|
فرياد بي صدا |
|
Disclaimer : In This Site , There Are Some Words That Aren't So Polite & May Not Be Suitable For Children Under +18 |
|
Wednesday, July 08, 2009
● تختخواب سه نفره :
شب اولی که خواهرم اومد ایران کلی خوشحال شدم چون دیگه مجبور نبودم پهلوی آرتین تنه لش بخوابم . خوابیدن پیش این موجود اونم توی تابستون عوارض ناخوشایندی مثل دم کشیدن زیر پتو داره . من کولر روشن میکنم و میخوابم و اونم نصف شب کولرو خاموش میکنه و نصف شب از گرما که میپرم میبینم تنم خیس عرقه .. همیشه تابستون و زمستون سر گرما و سرما دعوا داریم . زمستون ها هم که شوفاژ به همین مصیبت دچار میشه و من خاموش میکنم اون روشن میکنه . آخرش هم یکی از ما باید کوتاه بیاد و بره اتاق دیگه بخوابه که 99% مواقع هم آرتین خان هست .. حالا خواهرم که اومده آرتین رو انداختیم تو اتاق بغلی و خواهرم پیش من رو تخت دو نفرمون میخوابه و جفتمون هم گرمایی , این کولر گازی بالای سرمو روشن میکنم و اتاق یخ میشه و تا صبح تخت میخوابیم و آی لذتی داره که نگو و از شر گرما راحت شدم . اما همین بیرون کردن آرتین هم ماجرایی داره برای خودش . آقا کلی عصبانی هست که از اتاق خواب بیرونش کردم و مجبوره بره پایین روی مبل یا تو یکی از اتاق های بالا تک و تنها بخوابه و میگه به جای خودم عادت دارم و برای همین به محض اینکه چشم ما رو دور میبینه میره تو اتاق خواب میخوابه و اونوقت ما دو تا مجبوریم بریم پایین رو زمین بخوابیم !! شب دوم بود که من داشتم فیلم نگاه میکردم و خواهرم هم رفته بود خوابیده بود و آرتین هم کنار من نشسته بود و هی سرش مثل مست ها می افتاد روی سینه ش و یهو مثل برق گرفته ها میپرید از خواب و منو میترسوند . آخر با دمپایی کوبیدم تو کمرش و گفتم : خب خیر سرت خوابت میاد برو بکپ .. نشستی اینجا چیکار ؟ اعصابم خرد شد .. بلند شد و رفت . نیم ساعتی نگذشته بود و غرق فیلم بودم که یهو صدای جیغ خواهرم رفت آسمون که داد میزد دزد دزددد ..... بدو بدو رفتم بالا ببینم چی شده و چشمتون روز بد نبینه . خانم نشسته بود رو شکم آرتین و موهاشو گرفته بود تو مشتش و هی میکشید و فحشش میداد ... بعد که از هم حداشون کردم معلوم شد که آقا از بس گیج خواب بوده بجای اینکه بره اتاق کناری بخوابه رفته رو تخت خودمون خوابیده و بعد هم شروع کرده خرخر کردن و خواهرم هم خیال کرده دزد اومده و شروع کرده کتک زدنش ... فرداش قیافه ش دیدنی بود . یه جای صورتش سالم نبود . هی میگفتم برو سر کار حالا یه کم صورتت زخم شده , میگفت : جواب بابامو چی بدم ؟ نمیگه زنت چرا کتکت زده و زن ذلیلی ؟ - کتک چیه ؟ یه جای چنگول افتاده رو صورتت , این که اینهمه کولی بازی نداره ! جای یه چنگول ؟ طول عمودی افقی صورتم جای چنگ این خواهر جون توئه . - خب برو بگو دیشب گربه پرید رو سرم چنگم انداخت ! این جای ناخن گربه ست یا ناخن ببر ؟ خلاصه اینقدر قربون صدقه ش رفتم و نازش رو کشیدم تا راضی شد بره ! این که میمونه خونه میشه سوهان روح و دیوانه میکنه آدمو . بیخود نیست از قدیم گفتن مردی که کار نکنه به درد جرز لای در توالت میخوره و بس ! دیشب , ما نشسته بودیم فیلم میدیدم و ساعت حدودای 2 بود که فیلم تموم شد و رفتیم بخوابیدم دیدیم آرتین خان روی تخت خوابیده . حالا کولر رو هم نمیشد روشن کنیم چون کولرهای طبقه پایین آبی هستن و هوا هم کثیف بود و غبار رو میکشید تو و بالا کولرها گازی بود و فیلتر داشت . هر چی صداش کردم فایده نداشت . دلم هم نیومد با روش های اکشن بیدارش کنم . آخر لشش رو گرفتیم و کشیدیمش وسط تخت و من اینورش خوابیدم و خواهرم هم رفت اونطرفش . آزاری نداشت جز صدای خرخر ! توی این مدت من دیگه به خرخر های آقا عادت کردم . روزهای اول جنون میگرفتم و تا صبح خوابم نمیبرد ولی دیگه عادت کردم . اما خواهرم که عادت نداشت کمی بعد صداش در اومد و گفت : شیوا اینو خفه ش کن ! پرده گوشم پاره شد ! - چیکارش کنم خب ؟ خودت سرشو یه کم تکون بده . بلند شد بالش زیر سر آرتین رو محکم کشید و پرت کرد زمین و دوباره خوابید . صدای آرتین قطع شد و کمی بعد دوباره موتورش راه افتاد و اینبار بلندتر ! توی خواب و بیداری میشنیدم که خواهرم به کسی داره میگه صداتو میبری یا خفه ت کنم ؟!؟ تصور میکردم دارم خواب میبینم . اما چند دقیقه بعد صدای خرخر کردن به گوشم خورد مثل اینکه گوسفندی رو دارن سر میبرن یا کسی رو دارن خفه میکنن . ضمیر ناخودآگاهم میگفت این خواب نیست بیدار شو ولی چشمام یاری نمیکرد و تنبلیم می اومد . داشتم به خواب عمیق تر میرفتم که یه ضربه محکم خورد تو کمرم و خواب از سرم پرید و نیم خیز شدم دیدم خواهرم نشسته رو سینه آرتین و گردنشو گرفته داره فشار میده و اونم هی دست و پا میزنه ! خلاصه از هم جداشون کردم و آرتین رو که مثل لبو شده بود کمی بهش تنفس مصنوعی دادم تا حالش جا اومد .. همین چه چشماشو باز کرد خواهر پارچ آب کنار پا تختی رو محکم کوبید تو سر آرتین و به حالت قهر بلند شد رفت ... خوب شد پارچ شیشه ای نبود و پلاستیکی بود وگرنه مغزش متلاشی میشد ! هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم . حالا من اینقدر اکشنم و اعصابم ضعیفه , خواهرم یه 80 برابر بدتر از منه !!!!!!!!! تصمیم گرفتم برای مدتی آرتین رو بفرستم بره شمال ویلامون با دوستاش یا بره خونه ننه باباش .. وگرنه فکر نمیکنم زنده بمونه .. نوشته شده در ساعت 3:25 PM توسط shiva
........................................................................................
