن روز مجالس مزخرف زنانه و سفره های متعدد و دوره های زنانه شده برای من کابوس و تنها راه رهایی از آنها هم درس بود که به این ترتیب چند کلاس را جهشی خواندم . اما پدر با این رفتارش بزرگترین اشتباه رو کرد همان طور که آن پزشک هم به اشتباه مشکل مرا ظاهری پنداشته بود . آری همه در مورد من اشتباه کردند ....
16 یا 17 ساله بودم که کم کم به این باور تلخ رسیدم که میل رفتاری من بیشتر بسوی رفتارهای پسرانه است . باور کنید حتی از اینکه با یک دختر حرف بزنم خجالت می کشیدم ! حتی تا این سن هیچ نوع علائم زنانگی در من دیده نمی شد و با مراجعه به پزشک هم چیزی معلوم نشد و به زمان سپرده شد !
خانم نگران نباشید دختر شما مشکلی نداره زمان لازم داره .... سعی کنید تقویتش کنید !!
در مدرسه با هیچ کس دوست نمی شدم یا اگر هم دوست می شدم عمر دوستی ما کوتاه بود و همیشه هم از طرف من رشته دوستی بریده می شد . شیطنت هام حالا رنگ خشن تری رو به خود گرفته بودند و اولیای مدرسه رو وادار به عکس العمل های شدید تری می کردند ! در زنگهای ورزش تنها کسی که تمام تمرینات رو می تونست بدرستی و با سرعت و قدرت انجام بده من بودم و این جای تعجب زیادی داشت برای دبیر ورزش بطوری که با کمی تمرین تونستم چندین مدال ورزشی در رشته های کاراته و شنا بیارم .
وقتی با دخترها تنها می شدم چنان وحشتی به جانم می افتاد که قابل توصیف نیست و بر عکس آن هنگامی که با پسر ها هم کلام می شدم , آرامش پیدا می کردم .
اما در آن برهه هنوز متوجه واقعیت شوم خودم نشده بودم اگر چه اصرارم به رابطه و دوستی با پسر ها داشت آرامش خانواده را بر هم می زد و به یک معضل تبدیل می شد .
مادرم بارها با من صحبت می کرد که :
دخترم , تو حالا یک خانوم بالغ هستی که داری دوران بلوغ رو می گذرونی شرعا و اخلاقا صحیح نیست که مدام با پسر های همسن و سالت همصحبت بشی ! اصلا تو چرا اینقدر از دختر ها فراری هستی؟؟؟!
از طرف دیگر پدرم که همزمان با بزرگ شدن من تعصباتش بیشتر می شد وقتی دید که نصایح مادر و خواهر و مربی مخصوصم در من اثری ندارد , سر انجام یک روز که جشن قبول شدنم در دانشگاه بود برای اولین بار جلوی جمع وقتی که با یک پسر خیلی خودمانی و صمیمانه شوخی رفتار می کردم جلوم وایساد و گفت: از این به بعد حق نداری با هیچ پسری صمیمی رفتار کنی !! مثل اینکه تو معنی آبرو ریزی رو نمی فهمی؟!
برای اولین بار بود که پدرم رو آنقدر خشمگین می دیدم و آن روز با گریه رفتم تو اتاقم و تا صبح گریه کردم !
اما پدر اشتباه می کرد ! من خوب می فهمیدم که یک دختر به سن من نباید اینطور صمیمانه با پسرها رفتار کند .
آری من هم در مدرسه و هم دانشگاه هم همین مشکلات را داشتم . مدام توسط دانشجوها و استاد ها مسخره می شدم و بعضی اوقات هم با آنها درگیر و چندین بار هم زد و خورد کردم که کار به کمیته انظباتی کشیده شد که هر بار پدرم با نفوذ خودش جلوی اخراج شدنم را می گرفت ! برای فرار از این وضعیت در جایی مشغول به کار شدم و جذابیت شغلم و علاقه ای که به کارم داشتم منو تا مدتی از فکر این مسائل دور کرد! مشغول کردن ذهنم به مشکلات اجتماع و مردم و ارتباط با مردم و افراد گوناگون بر حسب اقتضای شغلم باعث شد که کم کم فراموش کنم طعنه های گزنده اطرافیان رو !
سال آخر دانشگاه بودم , تنها کسی که در آن دوران با من مثل انسان رفتار کرد استاد معارف اسلامی بود. از اون مسلمانهای با وجدان و روشن فکر بود و خیلی دوست داشتنی !! در دوران جنگ جانباز شیمیایی شده بود و به اصرار من و پدرم به آلمان فرستاده بودیمش برای درمان, بجز اینها رابطه تنگاتنگ خانوادگی هم با هم داشتیم . بعلت بعضی مسائل که در من وجود داشت با هم خیلی مانوس بودیم و من بعلت نداشتن دوست , با اون آقا درد و دل هم می کردم و طی همین برخوردها بود که متوجه رفتار های ناهمگون من شد و یک روز بعد از صحبتی مفصل در دانشگاه مرا همراه با پدر و مادرم نزد یک پزشک متخصص زنان برد و خانم دکتر پس معاینه های مفصل و چندین آزمایش یک حقیقت تلخ را برای ما فاش کرد :
شما ظاهرا دختر هستی اما.... در حقیقت تو باید پسر می شدی اما فقط یک نقصان در آناتومی بدن تو باعث شده که ظاهرا دختر باشی . ولی در حقیقت تو پسری !
و بعد توضیحات مفصل علمی داد و با یک گواهی ما رو که هنوز گیج بودیم راهی پزشکی قانونی برای تشخیص نهایی کرد و در آنجا بعد از معاینات فراوان پسر بودن من به اثبات رسید !!! حالا پدرم نمی دانست گریه کند یا خوشحال از اینکه به آرزوش یعنی پسر دار شدن رسیده بخندد !! .... اما من از همان لحظه گم شدم , تنها شدم , درمانده شدم .... تا آن روز دلم می خواست مثل همه پسرها رفتار کنم و شیطنت اما آن روز ناگهان تمام اشتیاق من از بین رفت ...! خودمو تنها حس کردم بی کس انگار وارد دنیای دیگه ای شده بودم که به اون تعلق نداشتم ...
بعد از گذشت دو سال و با جراحی های مختلف تبدیل شدم به یک پسر اما با درونی متفاوت از دیگر پسرها ..... با درونی زنانه با افکاری زنانه با حرکاتی زنانه اما با ظاهری مردانه !!!!
از اون زمان رفتار خانواده با من عوض شد . من که تا دیروز محرم خانم ها و خواهر و مادرم بودم یکباره نامحرم شدم یکباره وضعیت جدیدی به وجود آمد و همه چیز به هم ریخت ! دانشگاه رو ول کردم و ترک تحصیل کردم و خونه نشین شدم ... آخه کی فکر می کرد اینطور بشه ؟! برام فاجعه آمیز بود اوج ویرانی خودم ...
بعلت وضعیت جدید و تغییرات ناگهانی افسرده شدم و دکتر های روان پزشک توصیه کردند باید با دخترها دوست بشم اما چه دوستی؟ کدام دختری می تونست با یک پسر که حرکات و اخلاق و خصوصیات دخترانه داره دوست بمونه و یا حتی تحملش بکنه ..... ! حتی خود من هم برام فاجعه آمیز بود که با یک دختر دوست بشم با یک دختر جوری رفتار کنم که از نظر خودم نهایت بدی بود .
بعد از مدتی به توصیه یکی از پزشکها سعی کردم وارد کار بشم در محیط کار با چند پسر دوست شدم اما هیچ وقت نتونستم با اونها راحت و منطقی رفتار کنم ! و بعد از مدتی از کار کردن دست کشیدم .
بعد از مدتی با یک دختر آشنا شدم اما تحمل اون برام دردناک بود و اون هم همینطور ! نمی تونست منو درک کنه ! حق هم داشت چون از جانب من سردی می دید این شد که خودمو کشیدم کنار بعد از مدتی دوباره از طریق اینترنت با چند پسر دوست شدم و برای کار به آنها مراجعه کردم و قرار شد با آنها کار کنم . سعی کردم هویت و گذشتمو مخفی کنم اما انگار نمی شد از این کابوس رها بشم ....... چون احساس من نسبت به آن پسرها مثل احساس یک دختر به یک پسر بود در صورتی که این می تونست افتضاح به بار بیاره و متاسفانه همین اتفاق هم افتاد و ناخواسته مدتی آنها رو ببازی گرفتم اما با ظاهرم چکار میتونستم بکنم ؟
این شد که کلا از کار اومدم بیرون و بی خداحاقظی چندین ماه خودمو مخفی کردم اما باز هم نتونستم تحمل کنم و دوباره با دیگران ارتباط برقرار کردم !
با وجود ظاهر مردانه ای که داشتم هنوز خودمو زن می دونم و می دونستم ..... اما در برابر این سر خوردگی از جانب دختر ها , رفتار پسرها از این هم بدتر بود آنها بطور رکیک تری رفتار می کردند با کلمات و حرفهایی که به گوش من نا آشنا بودند صحبت می کردند و من معنی هیچ کدام را نمی دانستم سعی کردم از آنها تقلید کنم اما نمی تونستم در کجا و چطور از اون لغات استفاده کنم و همه اینها باعث آزار من می شدند و این باعث دست انداختنم می شد باعث می شد به بازی گرفته بشم و یا دوستانم از من دلخور بشوند و قطع رابطه بکنند در صورتی که من ناخواسته به این مسائل کشیده می شدم !! کم کم وضع به حدی وخیم شد که از همه متنفر شدم حتی از خودم!
از خودم وحشت داشتم !! همزمان با تغییرات ظاهریم تغییرات دیگری هم در خودم حس می کردم که باز هم باعث ترس من از خودم می شد و این شد که هنوز که هنوزه نتونستم خودمو باور کنم که آیا من دخترم یا پسر ؟؟؟!! و تا امروز در این برزخ در حال عذاب کشیدن هستم ...... آیا همه اینها مصلحت خداست؟؟؟!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Thursday, August 29, 2002

شما با لغت گدا یاد چی می افتین ؟ یاد چهره های کثیف با لباسهای مندرس و یا زنهایی با لباسهای گل منگلی بچه به بغل ؟ اشتباه می کنین !!! جدیدا گدایی هم پا به پای مسائل دیگه در حال پیشرفت هست ! می گین نه ؟ پس بخونید :

امروز داشتم می رفتم پایتخت برای خرید CD ! نزدیک بازار پایتخت چون جای پارک نبود مجبور شدم ماشین رو نزدیک پل میرداماد پارک کنم و پیاده بیام به سمت مجتمع ! کمی مونده به در اصلی منظره عجیبی دیدم که خشکم زد ! زنی با مانتو و روسری و لباسهای تر و تمیز پارچه ای روی زمین انداخته بود و روی خودش رو به دیوار کرده بود و سر به پایین و کاسه ای در منارش مملو از پول خرد و اسکناس !
چیزی که برام عجیب بود ظاهر متفاوت زن بود که هیچ همخوانی با این کار یعنی گدایی نداشت ! روسری زن از جنس مرغوب بود مانتوی او هم رنگش نشون می داد که تفریبا نو هست و هنوز بور نشده بود و جورابهای زن هم رنگ پا بود و بدون در رفتگی و کفش های تفریبا گران قیمت !
اینها باعث کنجکاوی من شد و دقایقی رو خواستم اختصاص بدم به این فرد !!
برای تماس با اون مجبور شدم ده دقیقه ای گریه اونو " بعدا فهمیدم اشک تمساح بوده " تحمل کنم و توی آغوش بگیرمش و بعد که آروم شد بلندش کردم و رفتیم به سمت پارکی که توی جهان کودک بود . 31 سله متاهل دارای دو فرزند ! علت این کار ؟؟؟؟ دلایل زیادی رو عنوان کرد که به نظر من قابل قبول نبودن !!
- شوهرم اعتیاد داره و منو انداخته از خونه بیرون تا کار کنم و خرجشو در بیارم !
چقدر سواد داری ؟
لیسانس حسابداری !
- چرا دنبال کار نمی ری ؟
کسی کار نمی ده !
طبق معمول که به زمین و زمان شک دارم , با جوابها قانع نشدم و تصمیم به امتحان زن گرفتم :
- موبایلمو برداشتم و مثلا شماره جایی رو گرفتم برای امتحان زن و بعد از کمی صحبت با یک مئجود خیالی , تماس رو قطع کردم و رو به زن گفتم برات یه جا کار پیدا کردم ! بیا بریم ...
نمی تونم بیام شوهرم بفهمه منو می کشه !
- مگه نمی گی انداختت بیرون کار کنی ؟ پس چه فرقی می کنه ؟
بعدا شاید نظرش عوض بشه و ......
خلاصه بقدری بهانه جور کرد که تفریبا مطمئن شدم کاسه ای زیر نیم کاسه هست ! برای همین خواستم امتحانش کنم !!
به بهانه رفتن و گرفتن دو تا آب میوه تنهاش گذاشتم و رفتم توی مغازه و از توی مغازه چشمم بهش بود و دیدم به محض رفتن من بلند شد و رفت ! من هم با فاصله دنبالش کردم و دیدم نزدیک جردن موبایلی از جیب مانتوش در آورد و شماره ای رو گرفت ! بعد از 10 دقیقه هم یک ماشین مدل بالا کنارش توقف کرد و زن سوار شد و رفت .....

به همین سادگی ! این هم گدایی به شکل مدرن ! اما اینها باز هم انواع دیگه ای داره ! جدیدا مد شده میان زنگ خونه ها رو می زنن :
بله بفرمایین ؟
فقیرم , بیچیزم بچه ام گرسنه اس یه چیزی بده در راه خدا خیر ببینی .....

و یا باز هم مد شده که مرد یا زنی بجه به دست جلوی تو سبز می شن و با نشون دادن یک نسخه کذایی سعی در گرفتن مبلغی از فرد رو دارند !
از شهرستان اومدم .. بچه ام مریضه پول ندارم دارو هاشو بگیرم الان تو فلان بیمارستانه و ...

و یا به سبکی کاملا جالب :
ببخشید وقتتونو می گیرم ! کیف پولم رو گم کردم و باید برم تجریش !! اگه ممکنه کمی به من پول بدید برای کرایه راهم !
- از کیفن یک اسکناس 50 تومنی در میارم و می گم : با این 2 تا بلیط اتوبوس بخرین و تشریف ببرین !
دیرم شده و .....
- الاغ سواری دولا دولا .... ؟
برو گمشو خصیص بدبخت بگو پول نمی خوام بدم چرا ما رو علاف کردی .......
!!!!
یک بار که با پدرم داشتیم توی پارک قدم می زدیم پسری خودشو به ما رسوند و آویزون من که یه آدامس از من بخر !!! من هم بخاطر لباسها و دست های کثیفش اونو کمی دور تر از خودم نگه می داشتم و اونهم با آگاهی از همین نقطه ضعف بیشتر تلاش می کرد که بیشترخودشو به من بچسبونه و در نهایت پدرم گفت همه آدامس هاتو چند می دی ؟؟؟ که منو ول کرد و گفت: پنج هزار تومن !!!! فسقلی راهشو خوب یاد گرفته بود ! به پدرم گفتم حق نداری بهش پول بدی ! اما اون جواب مسخره ای به من داد که : اگه ندم بهش فردا می ره دزد و قاتل می شه ! پدرم غاقل از این بود که این پسر و امثال اون زمانی که شروع به این کار می کنند آموزش می بینند برای جنایت و در سنین بلوغ و جوانی هم استعداد ها و آموخته های خودشون رو بروز می دن و تبدیل می شن به انگل جامعه ! بطور خلاصه , تا زمانی که سرپرستان آنها که خودشون ام الفساد هستن و وجود دارند اصلاحات در کار این افراد نیست !!!

کسانیکه به کشور انگلیس سفر کرده باشند حتما با خصاصت این نژاد آنگلوساکسون آشنا هستند ! در انگلیس به هر کی بگی پول , می گه No money و حتی برای 1 پند هم پک می کشن !!! بهتره بگم در اکثر کشور های اروپایی هیچ کس به گدا جماعت پول نمی ده ! کسانیکه پول می خوان یا باید یک گیتار به دست بگیرن یا ساکسیفون و چیزی بنوازن یا کاری انجام بدن تا مردم در قبال هنر یا کار اونها پولی رو پرداخت کنن حالا بسته به وسع خودشون 20 پنس , 50 پنس 1 پوند و .... بیشتر از یک پوند هم نمی دن ! فقط توی ایتالیا هست که مردم کمی دست و دل بازن و اکثرا هم توریست ها پول میدن نه خود مردم ایتالیا !!
اما در ایران ما , عده ای افراد مفت خود و تن پرور شغلی دارند به نام گدایی و با در آمد های سرسام آور که منطقه به منطقه فرق می کنه !
گداهای مناطق جنوبی رو اکثرا معتادین و آدم های معلوم الحال تشکیل می دهند ! اما گداهای مناطق بالای شهر کمی مرتب تر و سالم تر هستند ! و اکثر خانم های طبقه مرفه هم قربونش برم زیر 1000 تومن کثر شان می دونن که به اونها پول بدن !
یادمه چند وقت پیش یکی از همین افراد رو در حال شمردن یک دسته 1000 تومنی دیده بودم و کلی خندیدم از دستش ! و بعد از شمردن پولهاش هم صاف رفته بود به یک چلوکبابی و ناهار مفصلی خورد و .....
امیدوارم مردم شریف ما گول عده ای مردم کلاش و مفت خور رو نخورند که با استفاده از حربه مذهب و مظلوم نمایی سعی در ایجاد درآمد بدون زحمت برای خود دارند !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Wednesday, August 28, 2002