● استمداد از امت شهید پرور :
از دوستانی که در ایران هستن دو تا سوال داشتم و میخواستم ببینم کسی میتونه در این باره کمکم کنه ؟ - یکی در مورد کتابی به نام یادنامه بهزاد هست که در مورد شرح حال استاد حسین بهزاد و مختصری در مورد نقاشی ایران هست و نوشته ابوالفضل میر بهاء از انتشارات وزارت فرهنگ و هنر اداره کل نگارش به مناسبت جشن فرهنگ و هنر آبان 1350 . کسی این کتاب رو در اختیار داره و یا دسترسی به کتاب خونه ملی ایران داره ؟ اگه این کتاب رو دارین برای من صفحات 11-12-105 و 106 اون رو کپی بگیرین و بفرستین . ازتون ممنون میشم چون این کتاب رو دارم و این صفحاتش از بین رفته . - سوال دومم درباره ویندوز هفت هست . کسی این ویندوز رو نصب کرده ؟ من با ویندوز ویستا کار کردم و خوشم نیومد ازش بخاطر کند بودن و اینکه نصب خیلی چیزها روش دردسر داشت و به نظرم هم چیز خاصی نسبت به اکس پی نداشت . یعنی کاری نبود که بتونه فراتر از اون بکنه و مزخرف خوبی بود بجز اینکه قرتی شد بود و منابع سیستم رو غارت میکرد . شنیدم میگن ویندوز هفت به سرعت ویندوز اکس پی هست و خیلی هم از ایرادات ویستاش بر طرف شده . کسی نظری داره در این مورد ؟ ممنون میشم برام بنویسین که نصبش کنم یا نه ؟ دستتون هم برسه به زری خانم کربلا :))) نوشته شده در ساعت 12:53 PM توسط shiva
........................................................................................
● عشق به احمدی نژاد :
این روزا نمیدونم مردم چه علاقه ای به احمدی نژاد پیدا کردن مخصوصن بعد از جریان انتخابات علاقه مردم به احمدی نژآد چنان زیاد شده که کافیه اسمش بیاد یا عکس رو ببینن که یا به رگبار فحش خوار مادر میبندنش و یا عکس هاش رو جر واجر میکنن و اخ و تف میندازن روش و اوج علاقه و عشقشون رو بهش نثار میکنن . اونر وز رفته بودم مجله بخرم و یه پیرمرده هم داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد و هی زیر لب غرغر میکرد و آخر سر برگشت به روزنامه فروشه گفت : روزنامه ای نداری که عکس این مرتیکه دروغگوی وقیح احمدی نژآد توش نباشه ؟؟ من فکر میکنم یزید که دشمن شماره یک مسلمونهاست رو سفید شده در مقابل احمدی نژآد و بزودی جای یزدی در اسطوره های اسلامی با احمدی نژآد عوض میشه !!! عکس های بجا مونده از احمدی نژاد روی در و دیوارها هم دیدنی هستن و روی دماغش یه دماغ دراز کشیدن و بالاش نوشتن پینوکیو و یا اخ و تف روش انداختن یا چشمهاش رو سوراخ کردن و خلاصه هر بلایی که بگین سر عکس های این مادر مرده آوردن . نتیجه ای که میشه گرفت از این موج علایق اینه که اگه از هر کسی پدر کشتگی دارین اونو به نوعی ربطش بدین به احمدی نژاد و دیگه کاریتون نباشه : هوا از وقتی گرم شده استخر رو آب کردم و صبح ها شنا میکنیم . البته شنا کردن این روزا خیلی مفت هست . دویست هزار تومن پول یک تانکر آب دادم به سازمان آب تا آب بیارن برامون چون چند سالی هست که اگه با آب لوله کشی استخر رو اب کنی آب رو قطع میکنن !! یاد قدیما به خیر که شب شلنگ آب رو مینداختیم تو استخر و صبح پر از آب زلال بود .. آرتین که میره بازار سر کار من و خواهرم و رایان بعد از خوردن صبحانه میریم شنا میکنیم . رایان توی قایق بادیش بازی میکنه و ما هم کمی شنا میکنیم و بعد هم آفتاب میگیریم و صحبت میکنیم با هم یا کتاب میخونیم و موسیقی گوش میدیم . از وقتی که استخر رو آب کردیم این زهرا خانم اینا تمام پنجره های رو به استخر رو گرفتن روزنامه چسبوندن که مبادا چشمشون به ما بیافته ! حالا نمیدونم وضعیت آدم متاهل نماز خوان حزب الهی این باشه وای به حال مجرد ها !!!! چند روزی بود تو این فکر بودم یه حالی به اینا بدم سر همین قضیه تا اینقدر از این دیوونه بازی ها در نیارن و این مطلب که به ذهنم رسید رفتم سراغ کامیپوتر و دست به دامن عکس سرور خوشتیپان دو عالم , احمدی نژآد شدم و با همون برنامه مخصوص یه پوستر گنده از احمدی نژآد در آوردم و تمام کاغذ های پیکسل پیکسل در سایز A4 رو به هم چسبوندم و شد یه پوستر . ظهر که خیابون خلوت بود رفتم این پوستر رو چسبوندم روی در خونشون و تند اومدم تو .. از اون موقع تا عصر هر چند دقیقه صدای دامب و دومب به گوش میرسید و انگار با چیزی محکم میکوبدین توی فلز . عصر حاضر شدیم بریم پارک قدم بزنیم که چشمم افتاد به در خونه زهرا خانم اینا و شوهرش . پشت در اندازه یک کامیون سنگ و آجر و گوجه فرنگی و تخم مرغ و زباله پخش و پلا بود و درشون هم انگار آبله گرفته باشه , همه جاش فرو رفته بود و قور شده بود . شوهر موجیش هم داشت با تیغ پوستر احمدی نژآد رو که چسبونده بودم روی در میکند .. کلی خودمو کنترل کردم که نخندم و رفتم جلو و پرسیدم چیکار میکنین ؟ شوهر زهرا خانم با حرص گفت : - بنده نمیدانم کدام انسان مردم آزاری عکس کریه این ملعون را چسبانده روی در منزل ما و مردم هم هر چه دستشان آمده پرتاب کرده اند به این تصویر و در خانه ما را درب و داغان کرده اند ! ببینید چقدر آجر کوبیده اند به در ما ؟ با آن میشود یک آپارتمان 4 طبقه درست کرد .. منفجر شدم از خنده و بعد که خنده هام تموم شد گفتم : عکس کریه ؟؟؟؟ ببخشید ولی شما همونی نبودین که به صاحب همین عکس کریه رفتین رای دادین ؟ - خواهرم بنده در سیستم هستم و مجبور بودم به آقای دکتر رای بدهم وگرنه ما هم دلمان با آقای موسوی بود . چه بامزه .. خب اشکالی نداره مردم هم شما رو اشتباه فرض کرده بودن وگرنه تو دلشون شما نبود !!! خلاصه اینقدر خندیدم که حد نداشت از من به شما هم نصیحت اگه میخوایین این روزا کسی رو بدنام و منفور پیش اهل محل و مردم بکنین به نوعی اونو مرتبط کنین به معجزه هزاره سوم ... نوشته شده در ساعت 12:49 AM توسط shiva
........................................................................................
● جنبش ادامه دار الله و اکبر :
با اینکه انتخابات یا بهتر بگم انتصابات از سوی شورای نگه بان (!) تائید شد و اونهایی که رای داده بودن با دو تا شست باد کرده روبرو شدن و ادب شدن که توبه گرگ مرگ هست و بس , ولی این تراژدی الله و اکبر مردم هنوز ادامه داره و دیگه کم کم داره میره رو اعصاب . شب ساعت 10 که میشه و همه جا ساکت و داری کتاب میخونی , یهو عربده مردم میره آسمون تا نیم ساعت یک بند عربده میکشن . جالب اینه که دو شیفت کار میکنن . یک سری 15 دقیقه عربده میشکن و بعد ساکت میشه و 15 دقیقه بعدی صداهای جدیدی میشنوی و اون 5 دقیقه آخر که میشه شیف اولی ها هم میان جلو و چنان خر تو خری میشه بیا و ببین ! اولا میخندیدم ولی الان دیگه اعصابم خراب شده و وقتی ساعت 10 میشه گوشی آیپادم رو میکنم تو گوشم و صداش رو تا ته بلند میکنم تا کمتر حرص بخورم . تاسف بار تر اینکه تو خونه ما هم 3 تا جانور هستن که مثل گوسفند دنباله روی مردم هستن . آرتین و خواهرم و رایان .. ولی از همه اینها بدتر اینکه این طالبان های خونه پشتی هم همپای ایرانی ها الله و اکبر میگن و هر شب شاهد شنیدن صداهای جدیدی هستی : نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم و حواسم به ساعت نبود که یهو یکی الله و اکبر گفت و پشت سرش هم به فاصله چند ثانیه بقیه مردم شروع کردن . باور کنین اگه کسی شروع نکنه , مردم صداشون در نمیاد و فقط منتظر پیش مرگ هستن !!!! خلاصه تا صداها بلند شد این سه تا نخاله هم پریدن رفتن تو حیاط تا الله و اکبر بگن . داشتم آیپادم رو آماده میکردم بچپونم تو گوشم که یهو صدای الله و اکبر خیلی غلیظی با لهجه عربی به گوشم خورد . جل اللخالق که این مدلیش رو دیگه نشنیده بودیم و نداشتیم تو این محل !!!! کنجکاو شدم و رفتم بیرون و دیدم صدا از سمت خونه زهرا خانم اینا میاد و نگاه کردم دیدم جفتشون اومدن رو بالکن و شوهرش با لهجه غلیظ و از ته حلقش میگه الله و اکبر و اون زن پتی یاره ش هم پشت سرش با اون صدای ریز جیغ جیغوش . داد کشیدم سرشون که : - ای زهر مار .. کم بود جن و پری دو تا هم از دیوار پرید . خدا جفتتونو خفه کنه . شما دو تا مزدور مگه طرفدار اون هپلی نژاد بیشرف نبودین ؟ چی شده حالا الله و اکبر میگین ؟ سلام علیکم خواهر .. بنده مجبور بودم به آقای دکتر احمدی نژاد رای بدهم .. اما ته قلبم ایشان نبود . - آره دیگه پول حروم خوردن و تو دستکاه بودن این چیزا رو هم داره دیگه . حالا تو هیچی , اون زن دگوریت چی ؟ اوا شیوا خانم ؟ خب هر چی آقامون رای بدن ما هم باید بدیم دیگه .. - به درک .. یه بار دیگه صدای شما دو تا رو بشنوم منفجرتون میکنم ! حالا که همه چی تموم شده شما دو تا کله پوک یادتون افتاده الله و اکبر بگین ؟ بعد هم راهمو کشیدم و برگشتم سمت خونه . داشتم میرفتم تو که صدای طالبان ها به گوشم رسید که با لهجه وحشتناک هزاره ای داشتن الله و اکبر میگفتن . گفتم یه حالی هم برم به این ها بدم وگرنه تا صبح خوابم نمیبره . رفتم سراغ آرتین که داشت الله و اکبر میگفت و دمپاییم رو در آوردم محکم کوبیدم در کونش و گفتم : اون نردبون رو بردار بذار دم دیوار ببینم بجای این عربده کشی ها ! - چرا میزنی ؟ خب مثل آدمیزاد بگو .. تو مگه زبون آدمیزاد هم سرت میشه ؟ زود باش تا نرفتن .. - باز تو گیر دادی به این افغانی های مادر مرده ؟ بازم دمپایی میخوای ؟ خلاصه نردبون رو گذاشت پای دیوار و رفتم شلنگ آب رو برداشتم و رفتم بالا و آب رو باز کردم روشون و حسابی خیسشون کردم و بعد داد کشیدم سرشون : - ای زهر مار , ای مرگ , ای کوفت , حناق بگیرین , بواسیرتون اندازه آجر بشه بمیرین به حق شصت تن . شما موجودات چشم کون مرغی دیگه چه مرگتونه الله و اکبر میگین ؟؟؟؟؟ یه بار دیگه صدای شماها رو بشنونم آتیشتون میزنم . فهمیدین ؟ حالا برین تو ببینم ! طبق معمول مثل احمق ها زل زده بودن بهم و جیکشون در نمی اومد , دوباره آب رو که گرفتن روشون مثل موشک پریدن و رفتن تو .. داشتم از نردبون می اومدم پایین که خواهرم گفت : داری آب بازی میکنی ؟ شلنگ رو از همون بالا گرفتم رو سرش و گفتم : آره تو هم بیا بازی و .... اون بدو و جیغ بکش و من دنبال اون ... خلاصه که چنان دق و دلیمو سر همه این اراذل و اوباش روان پریش خالی کردم که الان به یک ارامش اُخروی رسیدم و کلی اعصابم آرومه . من نمیدونم این کارا یعنی چی ؟ اعتراض دارین برین تخمای احمدی نژاد رو ریس بکشین , دیگه با اعصاب مردم چیکار دارین شب به شب هی الله و اکبر .. ای مرگ , تو روحتون ... نوشته شده در ساعت 12:03 AM توسط shiva
........................................................................................
● تراژدی الله و اکبر :
من همیشه گفتم اگه میخوای سر به سر هر کی بذاری بذار ولی سر به سر این جنوب شهری ها نذار که برات شر میشن ! حالا میخوای آدم عادی باشی یا دولتی یا نظامی یا هر چیزی . من پیشنهاد میکنم کلن بهتره که آدم هر کار خشنی میخواد بکنه یا مرکز یا بالای شهر بکنه و دور جنوب شهر رو خط بکشه : پریشب رفته بودیم خونه ننه بابای آرتین . حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت روز انقلاب میرفت !! ظهر آرتین اومد خونه و گفت مادرم بخاطر اومدن خواهرت دعوتمون کرده و گفته بریم اونجا . هر چی گفتم بابا امروز قراره جنگ بشه و نمیشه .. گفت خب زودتر میریم و دعوای مردم و دولت عصر هست و ظهر نیست . خواهرم هم که چترباز , گفت آره بریم و من خانواده آرتین رو میخوام ببینم و سر راه هم از انقلابیون عکس میگیرم ! خلاصه شرط کردم که شب من بمون خونه اینا نیستم و بر میگردیم خونه خودمون و دو تایی قول دادن . ناهار رو خوردیم و یه نیم ساعتی استراحت کردیم و بعد هم حاضر شدیم و رفتیم . چشمتون روز بد نبینه . طرفهای میدون 24 اسفند جلومون رو گرفتن که کجا ؟ نمیشه رد بشین . برگشتیم و از کوچه پس کوچه ها زدیم و باز جلوتر جلومونو گرفتن . خلاصه یکساعتی هی موش و گربه بازی میکردیم تا آخر از یه سوراخی در رفتم و رفتیم به سمت خونه بابای آرتین . وقتی رسیدیم میگفتن بالای شهر بزن بکش شده . البته بالا شهر اینا همون طرف های 24 اسفند اینا بود ! ساعت 10 شب بود که بابای آرتین بلند شد و گفت : همه بریم پشت بوم الله و اکبر بگیم . حالا مگه یکی دو تا بودیم ؟ نزدیک 30 نفر آدم راه افتادیم رفتیم پشت بوم . به همین تعداد هم خونه های دیگه روش آدم بود . جنوب شهر هم که مثل بالای شهر نیست همه 2 نفره و نهایت 4 نفره باشه . کمترینشون 10 نفره هستن !!!! پشت بوم ها رو نگاه میکردی سرت سیاهی می رفت اینقدر آدم جمع شده بود و همه عربده میکشیدن و الله و اکبر میگفتن . قبل از اون طرف های خودمون فکر میکردم خیلی قیامته و تازه اینجا فهمیدم قیامت یعنی چی !!! یکی بود بلندگو سر خود محل و رهبرشون بود انگار . یه صدای خش دار نکره ای داشت که عربده میشید موهای تنم سیخ میشد . اون میگفت , کل محل تکرار میکردن . چنان خر تو خری بود که حد نداشت . از همه جالب تر این بود که همه شرکت داشتن . توی اون شلوغی میتونستی صداهای ضعیف پیرمرد یا پیرزنی رو بشنوی که داشتن الله و اکبر میگفتن و میخواستن به نوعی اعتراض کرده باشن . یه ده دقیقه ای که گذشت یهو صدای تیر اندازی به گوش رسید و مردم گفتن بسیجی ها ریختن تیر هوایی میزنن . یهو دیدم نصف جمعیت همه خونه ها رفتن پایین و باقی که بیشتر زن و بچه ها بودن موندن بالا و صداها یهو شد زنونه . ما هم مونده بودیم که این مردا کجا رفتن که کم کم سر و کله همشون پیدا شد و واویلا ! تو دست هر کی یه چیزی بود . یکی آجر آورده بود یکی بلوک سیمانی یکی گونی ماسه یکی سنگ یکی گلدون سفالی یکی چوب یکی شیشه یکی شیشه نوشابه و خلاصه چیزایی دستشون بود که کافی بود ول بشه تو سر هر آدمی تا مغز طرف متلاشی بشه ! تو همین فکرا بودم که صدای تیر اندازی نزدیک شد و یه گله موتور سوار بسیجی اومد تو کوچه آرتین اینا و آقا یهو مردا هر چی دستشون بود ول دادن کله اینا و من با دهن باز فقط مونده بودم اینا چیکار میکنن . خونه روبروییشون یارو گاز پیک نیکی رو بلند کرد و عربده کشید : یا ابوالفضل و ول داد پایین و چنان صدایی داد که کم مونده بود سکته کنم . فکر کنم نصف شیشه های محل هم پشت سر انفجارش شکست و ریخت پایین . به دنبالش مردم شروع کردن عربده کشیدن و مرگ بر دیکتاتور و الله و اکبر و یا حسین میر حسین سر دادن . کمی جرات کردم رفتم لب پشت بوم و پایین رو نگاه کردم و دیدم تمام موتور سوارا آش و لاش شدن و کنار دیوارها سنگر گرفتن تا چیزی تو سرشون نخوره و چند تایی هم رو زمین افتادن و خون مالی . یکی دو تا از موتور هاشون هم داشت میسوخت . تو همین فکرا بودم که یهو دو تا وانت نیسان اومد توی کوچه و از پشتش یه لشکر آدم ریخت پایین و دست هر کدوم چماق و قمه و زنجیر . آقا چنان این بسیجی ها رو زدن و تیکه پارشون کردن که کم مونده بود بالا بیارم . بعد هم لش همشونو انداختن پشت وانت و رفتن ... تا رفتن مردم نعره کشیدن الله اکبر ... خلاصه تا ساعت یازده شب نعره کشیدن ادامه داشت و بعد کم کم رفتن خونه هاشون .. تا دیروز فکر میکردم مبارزه یعنی طرف های ما . حالا تازه دارم میفهمم چرا شاهنشاه تو میدون ژاله و محلات جنوب شهر مردم رو به رگبار بست و نگو میدونست اینا چه جانورهایی هستن !!!!! فکر میکنم تقاص تمام جوون هایی که پریروز کتک خوردن و کشته شدن رو اینا گرفتن . تازه این یه محل فسقلی بود و فکرشو بکنین اخبار میگفت نازی آباد و شوش و مولوی و هاشمی و جیحون و ... هم مردم شلوغ کرده بودن و درگیری شدید بوده . این جنوب شهری ها تا جایی که من میدونم از کسی دلخور بشن , کتک کاری نمیکنن یهو چاقو رو میکنن تو شکم یارو و فاتحه ش رو میخونن . حالا وقتی کار به این درگیری ها برسه , اون گاز پیکنیکی ول دادن پایین یه نمونه ش بود .. خدا میدونه چه کارهایی که نکردن . دیروز روزنامه جوان به نقل از تابناک نوشته بود http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=52709 که این روزنامه آموزش ساخت بمب رو به مردم آموزش داده و پیروش نوشته بود توپ پینگ پنگ و ... تو بازار تهران نیست شده که این مواد برای ساخت این بمب ها بکار میره . خدا میدونه با اینها میخوان چیکار کنن . یه ضرب المثلی هست که میگه فنر رو هر چقدر بیشتر فشار بدی , بیشتر قدرت پیدا میکنه !!!!!!! بازم مثل همیشه امیدوارم همه چی با صلح و صفا و بدور از خشونت و درگیری تموم بشه . با کشتن و خونریزی سنگ روی سنگ قرار نمیگیره ... نوشته شده در ساعت 1:08 PM توسط shiva
........................................................................................