قبل از اینکه مطلب امشب رو بنویسم می خواستم یک توضیح رو به عده ای از افراد گوشزد کنم :
خیلی ها اعتراض کردن چرا مثلا اعتقادات مذهبی مردم رو به تمسخر گرفتم در مقاله قبلیم در مورد سفره های ابوالفضل و ...
این هم جواب : من از این عده سولی دارم و اونهم اینه که آیا این عده نظرشون از این اعمال مذهبی چی هست ؟ بطور واضح تر عرض کنم : که چه نیتی داریم مثلا از برگذاری سفره ابوالفضل ؟ کمک به فقرا ؟ جمع کردن مبالغی برای فقرا ؟ خواندن روضه ؟
اگه منظور کمک به فقرا و اطعام اونهاست , پس چرا هیچ فقیری دعوت نمی شه ؟ اگه منظور کمک مادی به اونهاست چرا هیچ کمکی جمع نمی شه ؟ اگه هدف خوندن روضه هست خیلی ثوابش بیشتره که آدم در تنهایی و خلوت خودش اونو بخونه به دور از ریا و ظاهر فریبی !
حرف من دیروز این بود که چرا ما ایرانی ها نیت می کنیم برای امر خیر و همه وسائل رو هم جمع می کنیم اما ذره ای از این ها به شکم گرسنه ای نمی ره ! ذره ای از این ها بدست نیازمندی نمی رسه ؟ گوسفند قربانی می کنیم برای ادای نذر و نیاز های خودمون ! اما دل و جگر و ران و اعضای مرغوبش رو برای خودمون و فامیل هامون بر می داریم و دنبه و استخوان ها و جاهای بی ارزش رو می دیم به عنوان نذر به دیگران ؟! اما اون دیگران هم از جنس باز هم خودمون هستند ! فکر نکنید خانواده و فامیل منهم از این امر مستثنا هستند !!! اونها هم همینطور احمقانه فکر می کنند و پیرو رسوم بی پایه و اساس هستند و علت اینکه همیشه من با اونها متفاوت بودم و مثل خار تو چشم اونها , همین اعتراضات من بوده به اونها ! در ضمن خوشحال می شم کسی نظر منطقی و زیبایی رو اگه داره به من هم بگه ! سخن حق حتی از دشمن شنیدن هم گواراست ....

اما بحث اصلی !!
يک مورد جالب از اين افغانی جماعت محترم!!!
من خودم شخصا برای همشون احترام خاصی قائلم چون خيلی مردم فهميده و چشم و دل پاکی هستند . گو اینکه در سالهای اخیر یعنی در 15 سال گذشته خبر های تاسف انگیزی از این عده شنیدیم که به دختران و زنها تجاوز کردند و یا موجب قتل و جنایت شدند , اما اگه بخواهیم این آمار رو با آمار قاتلین و جانیان وطنی مقایسه کنیم یک به صد میلیون خواهد بود !! و نمی شه با این دلیل که فلانی عمل زشتی رو انجام داده از همه اونها انتقام بگیریم یا اونها رو تحقیر کنیم ! این یعنی نژاد پرستی !
شاید بهتره بدونید که ماه گذشته رئیس باند یاکوزاهای ژاپن که یک ایرانی بود بنام محمد رضا .... با لقب امیر کوچولو دستگیر شد ! پس تمام مردم ژاپن بخاطر جنایت های وحشتناکی که این فرد به همراه اعضای ژاپنی خودش انجام داده بیان و از ایرانی ها متنفر بشن ؟

اما جريان از اين قراره که چند روز پيش که داشتم سوار ماشين می شدم موبايلم از دستم افتاد تو جوب آب درست زیر یک پل آهنی !! هر کاری هم کردم نتونستم درش بيارم و دنبال کسی می گشتم که بياد و برام در بياره که چند تا پسر آمدن و گفتن چی شده ؟ منم گفتم موبایلم افتاده زیر پل اگه می تونین لطفا درش بیارین برام ! اما پاسخی که از اونها شنیدم جای بسی تاسف داشت و دردناک بود ..... آنها گفتن یه حالی بده تا برات در بياريم !!!! .....
بعد از رفتن آنها چشمم به یک مرد افغانی با دوستش افتاد . به اونها خواهشم رو گفتم و یکی از آنها آمد و رفت زير پل و موبايلمو در آورد و منم برای تشکر خواستم بهش چيزی بدم اما هر کاری کردم قبول نکرد و با لهجه خاص خودش گفت انسانیت بودی ... و رفت....رفت و منو با اين فکر تنها گذاشت که توی اين دو دسته آدم که يکی از سيری و هوس و دیگری از انسانيت به من کمک کرد کدامشون هم وطن واقعی من بودند ؟!!!!
با اینکه افغانی جماعت دل خونی از ما ایرانی ها داره !
اون مرد مثلا افغانی بود از همون جنسی که تا ما میبینیم فلانی چشماش کشیده هست یا قیافه جوادی داره می گیم اوهوووو افغانی رو !!!! و بد ترین تسبت های روانی و شخصیتی و تیپی رو به این مردم نسبت می دیم !
احتمالا عده ای از شما به خارج از کشور مسافرت کردید و حتما به رستوران هایی رفتید که گارسون های اونها ایرانی هستند و یا به کارگرانی که در بارها ظرف می شورند یا شیشه پاک کن ها برخوردید ! این عده هم ایرانی هستند اما در نظر مردم اونجا افغانی بحساب میان ! یادمه یکبار که رفته بودیم رستوران , گارسون میز ما ایرانی بود وخیلی سعی کرد که پیش چشم ما نیاد اما در نهایت مجبور شد و کلی هم خجالت می کشید , بعد که سرش کمی خلوت شد پدرم به نوشیدنی دعوتش کرد و اونهم شروع کرد درد و دل که تو ایران کلی شخصیت داشت و ... اومد اینجا برای کار اما چون کسی رو اینجا نداشت که حمایتش کنه مجبور شده به این کارها تن بده !!! درست مثل افغانی ها !!
اما با این همه , انصاف همون اجنبی جماعت از معرفت و مرام ما ایرانی ها نسبت به همنوعان خودمون بیشتره ! یادمه یکی از دوستانم به کشور استرالیا رفته بود برای تحصیل تعریف می کرد که : هر جا رو می گشتم کسی به من کار نمی داد تا اینکه رفتم جایی و به صاحب اونجا گفتم من یک هفته بدون دستمزد برات کار می کنم اگه راضی بودی منو قبول کن اگه نه که هیچی ! و کار کرده بود و یارو هم خوشش آمده بود و استخدام کرده بودش ! و تازه حقوق اون یک هفته رو هم داده بود ! اما تو ایران خودمون اگه چنین وضعی باشه نه تنها از اون دستمزد خبری نخواهد بود , بلکه صاحب کار سعی به استثمار فرد هم می کنه ! اون راستی و صداقتی که در خارج وجود داره محاله در ایران ببینید !
فقط تصور کنید که اگه اطمینانی که در اونجا حاکمه در اینجا هم بود وضع چطور می شد ؟ تمام فروشگاه ها و مغازه ها از دم ورشکست می شدند !!
یادمه یکبار که برای خواهرم یک دست بند خریده بودم وقتی که بهش دادم و به دستش بست دیدیم چفتش خرابه و من متوجه نشده بودم ! بعد چون روزه شنبه بود , نمی تونستم برم عوضش کنم برای همین هم افتاد به روز دوشنبه و وقتی که رفتم جواهر فروشی , زن فروشنده فقط گفت چه مشکلی دارین ؟ من هم گفتم چفت دستبند خرابه ! و اون بدون نگاه کردن و یا سوال اضافی اونو تحویل گرفت و چند دقیقه بعد با یک دستبند دیگه اومد و با یک لبخند و در کمال احترام دوباره اونو کادو کرد و به من داد !!!
مشابه این اتفاق تو ایران برام پیش اومده بود و مرد زرگر اول خوب به آویز نگاه کرد و بعد هم گفت که شما اینو خراب کردید و من مزد ساخت می گیرم تا درستش کنم !!! در حالی که همون طور تحویل گرفته بودم ..... و حالا شما مگه می تونید فروشنده رو مجاب کنید که شما کاری انجام ندادید ؟؟؟
چنین اعتمادی رو خیلی از ایرانی های مقیم خارج دارند کم کم لکه دار می کنند ! خیلی ها رو می شناسم که خرید می کنند و بعد از مدتی وقتی حسابی از جنسی یا کالایی استفاده کردن می رن پس می دن مخصوصا لباس ها رو که زنهای ایرانی می رن می خرن و شب باهاش می رن مهمونی و تا صبح می زنن و می رقصن و فردا لباس چروک و سفیدک زده از عرق رو میبرن پس میدن و می گن این ایراد داشت ! و یکی دیگه می گیرن ! یا لوازم آرایشی رو که معمولا توی فرانسه بصورت اشانتیون توی همه مغازه ها عرضه می کنن برای تست , زنهای ایرانی می رن به بهانه آرایش کردن و اونها رو خیلی قشنگ و تمیز کش می رن و میان بیرون ! در حالیکه ارزش مادی زیادی نداره اما ذات عده ای ایرانی جماعت واقعا خرابه و با این کارها آبروی همه ایرانی ها رو می برن !!!
چند سال پیش پسر خاله شیطون من که اون موقع 14 سالش بود اومده بود منزل ما ! یکبار قرار شد ببرمش براش براش سی دی بخرم ! خلاصه اونجا هم سیستم اینطوره که بهت اعتماد دارن و خودت میری هر چی می خواهی بر می داری و می ری پشت یک میز می شینی که روی اون ضبط و گوشی قرار داره و سی دی رو گوش می دی و اگه پسندیدی می خری ! خلاصه من بردمش و اون هم یک سی دی انتخاب کرد و وقتی برگشتیم دیدم جیب هاش قلمبه شده و خلاصه که آقا 4 تا سی دی هم کش رفته بودن !!! اونها متوجه نشده بودن ! اما با این همه من بردم و پس دادم و فروشنده هم تشکر کرد و خودش یک سی دی به پسر خالم هدیه داد که این بار دیگه این کار رو تکرار نکنه ! اما اگه همین اتفاق توی ایران رخ می داد اول از همه چند تا فحش خوار و مادر به طرف می دادن بعد هم احیانا دست روش بلند می کردن و با صدای بلند هم آبروی طرف رو می بردن و ....
بعضی کشور ها هم مثل سوئد که مهاجر خیلی زیاد داره , گیره های مخصوصی به لباسها می زنن که اگه کسی بخواد جنسی رو بر داره به محض انکه از محدوده فروشگاه خارج می شه صدای آژیر در میاد !

اينجاست که یادسخن یکی دوستانم می افتم که گفته : ملتی کذاب تر از ايرانی جماعت نديدم , ايمان ميارم !!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Tuesday, August 27, 2002

چند وقت پیش شیرین خانم تو سایتش بحث فال گیری و رمالی رو پیش کشیده بود که امروز من هم با دیدن وضعیتی که خودم شاهدش بودم تصمیم گرفتم این موضوع رو تا انتها پی گیری کنم و با دلیل و مدرک به اون بپردازم .
من کلا از اتوبوس متنفرم و سرم هم بره با این وسیله نعش کش کذایی محاله جایی برم ! اما امروز به اصرار دوستم که می گفت توی اتوبوس حتما سوژه های جالبی رو می تونی پیدا کنی بعد از 10 سال سوار اتوبوس شدم .....! اول از همه که یک صف خیلی دراز رو تحمل کردیم و بعد از پر شدن و رفتن 3 اتوبوس بالاخره قدم ما هم به اتوبوس چهارم رسید و رفتیم بالا و مجبور شدیم تنگ هم سر پا بایستیم !
اما چند ایستگاه که جلوتر رفتیم دیگه نتونستم تحمل کنم و خواستم پیاده بشم که دوستم با هزار خواهش و تمنا مانع شد و خلاصه تا آخر خط رفتیم و چون هیچ سوژه جالبی گیرم نیومده بود و این اتلاف وقت 1 ساعته برابر بود با سی هزار تومن ناقابل ضرر به حقوق من از دستش شدیدا عصبانی بودم و به محض توقف هم پیاده شدم و بدون خداحافظی راهمو کشیدم رفتم که خودشو رسوند به من و گفت چرا قهر می کنی بیا که سوژه پیدا کردم برات ... !!! خلاصه اونقدر گفت که از خر شیطون پیاده شدم و رفتیم دوباره کنار اتوبوس کذایی و چشمم به زن میان سال و چاقی خورد که نصف موهای طلایی رنگش از زیر روسری قرمزش بیرون افتاده بود و داشت به زنهایی که از اتوبوس پیاده می شدند کارتهایی رو می داد !
این کارتها نمی دونم چی بود که زنها و دخترها 2 واکنش یکسان رو نشون می دادند ! یک عده با دیدن اون ذوق می کردند و خوشحال و یک عده هم کارت ها رو دور می انداختن , البته تعداد افرادی که کارتها رو دریافت می کردند و یواشکی یا با احتیاط کارت ها رو توی جیب مانتو یا کیف دستی خود می گذاشتند خیلی بیشتر بود و حتی زنهای توی خیابان هم به این جمع پیوسته بودند ! ابتدا فکر کردم که محصولات آرایشی یا لوازم و پوشاک و یه همچین چیزهایی رو تبلیغ می کنه و منهم کنجکاو شدم و صبر کردم که دورش خلوت بشه و بعد رفتم و یک کارت گرفتم ....
با دیدن عکس یک فنجان قهوه که بر روی بخار متصاعد شده از اون شماره تلفنی به چاپ رسیده بود تعجبم چندین برابر شد تا اینکه شروع به صحبت کرد ....
- به فال قهوه اعتقاد داری ؟ لطف کن قبل از آمدن تلفن کن در ضمن اگه پنج نفر رو هم با خودت بیاری مال تو رو مجانی حساب می کنم ... و تا اومدم ازش سوالی کنم از من دور شده بود ...
دوستم بهم گفت حالا دیدی؟ هی بگو اتوبوس بدرد نمی خوره ! یکمی هم نگاه به زیر پات بنداز و ببین این همه آدم بی چیز چطور می رن و میان !!
می دونستم ازم دلخور شده و با یه بوسه و دعوتش به یک فنجون قهوه سعی کردم از دلش بیرون بیارم ! بعد ازش خداحاقظی کردم و یه ماشین دربست گرفتم و رفتم خونه . توی مسیر تا برسم به خونه خاطره زنان کولی و ژنده پوش با لباس های رنگارنگ که نقوش خالکوبی شده بر چهره و دستهایشان رعب و وحشتی در وجودم می انداخت افتادم یادمه یک بار که با مادرم به پارک رفته بودیم چند تا از این زن ها ما رو دوره کرده بودند و من از ترسم دستهای مادرم رو صفت چسبیده بودم و اونها هم داشتند با مادرم صحبت می کردند !
تو همین فکر ها بودم که راننده گفت ببخشید رسیدیم .... عذر خواهی کردم و پیاده شدم ...
توی اتاق کارم کارت رو در آوردم و شماره روی اون رو گرفتم ... صدای ملیح دختری از اون ور خط گفت : فال قهوه مادام ..... بفرمایید !!!!
بعد از گرفتن آدرس در وقت مقرر به آنجا مراجعه کردم . زنگ آپارتمان ... رو زدم و منتظر ایستادم . در همین موقع دختر جوونی در رو بار کرد ! ظاهرش خیلی تابلو بود ....
یک تاپ توری پوشیده بود و شلوارک صورتی کوتاه و موهای لخت که دور شونه هاش ریخته بود و حجاب شینه هاش شده بود ! با خنده نفرت انگیزی منو دعوت به داخل کرد و خودش راهنما شد ...
دود غلیظ سیگار و اسپند فضا رو پر کرده بود و پنجره ها هم توسط پرده های ضخیم سیاه رنگی پوشیده شده بود و کل خونه در سکوت و تاریکی وهم انگیزی فرو رفته بود ! دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و آماده هر اتفاقی بودم تا اینکه دختر به صندلی اشاره کرد و گفت تشریف داشته باشین تا مادام بیان!!
روی صندلی نشستم و به اطاق چشم دوختم ! ده دقیقه ای گذشت و خبری نشد نیم خیز شدم که برم بیرون که زنگ در رو زدند و کمی بعد زنی مسن به همراه 3 دختر جوون وارد شدند از اون ور هم زن میانسالی اومد و چراغ آویزی رو روشن کرد و نگاه من روی یک دست پاسور و اسطرلاب و تاس و جا سیگاری روی میز قفل شد ! روی صندلی های اطراف میز گرد نشستم . در همین موقع دخترک با سینی حاوی قهوه وارد شد !
هر کدام از ما یک فنجان برداشتیم و طبق توصیه زن مسن دو سوم از قهوه ها رو نوشیدیم و بعد نعلبکی ها رو روی فنجان قرار دادیم و اونرو برگردوندیم . به خاطر کنجکاویم گفتم اول فال دختر ها رو بگیره و بعد منو !
یکی از دختر ها فنجان رو بدست زن داد و سپس از کیف خود قلم و کاغذی در آورد و منتظر ماند تا نظر زن فالگیر را بنویسد . او نگاهی به ته فنجان دختر کرد و گفت :
- مجردی ؟
بله مجردم
- دانشجویی ؟
نه . تازه امسال کنکور دادم !
- ولی من می بینم که تو دانشجویی و صد در صد قبول می شی !
دختر ساده لوح هم خنده ای به نشانه رضایت از خود نشان داد و شروع به نوشتن کرد .
- یه رشته خوب قبول می شی . یا پزشکیه یا مهندسی .
ولی من رشته هنر شرکت کردم !!
زن فالگیر خودش رو نباخت و ادامه داد ولی در فال تو یک مهندس می بینم حتما خواستگارته ! چون یه عروسی افتاده و حتما تا یکی دو ماه دیگه می ری خونه بخت . توی اسمش هم ب داره ! در ابتدا پدر و مادرت مخالفن ولی با اصرار تو اونها راضی میشن و .. هنگامی که او از جلوی زن بلند شد همه به او تبریک گفتند ....
زن فالگیر فال هر سه را گرفت و هر سه را راهی خانه بخت کرد و دکتر و مهندس و هر کدام آنها هم 10 تا اسکناس سبز به او دادند و بعد نوبت زن مسن رسید !!!
- یه مشکل بزرگ تو زندگیت می بینم که تمام فکرت به اونه ! زن آهی کسید و گفت :
مشکل تو یا اقتصادیه یا عاطفی توی فامیل یک زن بلند قد هست که خیلی حسودی تو رو می کنه و همیشه در این فکره که زندگی تو رو به هم بزنه !
زن مسن رو کرد به همراهانش و گفت :
دیدید گفتم منیر چشم نداره منو ببینه !! یکی از اونها گفت اما منیر که قد بلند نیست ..... خلاصه فال اونها در حول و حوش زن قد بلند چرخید و بعد نوبت رسید به من !!!!!
جملات ماهرانه و پی در پی او که متناست سن و ظاهر من بود ادا می شدند و من گاهی به زندگی خودم نگاه می کردم و هیچ ارتباطی نمی یافتم اما از هر 20 مورد 2 مورد درست بود ! در نهایت به این نتیجه رسیدم که مواردی که به دل ما می نشیند دلیل مراجعه ساده دلان به فال گیرها می باشد !
خلاصه هی گفت و گفت تا اینکه حوصله ام سر رفت و گفتم بسه دیگه !! من یه پیشنهاد دارم برات که اگه عاقل باشی قبول می کنه اگه نه که بازنده تویی !
- چی هست ؟
از کیفم دسته چکمو در آوردم و شروع کردم به نوشتن ... مبلغ 500,000 ریال در وجه حامل ... بعد امضاء و دادم دستش و گفتم حالا می خوام به من بگی اون زن قد بلند رو از کجا فهمیدی ؟ و اینکه از کجا فهمیدی من توی کارهای فرهنگی هستم ؟
- زن که کاملا غاقل گیر شده بود بعد که چک رو جلوی نور اینور و اونور کرد دستم رو گرفت و برد توی یک اطاق و گفت : در عوض تو هم باید قول بدی به کسی حرفی نزنی !!
قول می دم !
- اون زنی که داشت پول می داد توی کیفش عکس یه زن بود که برعکس و نامرتب بود و با عکس های دیگه که کاملا مرتب و با سلیقه بودند فرق داشت و حدس زدم باید از اون زن دلخور باشه !
از کجا فهمیدی من توی کارهای فرهنگی هستم ؟
- چون با ولع به حرفهام گوش می دادی و ظاهرت هم به آدم های تحصیل کرده می خورد نه از این جوون های علاف و ....
دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده , خنده به سادگی مردم ... و بلند شدم و بعد از خداحافظی زدم بیرون .. روی پله ها دوباره بهم گفت قولتتو فراموش نکنی ؟
منم یه چشمک بهش زدم که حتما !!!!! " چقدر پایبند قولم بودم " مگه نه ؟