● روزمرگی های انقلابی :
عجب اوضاع خر تو خری شده . بوی انقلاب رو میشه قشنگ حس کرد . انگار 30 سال قبل دوباره داره تکرار میشه . فریاد های کر کننده الله اکبر مردم که شب ها بصورت خودجوش سر میدن و تظاهرات و درگیری های مداوم , همه از وقوع نو پای یک انقلاب حکایت داره . ولی متاسفانه نکته مهمی که چندان بهش توجه نمیشه اینه که این درگیری ها در واقع بین دو جناح داخلی دولت ایران هست و ربطی اصلن به مردم نداره . اصلاح طلب ها و اصول گراها دارن قدرت نمایی میکنن و معلوم هم نیست کی برنده بشه . در واقع این فقط یک جنگ قدرت داخلیه و بس . همین موسوی که اینقدر ملت آب دهنشون براش راه افتاده , یه زمانی میخواست ایرانی ها بفرسته لبنان تا با اسرائیلی ها بجنگن و سیاست های سرکوب بد حجاب ها و .. هم که جای خود ! به همین دلیل هست که من اصلن خودمو قاطی این بازیهای مسخره که بازنده اول و آخرش مردم هستن نمیکنم و گور بابای همشون ! حالا توی این اوضاع خر تو خر خواهر دیوانه منم از انگلیس بلند شده اومده ایران تا انقلاب رو ببینه !!!! هر چی بهش میگم آخه تو چه موجودی هستی که توی این شلوغی ها اومدی ایران ؟ میگه من که زمان انقلاب نبودم , حالا میخوام بیام دیدن . از یه طرف کار من شده یا جلوی این دیوانه رو بگیرم نره خیابون قاطی مردم یا جلوی اون آرتین مشنگ رو . شکر خدا هر کسی هم گیر من می افته عقل درست و حسابی نداره و یکی از یکی خل و چل تر . روزهای اول آرتین گفت من برم یه سر به دوستم بزنم و بیام . ما هم فکر کردیم مثل همیشه میره پیش اون دوستای تنه لشش . ساعت شد 10 نیومد شد 12 نیومد . ساعت 3 صب بود که دوستاش آش و لاش آوردنش خونه و تمام دست و کون و پاها و کمرش کبود بود و حسابی کتک خورده بود . ما هم تا صبح هی در کون آقا و کبودی های تنش گوشت و کمپرس میذاشتیم تا این ورم و کبودی هاش بخوابه و تا صبح خواب بی خواب . هی این ناله میکرد و منم هی فحشش میدادم و نفرینش میکردم . فرداش هم که خواهرم سرمون خراب شد و شد قوز بالا قوز ! کافیه یه صدا بیاد و جفتشون میپرن بیرون که انقلاب شد و بریم و منم میپرم جلوی در و میگم پاتونو بذارین بیرون قلم پاتونو میشکونم . شب ها که مردم الله اکبر میگن این دو تا هم میرن بیرون و شروع میکنن الله اکبر گفتن و منم فقط از پشت پنجره این دوتا رو نگاه میکنم حرص میخورم . فیدل هم با صدای مردم شروع میکنه زوزه کشیدن و خلاصه چنان سنفونی ای براه می افته که جاتون خالیه بیایین ببینین . رایان هم که تفنگ اسباب بازیش رو دست میگیره و به خیال خودش داره دشمن رو میکشه و هی میدوئه و تیر اندازی میکنه و اعصاب منو خط خطی . من موندم با یک جماعت روان پریش متوهم !!!!! از این الله اکبر گفتن چیزهای جالبی رو براتون بگم یه کم بخندین . آقا روزهای اول تو محل ما کسی صداش در نمی اومد و از دور بعضی ها الله و اکبر میگفتن . راستش تو محل ما از زمان شاه تا الان فقط یکی دو تا خانواده عوض شدن و حزب الهی اومدن جاشون از جنوب شهر و باقی همون افراد سابق و شاه پرست های قدیمی و پیر پاتال هستن که محض نمونه میدونم یک کدومشون هم اهل نماز و این صحبت ها نیست . اون آقایی که اسمشو گذاشته بودم آقای عربده و قبلن ازش نوشته بودم که یادتون هست ؟ یکشنبه آقا زنگ زد و گفت : خواهر نمیخوای بیام برات الله و اکبر بگم ؟ این شیطنت ما هم گل کرد و گفتیم یه کم بخندیم و گفتم بیا . چشمتون روز بد نبینه . دو ساعت بعد دیدم با یه بلندگوی دستی پیداش شد . بهش میگم تو صدات آمپلی فایر رو قورت میده بلندگو چیه آوردی ؟ میگفت میخوام تهران رو بترکونم . ساعت 9 که شد این شروع کرد الله و اکبر گفتن و دیگه من دو تا دستام رو گوشم بود و موجش موهامو میبرد . اولش همه محل ساکت بودن و مشخص بود همه توی بهت فرو رفتن که این صدای نکره از کجا میاد . بعد اقا شروع کرد جو سازی و گفت نامرداشن نیان الله و اکبر بگن . دو دقیقه نشد محل به لرزه در اومد و این عربده میکشید پشت سرش مردم تکرار میکردن . خلاصه اینقدر عربده کشید تا صداش به خش خش افتاد و 2 تا لیوان آب جوش و عسل بهش دادم و پولشم گرفت و رفت . تازه میخواست برای فردا شبم بیاد که گفتم قربونت .. همین یه شب بس بود . هم خندیدیم هم محل رو ریختیم به هم و اختشاش درست کردیم :)) ولی