فال نخود !!
عاملان آن سالهاست که هچنان در سر گذر ها زیر بازارچه ها و میادین شهر به فعالیت مشغولند و عمری را در این راه گذرانده اند , با چند عدد نخود و مهره مشغول گره گشاییی و رفع مشکلات مادی و معنوی مردم هستند اما جالب اینکه خودشان کماکان در فقر بسر می برند !
با آدرسی که از زن گرفته بودم به سمت یکی از مناطق جنوبی تهران راه افتادم و به پیرزنی برخورد کردم که 3 عدد تخم مرغ رو به قیمت شصت هزار تومن می فروخت و پس از تاکید بر نحوه اجرای دستور العمل دشوار و مضحک آن چنین اظهار می کرد که با هر یک از این تخم مرغها می توان ورشکسته ای را نجات داد , زنی را از چشم شوهرش انداخت و یا دو نفر را به هم رساند و حتی میتوان دهان یکی را قفل کرد !!!!
فال قهوه !!
این فال بیشتر مورد علاقه بانوان امروزی و بالای شهری می باشد ! اغلب آنها رفتن به این اماکن را تجدد و نشانه بالا رفتن کلاس خود می دونن و حتی به تازگی اگه دفت کرده باشید مد شده در میهمانی های دوره ای زنانه یک زن فالگیر را دعوت می کنند و از مدعوین با قهوه ای که تصویر آیندشان را در آن منعکس است پذیرایی می کنند !
یکبار به دعوت یکی از دوستانم در یک دوره هقتگی شرکت کرده بودم زنی کولی با نشان دادن ته مانده قهوه فنجانم به طرح خروس اشاره کرد " خودش فقط می دید " و گفت تو حتما پسر دار می شی !! من نگاهی به ته فنجان کردم و دیدم خروسی که منظورش بود بی سر و دم و پر بود ! و خندم گرفت ...
نکته قابل توجه این هست که عده ای از فالگیر ها ادعا می کنند که می تونند مشکلات خانوادگی و زناشویی رو حل و فصل کنند و به سرانجام برسانند , اما با دقت و کنکاش در زندگی این افراد معلوم الحال متوجه می شید که اکثر این زنها چندین بار ازدواج کرده اند و یا از قماش زنان خیابانی هستند .

ارتباط با ارواح !!
در این روش عده ای سودجو با استفاده از این ترفند در نقاط مختلف کشور به سرکیسه کردن مردم مشغول هستند و حتی به گونه ای اعتقادات مردم رو هم به بازی گرفته اند ! در یکی از این جلسات زن ارتباط دهنده نام شخص متوفا رو از من پرسید و بعد شروع به نوشتن حروف ابجد روی قطعات کوچک کاغذ کرد و بعد از اون حروف رو بطور دایره وار چید و یک پر رو گذاشت در وسط حروف و بعد چراغ ها رو خاموش کرد و یک شمع روشن کرد و گفت چه سوالی داری ؟
من به شوخی گفتم : می خوام بدونم از من راضیه یا نه ؟
و زن چشمهاشو بست و پر چرخید به سمت حرف ب !!!
- از تو راضیه !!!
توجیه علمی : توی ساقه پر یک سوزن ته گرد قرار داشت و زن از زیر میز بطرز ماهرانه با کمک از تاریکی اطاق پر رو به سمتی که می خواست می چرخوند ....

اما این واقعیات رو هم باید بپذیریم که در بین این روش ها روشهایی هستند که در مناطق بومی رایجند و هنوز هم مورد قبول اهالی !! مثل نواحی جنوبی کشور که عده ای بنام جن گیر معروف هستند ! در مناطق جنوبی ماهیگیرانی که به دریا می رند گاهی پیش میاد که بنا به گفته اهالی دچار حالت جنون می شوند یا جن زده می شوند و این افراد وظیفه دارند که جن یا روح پلید رو از بدن شخص دور کنند !
در یک جلسه ای که من هم شرکت کرده بودم وقایع به این صورت بود :

این افراد حالتی مثل حالت بی خودی دارند و در گوشه ای کز می کنند و گاه با فریاد های وحشیانه به دیگران حمله می کنند و یا هذیون می گویند ... این افراد رو میارن و عده ای از مردم هم دور اونها حلقه می زنند و شخص جن گیر به همراه دستیاران خود شروع به نواختن موسقی محلی خاصی می کنه با کمک نی انبون و ضرب طبلک که ابتدا با ریتم ملایم شروع می شه و مردم هم با صدای موسقی آروم آروم کلماتی رو زمزمه می کنن و شروع به نوعی رقص می کنند با گذشت زمان ریتم آهنگ تند شده زمزمه ها هم بلند می شه و در نهایت به صورتی در میاد که شخص جن زده به حالت رقص در میاد و شروع به رقص می کنه به همراه دیگران و بقدری این حرکت و آهنگ ادامه پیدا می کنه " معمولا 2 ساعت " که شخص رمقی براش نمی مونه و با دهان کف کرده بیهوش می شه و جالب اینکه بعد از به هوش آمدن جنون هم از بین می ره !!!
یک نمونه دیگه پیرزنی هست در منطقه ری در تهران که هنوز هم زنده هست و بهش می گن تل گیر ! این پیرزن چیزهای عجیبی از بینی آدم در میاره در ازای صد تا تک تومنی ! با لمس کردن اطراف بینی اجسامی مثل استخوان مرغ , پوست تخمه , خرده های غذا و .... من تا زمانی که ندیده بودم باور نمی کردم چنین چیزهایی وجود داشته باشه !
اما چیزی که به هر حال مشخصه اینه که تا به حال هیچ منع قانونی در کار فالگیران نبوده و عدم ممنوعیت کاری باعث شده که این اشخاص با تبلیغات گسترده به جذب مشتریان ساده لوح بپردازند !
این در حالیه که فقر اقتصادی کم کم داره فقر فرهنگی رو ایجاد می کنه و نتیجه اون حرکت مردم به سمت هر چه بیشتر فرو رفتن در جهل و خرافات می باشد !!
اشخاصی که در دنیای واقعی به خواسته های خود دست نیافته اند برای تحقق یافتن آمال خود به عالم غیر واقع روی می آورند و حتی متوسل به جادو و جنبل هم می شوند .....
این اشخاص درآمدشان گاه از یک پزشک متخصص هم بیشتر بوده و نه تنها اقشار عامی جامعه , بلکه قشر های تحصیل کرده را هم بدام خود کشیده اند !
ختم کلام اینکه :

کل اگر طبیب بودی
درد خد دوا می کردی ....

اما نمونه های مذهبی و احمقانه این موارد سفره های ابوالفضل هست که تمام خانم ها با این دوره ها آشنایی دارند ! ساعت 4 بعد از ظهر عده ای زن های پول دار و دختر های دم بخت دور سفره ای سبز رنگ که روی اون انواع شیرینی جات و آجیل و چای و خرما چیده شده جمع می شوند ! یک زن روضه خون هم میاد و با حرفهای غمگین حضار رو به گریه می اندازه و بعد که همه خوب آبغوره گرفتن مراسم تموم می شه و بعد نوبت خوردن می رسه اول از همه سهم زن روضه خون رو می دن و دکش می کنن ! بعد استرپتیز شروع می شه و زنها شروع می کنن به نمایش آخرین مد لباسها و طلا های خودشون به همدیگه در ادامه هم بازار شوهر یابی برای دخترهای دم بخت شروع می شه و بعد هم سفره زنگینی مملو از چندین نوع غذا چیده می شه و حالا نکته جالب اینجاست :
اول از همه بگم که من اصلا آدم مومنی نیستم ! اما تو زندگیم سعی کردم حق کسی رو نخورم و دروغ نگم و هیچ وقت از حد خودم و اخلاقیات و عرف خارج نشم و آدم درستی باشم اما برام اصلا قابل قبول نیست و نخواهد بود که عده ای شامل 50 یا 100 نفر زن از طبقات فقط مرفه دور هم جمع بشن با کیلو کیلو جواهراتی که فقط برای پز دادن و فخر فروشی به خودشون آویزون کردن و بعد هم شروع کنند به خوردن !
بعد هم که به حد انفجار خوردن از کیفشون نایلون در بیارن و شروع کنن برای فک و فامیلشون غذا و شیرینی ها و میوه های باقی مونده رو جمع کنند و ببرن ! به لطف ظروف یکبار مصرف هم که مد شده جدیدا خود میزبان سهم مهمونها رو توی ظروف از قبل آماده می کنه و می ده ببرن ! و در واقع سفره ای که بنام ابوالفصل انداخته شده فقط نصیب عده ای پول پرست و طماع و شکم های سیر می شه ! نه نیازمندان !
هدف و انگیزه و نیت برای فقرا بوده اما .....
نمی دونم این مردم ایران چرا اینقدر مسخره هستن ؟ خوب بابا یکدفعه مهمونی بگیرین و جای اون روضه خونی یک آهنگ بذارین و برقصین که سنگین تره تا اینطور خودتون رو مسخره کنین ! من یک بار تو عمرم تو این سفره ها شرکت کردم که خاله ام گرفته بود و بعد از بلند شدن صدای روضه خوان همه زدن زیر گریه و من فقط به این فکر می کردم اینا به چی گریه می کنن ؟ و چون هیچی نفهمیدم پقی زدم زیر خنده و خلاصه مادرم و خاله هام منو انداختن بیرون ....
این هم دینداری مردم ایران !
چه سودی می رسه به فقرا ؟ خدا می دونه ! تنها جیزی که مسلمه اینه که شکم های سیر , سیر تر می شن و شکم های خالی , خالی تر ! بدا به حال امثال ما مردم متظاهر .....

شهر تو شهر فرنگ
آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا
همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر
تن من ریشه سخت
تپش عکس یه قلب
مونده اما ...