باور کنین درست از فردای اون روز شب که میشه مردم چنان عربده ای سر میدن و الله و اکبری میگن از ته دل که آدم موهای تنش سیخ میشه ! بعضی ها گروه کر راه انداختن . توی مجتمع مسکونی پشت خونه ما حدود 10 – 20 تا زن و دختر میرن بالای پشت بوم و یه مرد با صدای نکره ش عربده میزنه الله و اکبر و بعد اون زن ها و دخترها تو جوابش میگن الله و اکبر . بعد از 5 دقیقه شعار میدن بر ضد احمدی نژآد و بعد دوباره الله و اکبر . من فقط دلمو گرفتم به این کمدی الهی میخندم .. واقعن ببینین مردم رو به کجا رسوندن که با اینکه اعتقادات مذهبی ندارن ولی برای اینکه حرصشون رو خالی کنن , به کلمات مذهبی رو آوردن . حالا هر چی بیشتر میگذره این شعارها رنگ و بوی دیگه ای میگیره . امشب نشسته بودیم و سر ساعت ده شروع شد کمدی الهی . اولش الله و اکبر بود و بعد تبدیل شد به شعار و بعد یهو دیدم واویلا مردم دارن فحش خوار مادر میدن ! رایان رو گرفته بودم وسط پاهام و دستهامو گذاشته بودم روی گوشهاش و اعصابم خرد شده بود ! من نمیدونم آخه یعنی چی این کارها ؟ شعار میدین بدین دیگه اینکه نیگین ک .. تو دهن احمدی نژآد و مادر ... فلان و .. یعنی چی ؟؟؟؟ نمیدونم این احمدی نژآد چیکار با این مردم کرده که اینقدر از دستش شاکی هستن ... اما بذارین براتون از بدبختی دیگه ای هم که این روزها گریبان ما رو گرفته بگم ! آقا جرات داری یه لباس و یا چیز سبز دستت بگیری مگه ؟ روسری سبز میذارم سرم میرم بیرون , هر کی منو میبینه لبخند میزنه و تشویق میکنه و فکر میکنه طرفدار میر حسین موسوی هستم ! اون روز با رایان رفته بودیم میدون تجریش که این تظاهر کننده ها هم خراب شدن سرمون و بعد پلیس ضد شورش ریخت و بسیجی ها هم ریختن و بزن بزن شد . منم بچه رو بغل کرده بودم و یه گوشه ایستاده بودم تا درگیری تموم بشه و زود بریم خونه که یهو 3 تا بسیجی دوره م کرده که خجالت نمیکشی با بچه میای تظاهرات ؟ میگم تظاهرات چیه اومدم خرید کنم شماها ریختین . میگه پس این بادکنک سبز چیه دست بچه ؟ میگم به من چه یکی از همین جوون ها داد دست بچه !!!!! سر همین هم یه خانمی پاش شسکته بود و گچ پاش رنگش سبز بوده و گرفتن با باتوم کوبیدن تو گچ پاش که تو هم طرفدار موسوی هستی . هم خنده م گرفته بود و هم دلم برای بیچاره میسوخت و نشسته بود رو زمین و از درد گریه میکرد بیچاره ... خلاصه ما موندیم با این جماعت دیوانه ها چیکار کنیم . نمیدونم به چه زبونی بگم بابا من نه طرف موسوی هستم نه کروبی نه احمدی نژاد و نه رضایی ! حالا از اون بدتر . خواهرم چمدونش رو باز کرده بود و داشت لباس هاش رو میچید که دیدم واویلا , نصف بیشتر لباسهاش همه سبز هستن ! همه رو جمع کردم و چپوندم تو کمد و درشو قفل کردم و گفتم پول میدم میری لباس بخری و رنگ سبز بپوشی آتیشت میزنم ! شب هم که میشه خواب نداریم . از ساعت 11-12 این بسیجی ها میریزن با موتور توی کوچه ها و عربده کشی و نفس کش طلبی . دیشب خواب بودیم و یهو صدای شکستن شیشه و عربده و داد و بیدار بلند شد . رفتم پای آیفون و دیدم چند تا بسیجی با باتوم ایستادن و عربده میکشن جرات دارین بیایین بیرون و یه سری هم حرف های رکیک ... پسرهای جوون هم اینقدر سنگ پرت کردن طرفشون که در رفتن . نمیدونم یعنی کسی نیست جلوی اینها رو بگیره ؟ اینها اراذل و اوباشن یا مردم عادی ؟ مدتی هم هست بیرون نمیتونم برم از ترسم . خرید ها رو انداختم صبح و دیگه از عصر به بعد از خونه بیرون نمیریم . موبایل ها هم که وقتی درگیری میشه قطع میشه , اینترنت کند هست و کلن وضعیت ارتباطی خیلی بده . برای آدم هایی که طعم تکنولوژی رو چشیدن اینها فاجعه ست .. تو دنیای امروزی نبود این چیزها خیلی دردناکه .. بدجوری حوصله م سر میره . شهر وضع عادی نداره . مغازه ها از ظهر به بعد بیشترشون میبندن از ترسشون . خیابون ها خلوته . بچه هی غر میزنه منو ببر پارک بازی کنم و میگم خطرناکه و نمیشه و همون یکبار که رفتیم نزدیک بود کتکمون بزنن و چشمم ترسیده . ولی مگه قانع میشه ؟ امیدوارم زودتر این جریانات تموم بشه چون دیگه کم کم دارم دیوانه میشم ........... نوشته شده در ساعت 11:41 PM توسط shiva
........................................................................................