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

Monday, August 26, 2002

نزدیک منزل ما یک پارک قرار داره که دم در اون یه پسر بلال فروش عصر ها تا نزدیکی های ساعت 10 - 11 شب بلال می فروشه ! منهم چون عاشق بلال هستم از مشتری های دائمی اون به حساب میام !
هر روز هم موقع برگشتن , سهمیه خودم رو که یه بلال شیری و بزرگ هست رو می گیرم . خودش دیگه میگذاره کنار برام که وقتی می رم برام درست کنه ! هر بلال 200 تومن ! تا اینجا حساب کردم دیدم در مدت 3 ماه و 3 روز من مجموعا بدون حساب جمعه ها و پنج شنبه ها در مدت 68 روز مبلغ سیزده هزار و ششصد تومن از این پسر خرید کردم !
و این در صورتیه که این پسر می گه هر روز 2 گونی بلال رو تموم می کنه ! و گاهی کم هم میاره ! با یه حساب سر انگشتی می شه فهمید که اگه این پسر فقط یک مشتری شکمو مثل من داشته باشه و تمام سال رو هم بلال بفروشه می شه بیل گیتس در عرض چند سال !!!!
حالا که باهاش رفیق شدم اعتراف می کنه که هر بلال رو از میدون گمرک به قیمت 20 تومن می خره و هر کیلو زغال رو هم کیلویی 10 تومن !! نمک برای آب نمک هم بسته ای 25 تومن ! هر بسته هم یک هفته دوام داره !
حالا شما ببینید این فسقلی چقدر سود خالص بدون پرداخت مالیات به جیب می زنه ! اولین روزهایی که اومده بود لباسهای کثیف و پاره و سر و وضع ژولیده داشت اما حالا با آدیداس و شلوار جین و تیشرت و موهای ژل زده بلال کباب می کنه !!! منهم هر بار که بوی بلال بهم می خوره مست می شم و ثانیه شماری می کنم برای خوردن .... وای که چه کیفی داره گاز زدن به دونه های بلال ........ قابل توجه ندا خانم که این روزا افتادن تو خط رژیم و لاغری و سایز و ... یکم از وزنشونو بدن به ما !!
معمولا وقتی حوصله غذا پختن نداشته باشم یه بلال و یه ساندویچ ژانبون و یک آب جو خنک و یه بستنی شکلاتی می خرم ( بلال 200 - ژامبون 1500 - آبجو 800 - بستنی هم 400 تومن ) و می خورم . اشتها هم ندارم منه بیچاره !!! دوران بچگی مادرم از دست غذا نخوردن من همیشه در عذاب بود ! نمیدونم کی بهش یاد داد که منو روی آسمون خراش بگذاره تا غذامو تموم کنم بعد بیاره منو پایین و نه به حالا که باید همه چیز رو از پیش دستم قائم کنند ! اینقدر حرف غذا شد یاد یه خاطره افتادم :
جند سال پیش از یکی شنیدیم که یه جا باز شده به اسم پیتزا ساعتی که در قبال دریافت 1400 تومن توی 45 دقیقه می تونستیم هر چند تا پیتزا که می خواهیم سفارش بدیم و مجانی بخوریم اما اگه تا قبل از 45 دقیقه تموم نکرده بودیم باید پول هر چی رو که سفارش داده بودیم رو می پرداختیم ! خلاصه یکروز تلفن کردم به پسر خالم و اونهم با دوستش که لقبش چرخ گوشته اومد و رفتیم که بخوریم ..... پسر خاله من 191 سانتیمتر قد و 105 کیلو وزن داشت ! دوستش دو متر و 10 سانتی متر قد داشت ! و فقط جوجه اونا من بودم با 185 سانتیمتر قد و 70 کیلو وزن ! خلاصه ما برای دست گرمی سفارش 9 تا پیتزا رو دادیم ! من 2 تا خوردم ورم کردم و دیگه رو چشمهام نوشت FULL و کشیدم کنار ! پسر خالم 3 تا خورد و چهارمی رو هم یه قاچ خورد و اونم کم آورد ! اما دوست پسر خالم پیتزاها رو لوله می کرد مثل ساندویچ و گاز می زد و می خورد خلاصه هر چی بود رو خورد و بازم سیر نشده بود و می خواست سفارش بده که رئیس رستوران اومد و با لبخندی که ازش حرص فوران می کرد گفت : لطفا بفرمایید تا دیگران جای شما بیان تو و ..... خلاصه اون روز آخرین روزی بود که من اینهمه خوردم و تا مدتی از پیتزا حالم به هم می خورد !!!
حالا این همه حرف خوردن شد یکمی هم از چلو کباب بنویسم !!!
دیروز قرار بود برم یه سر پیش عموم ! منم از صبح تنبلیم می اومد و دیگه ساعت 11 راه افتادم و رفتم شرکت !! منشی گفت تشریف بردن بیرون . خلاصه منهم دست از پا دراز تر برگشتم خونه اما تا در رو باز کردم دیدم تلفن زنگ زد :
- سلام تنبل کجایی ؟
سلام , دم خونه هستم... !
- همون جا باش نری .. من نزدیک توام 5 دقیقه دیگه اونجام , خداحافظ ...
منهم دوباره در رو بستم و صبر کردم تا بیاد ! چند دقیقه بعد اومد و گفت بریم ناهار بیرون !!! منم از خدا خواسته سوار شدم و رفتیم رستوران ..... ! راننده رو هم مهمون کرد و هر سه نشستیم به خوردن و 3 پرس چلوکباب برگ سفارش دادیم با مخلفات ! بعد عموم به گارسون گفت نفری یه کباب کوبیده هم بیار ! گارسون گفت اجازه بدین من یه سیخ بیارم اگه کم بود بازم میارم ! خلاصه رفت و آورد و دیدم یا خدا !! دقیقا 60 سانتیمتر طول و 5 سانتیمتر هم عرض داشت ! حالا اون به کنار , کباب برگ ها هم همون اندازه بود و برنج هم توی دیس برای هر نفر !! خلاصه من که عاشق خوردنم دیروز کم آوردم و از ترس عموم به زور خوردم و آخرش بقیه رو دادم عموم خورد ! حالا ول کن هم نیست و هی می گه بخور جون بگیری داری از لاغری داری میمیری ! می گم تو رو خدا دارم می میرم ! بی خیال !!! به هر حال دست از سرم برداشت !
این عموم عاشق غذا خوردنه و هر کی با این می چرخه سر یک هفته اقلا 10 کیلو اضافه وزن پیدا می کنه و منهم از ترسم سالی یک بار اونورا آفتابی می شم ! خدا نکنه که آدم با این باشه و غذا نخوره انگار که بهش فحش دادی ! خلاصه ما غذا رو خوردیم ماست موسیر هم خوردیم و دوغ هم خوردیم سالاد هم خوردیم و یه چایی هم خوردیم و گارسون هم صورت حساب رو آورد ناقابل بیست و سه هزار تومن 3 پرس چلوکباب !!!!!
خلاصه بعد عموم اومد خونه ما و هر دو ولو شدیم تا ساعت 5 که عموم هوس تولد زد به سرش !!! منظور از تولد اینه که چون من و عموم عاشق نون خامه ای و کیک هستیم هر وقت هوس شیرینی می کنیم می ریم یه کیک خامه ای متوسط می گیریم و با هم ترتیبش رو می دیم ! خلاصه که دیگه کار از خرید شیرینی گذشته و باید بگیم تولد گرفتن !!!
زن عموم هم اگه دیروز منو می دید چشم هام رو در میاورد ! مثلا عموم رژیم داره و بیچاره زن عموم هر ماه باید مرتب سایز لباسهای عموم رو بالا ببره ! و به عموم غذا نمی ده ! حالا هم که رفته بود مسافرت عموم هم از فرصت استفاده کرده بود و خودکشی !!!! خلاصه شب هم شام نخوردم و در عوض رفتیم بستنی خوردیم ! من یه فالوده خوردم و عموم هم یک کیلو بستنی سنتی ! آخر شب هم وقتی رسیدیم خونه عموم زیر بغل منو گرفته بود و تحویل بابام داد , بابام هم هاج و واج ما رو نگاه می کرد ....
دیروز قسم خوردم دیگه با عموم هیچ جا نرم ! گرچه می دونم 1 هفته بیشتر دووم نمیاره این قسم های شکمیه من !!

این پدر بزرگ منم کشته ما رو با این شعراش , دیشب هم که من رو تخت ولو شده بودم اومده بود کنارم و شروع کرد شعر گفتن واسه اشتهای نوه شکموش . بقیش البته تهوع آوره و نمی نویسم :

مایه عیش آدمی شکم است گر به تدریج می رود چه غم است ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~




نمردیم و رفتیم سالن بیلیارد !!!!!
دیروز موقع برگشتن چشمم خورد به تابلو : سالن بیلیارد ...... افتتاح شد !!!!!
منهم رفتم تو و بازی کردم با ناشیگری تمام ... اما با دیدن عکس می تونید اختلاف بین سال 1381 رو با گذشته مقایسه کنید ...
مسئول اونجا به جای صورت 3 تیغه ریش گذاشته ! البته ظاهریه و من این آقا رو قبل از این کار بصورت 3 تیغه و با موهای بلند دیده بودم به همراه دخترکان شوخ و شنگ ...
و دیگه اینکه به جای پپسی عربی وارداتی الان باید کنار ایشون آبجو بود ....
درآمد این آقا به ادعای خودشون احتمالا به ماهی 800 هزار تومن خواهد رسید !!! خوش به حالش ...


~~~~~~~~~




........................................................................................

Sunday, August 25, 2002

دیدین بعضی چیزها همیشه ممنوع هستن ؟ حتی وقتی زمان زیادی از روی اون می گذره و یا حتی زمانی که دولتها هم تغییر می کنن باز هم از رده خارج هستن !!!
نمونه یکی از این موارد آهنگ سال 2000 داریوش هست که این آهنگ بیچاره چه در زمان ساخته شدنش یعنی زمان پهلوی ممنوع بوده و هم در زمان حکومت اسلامی !!! خواننده رو که بی خیال بشیم که محکوم به اعدام شده !!! بیچاره چه قدر خودش رو کشت و این آهنگ رو اجرا کرد اما اجازه پخش نگرفت گرچه من فکر نمی کنم کسی باشه که این آهنگ رو نشنیده باشه !! شاعر اون یادم نیست کی بوده اما هر کی بوده از عالم غیب و آینده خبر داشته ! با اوضاع جامعه امروز , اگه این شعر رو بخونید متوجه می شید که چقدر به حقیقت نزدیک بوده ......
امروز مصادف هست با روز ممنوعیت این ترانه به همین مناسبت می نویسم شعر اون رو برای نسل جدید و کسانیکه اونو نشنیدن ! اما بی خیال نشین یه وقت که حالا این شعر یک مقدمه هست و اصل موضوع رو بعد از اون براتون عرض می کنم :
ساله سقوط ساله فراز
ساله گریز و انتظار
فصل شکفتن فلز
سال سیاه 2000
ساله سقوط عاطفه
تا بی نهایت زیر صفر
نهایت معراج ذهن
اندیشه تفسیر صفر
تو ذهن ماشینهای سرد
معنای عشق و احتیاج
روی نوار حافظه
یعنی یه درد بی علاج
ساله به بن بست رسیدن
پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن , تن به غریزه بخشیدن
قبیله یعنی یه نفر
هم خونی معنا نداره
همبستگی خوابیه که , تعبیر فردا نداره
ساله سقوط
ساله فراغ
ساله گریز و انتظار
پاییز تلخ و بی بهار , ساله سیاه 2000
سالی که خون تو رگها نیست , قلبِ فلزی تو سینه ست , وقتی که تصویر زمان , شکستگیه آینه ست
تو اون روزایی که میاد
کسی به فکر کسی نیست
هر کی به فکر خودشه , به فکر فریادرسی نیست
همه به هم بی اعتنا
حتی به مرگِ همدیگه
کسی اگه کمک بخواد
کی می دونه اون چی می گه
توی کتابهای لغت , سفیده برگ ها همیشه
نه دشمنی نه دوستی , هیچی نوشته نمی شه..
این ناگزیره واسه ما , سیر صعودی تا سقوط
همیشه قصه صدا , تمومه با حرف سکوت
وقتی که آیینه عشق سیاه بشه زیر غبار
وقت طلوع فاجعه ست
می رسه سال 2000 .....

در هفته گذشته یکی از نمایندگان مجلس از طرح قریب الوقوع لایحه چگونگی استفاده از ماهواره سخن گفت !!
این سخن مصحک و احمقانه در شرایطی گفته شده که تقریبا بیش از نیمی از مردم جامعه از ماهواره استفاده می کنند و این در حالی هست که این وسیله بطور خود جوش در جامعه پا گرفته و معلوم نیست این مجلس محترم " سیرک " می خواهد چگونگی استفاده از چه چیز تازه ای را مشخص کند ؟؟؟؟!!!!
چیزی که خود دولت اون رو بسط داد در جامعه ! یادمه اون اوایل که تازه ماهواره در اومده بود کسانیکه توی شرکت مخابرات آشنایی داشتند با یک تلفن آقایون می اومدن و دستگاهای مربوطه رو نصب می کردن !
کافی است که به گوشه و کنار ایران گل و بلبل سفر کنید و یا نه , چرا جای دور ؟ توی همین تهران در هر گوشه و کناری می توانید این مظاهر شیطانی را پیدا کنید ! برای نمونه تو محل ما یکبار مه رفته بودم پشت بوم حدود 40 تا دیش شمردم !!
این جریان درست شبیه جریان ویدئو هست که یک زمان هر کی ویدئو داشت جریمه و زندان و شلاق و خلاصه .... سرش می اومد و بعد به جایی رسید که دیدن اگه آزاد نکنن خودشون از قافله عقب هستن ! حالا هم آزاد شده ! اما جالب تر از اون اینه که هنوز این جوجه های بسیجی که کرک پشت لبشون بلند شده , هر چند وقت که رهبر آزاده شون می ره رو منبر , جو می گیرشون و شروع به بازرسی ماشین ها می کنن به دنبال کالاهای ممنوعه ! و اون کالا ها چیزی نیست جزء همان کالا های آزاد شده مثل نوارهای ویدئو و کاست و سی دی و .... ! خود من بارها برام اتفاق اقتاده که نوارها یا سی دی هامو برداشتن و جالبه بدونید که این نوارها رو از ویدئو کلوب یا مغازه های مجاز تهیه کرده بودم و همه هم مهر تایید وزارت ارشاد رو داشتند !!!
و یا بجز اینها کافیه دقایقی رو در اتوبوس یا تاکسی یا در جمع دوستان بنشینید تا ببینید که نیمی از صحبتهای مردم راجع به مسائلی هست که از کانال های ماهواره ای پخش می شه , تا برنامه های مسخره و بی محتوای تلویزیون ببخشید لاریجانی !!!! خیلی جالب تر از اون اینه که سرایدار منزل ما هم اومده می گه به من یک خط سیم بدین بچه هام ماهواره تماشا کنن !!!!
امروزه هر طفلی می دونه که ماهواره تشکیل شده از یک بشقاب بزرگ که بالای پشت بام یا توی حیاط یا توی بالکن می گذارند و رویش پتو یا چادر می کشند که شناسایی از طریق هلی کوپترها ممکن نباشد ( مثلا ) و یا انواع مینیاتوری رو که پشت پرده پنجره نصب می کنن و یا جدیدا هم با پرداخت 40 هزار تومان ناقابل می تونید 3 شبکه ایرانی شب خیز و ... رو با کامپیوتر ملاحظه کنید ! ریسیور هم که بطور فراوان در پشت شهرداری یا مغازه های فروش لوازم صوتی و تصویری یافت می شود و خیلی راحت در بسته های چای خارجی به همه شهرها برده می شود !
جالب اینه که این مردم شریف ایران همه هم از دم مهندس تشریف دارن و ال ام بی های دیجیتال رو روی دیش های دیگه می بندن و کانال های ممنوعه رو زیارت می کنن !
بعد از آن هم چند متر کابل و یک تلویزیون ناقابل ! بعد که این ادوات اهریمنی رو به هم وصل کنید به جای 6 کانال که صبح تا شب یا روضه خوانی ساختگی پخش می کنه و یا چرندیات و برنامه های غمگین , 600 کانال شاد و متنوع رو در اختیار خواهید داشت ! ما خودمون 4 تا دیش داریم و 1400 کانال رو می تونیم دریافت کنیم ! فکر می کنم جایی از کره زمین نباشه که ما نتونیم دریافت کنیم !!! از افغانستان گرفته تا سرزمین شیطان بزرگ !!
در حقیقت نمایندگان مجلس و یا بهتره بگم آرتیست های سیرک ایران , از بس دست به دست کردن در وضع قوانین که مردم خودشون دست بکار شدند و همه حتی بچه های 8 ساله هم به رمز و راز این دستگاهها آشنا شدند !!
این در حالیه که طبق برآورد من نیمی از همین جماعت آخوند و مجلسیان محترم در منازل خودشون از این دستاورد شیطان بزرگ به قول خودشون استفاده می کنند !
این جریان دقیقا شبیه جریان ساخت کارخانه در افغانستان هست که کشور ترکیه با چند هزار کیلومتر میاد و تو افغانستان کارخانه صنعتی ایجاد می کنه اما ما که در یک قدمی اون هستیم دست روی دست گذاشتیم و فقط نقشه می کشیم و خیال پردازی ....

~~~~~~~~~~~~~




خیلی ها به من نامه می نویسن و توی اون یا به من فحش می دن یا القابی رو که لایق خودشون هست رو به من نسبت می دن امروز نامه جالبی از یک شخص محترم داشتم که منو متهم کرده بود به فریب کاری و .... من ناراحت نشدم خیلی هم خوشم اومد که چه آدم رک و جالبی بود که حرف خودش رو با دلیل زد , به جای اینکه منو به شلاق ناسزا ببنده ! من معمولا جواب نامه ها رو نمی دم مگه اینکه حرفی بزای گفتن داشته باشن و فقط به تشکر و جواب کوتاهی اکتفا می کنم اما نامه این دوست مرد یا زن , نمی دونم جالب بود و منو جو گرفت و یه طومار براش نوشتم اما یک حرفی دارم با این افرادی که به من لقب شیاد می دن : یک داستان به ذهنم رسیده که در جواب می نویسم دیگه درک معنای اون به عهده خودتون !
روزی یک جهانگرد در حین دیدار از یک شهر باستانی چشمش به گربه ای افتاد که مشغول خوردن شیر از یک ظرف کهنه و قدیمی بود ! با یک نگاه سریع تشخیص داد که این ظرف عتیقه و بسیار گرانبها است . اما بلافاصله به فکرش رسید که اگر از همون ابتدا نشون بده که خریدار ظرف هست فروشنده قیمت را بالا خواهد برد !
از این رو از راه بازاری ها وارد شد و ضمن تعریف از زیبایی و اصالت گربه و ذکر اینکه جزو علاقه مندان گربه است از مرد خواست تا گربه را به او بفروشه . مرد پذیرفت اما قیمت بسیار بالایی را روی گربه گذاشت که چندین برابر قیمت حقیقی اون بود . با این همه مرد جهانگرد تمام پول رو بدون اعتراض پرداخت کرد و گربه رو در آغوش گرفت و رفت ....
پشت یکی از خرابه ها گربه رو با بندی بست و دوباره به پیش صاحب گربه برگشت و گفت : راه من دوره و می ترسم تا به مقصد برسم گربه از گرسنگی هلاک بشه ! اگه ممکنه اون ظرف شیر رو هم به من بفروشید .
مرد فروشنده نگاهی به مرد کرد و گفت : ظرف فروشی نیست , من تا امروز بوسیله همین ظرف بیش از صد گربه فروختم ...... !!!

امیدوارم به پیام این داستان پی برده باشید ... به هر حال غرض من فریب نبوده و نیست.
امید که روزی همگان باور کنن .

~~~~~~~~~~~~~~~~



........................................................................................

© تمام حقوق و مزايای این سایت متعلق به شخص شيوا میباشد

Design By Shiva © 2001