● آرامش قبل از طوفان :
دیشب تا سر صبح فقط صدای شعار دادن و بوق زدن و کاروان و کارناوال های هوادارن احمدی نژاد و موسوی به گوش میرسید و تصور میکردی همه جا یک پارچه قیام شده . لحظه ای نبود که خیابونها خلوت بشه و سکوت شبانه در شب گذشته معنا نداشت . حتا کوچه ما که خیلی خلوت هست و هیچ ماشینی توش تردد نمیکنه هم از این هجوم تبلیغاتی در امان نبود . یک نوع ناآرامی و استرس رو از این حرکات احساس میکردی . منی که متولد دوره انقلاب هستم این شور و هیجانات غیر طبیعی رو خوب میتونستم احساس کنم .. شهر وضعیت طبیعی نداشت !! یا دسته های حامی احمدی نژاد عبور میکردن و شعار میدادن و یا دسته های موسوی . تک و توک هم هواداران کروبی .. تا صبح چندین بار از صدای این کارناوال ها از خواب پریدم و صبح خسته و خوابالو قید خواب رو زدم . وقتی داشتم میرفتم نون بخرم برای صبحانه چشمم افتاد به پراید سفید رنگ شوهر زهرا خانم که توی کوچه جلوی درشون پارک شده بود . این ماشین رو قسطی یک ماهی میشه که خریدن . هنوز چند قدم دورتر نشده بودم که درشون باز شد و جفتشون اومدن بیرون و شروع کردن احوال پرسی . کمی صحبت کردیم و حرف انتخابات شد و گفتن رای میدی ؟ گفتم نه ! شما چی ؟ گفتن ما هر دو به آقای دکتر احمدی نژآد (!) رای میدیم !!!!! یه تف درشت انداختم جلوی پاشون و راهمو کشیدم رفتم . اون از دیشب و اینم از امروز ... وقتی برمیگشتم یهو یه فکری به ذهنم رسید و رفتم تو و نون رو تکه کردم و گذاشتم توی جانونی و بعد رفتم پای کامپیوتر و از توی گوگل چند تا عکس احمدی نژاد رو پیدا کردم و پرینت گرفتم و با نوار چسب رفتم دم در . نگاهی اینطرف و اونطرف انداختم و دیدم کسی نیست و فوری عکس های احمدی نژاد رو چسبوندم به ماشینشون و پریدم تو خونه و درو بستم ! ظهر آریتن و رایان از پارک برگشتن خونه و دیدم دست رایان یه بادکنک سبز هست و دور پیشونیش هم یه روبان سبز بستن و دست آرتین هم چند تا پوستر میر حسین موسوی ! هوار کشیدم سر آرتین که اینا چیه ؟؟؟؟؟ - باز چرا قاطی کردی ؟ بابا عکس موسویه دیگه میخوام برم فردا بهش رای بدم ! اینا چیه به بچه آویزون کردی ؟؟؟؟ - هیچی بابا چند تا پسر جوون ایستاده بودن کنار خیابون و اینا رو به ما دادن ! تو هم ماست دیگه ؟ من چشم دیدن هیچ کدوم اینا رو ندارم اونوقت تو بچه منو کردی تابلوی تبلیغاتی ؟؟؟؟ روبان رو با قیچی بریدم و پرت کردم تو سطل و بادکنک رو هم ترکوندم و پوسترها رو هم از دست آرتین گرفتم و پاره کردم ریختم دور و جفتشونو از آشپزخونه انداحتم بیرون ! همینمون مونده بود ما بشیم ملیجک اینا ... عصر بود و با آرتین نشسته بودیم روی تاب و هندونه میخوردیم و صحبت میکردیم که زنگ زدن . آرتین رفت دم در و چند دقیقه بعد با جواد آقا, شوهر زهرا خانم , پیداش شد . قیافه مادر مرده ها رو پیدا کرده بود . نشست و هر چی گفتیم یه قاچ هندونه بخور گفت نه . بعد تعریف میکرد که یکی عکس اخمدی نژاد رو چسبونده به شیشه ماشینشون و مردم هم با سنگ کوبیدن تو شیشه عقب و جلو و چراغ و آینه های ماشین و خرد و داغون کردن ماشینشونو !!!!!! غش کردم از خنده . آرتین و جواد آقا زل زدن بهم و منم زود خودمو جمع و جور کردم و یکمی دلداریش دادم و رفتم تو خونه و باقی خنده هامو کردم . مرتیکه پوفیوز جاکش اماله . حالا رای میدی بده و بخوره تو سرت , دیگه رای دادنت به این بقول کروبی , ملعون , چه صیغه ای هست ؟ وقتی رفت اومدم بیرون و جریانش رو برای آرتین تعریف کردم و دو تایی ترکیدیم از خنده . هوا که تاریک شد به پیشنهاد آرتین رفتیم با یه برنامه خاص که مخصوص چاپ پوستر هست و عکس اندازه پوستر رو به صورت پیکسل های A4 چاپ میکنه و کنار هم که بذاریشون میشه یه پوستر , یه عکس یک متر در دو متر احمدی نژآد رو پرینت گرفتیم و با چسب همه قطعه ها رو به هم دیگه چسبوندیم و بردیم زدیم روی درشون . تا یکی دو ساعت پیش هر چند دقیقه صدای دامب و دومب سنگ و آجر که میخورد تو درشون به گوش میرسید ... اما این آخر ماجرا نبود ! همین نیم ساعت پیش بابا زنگ زد و هنوز احوال پرسی نکرده گفت : - فردا میری به موسوی رای میدی ! بله ؟؟؟؟؟؟؟؟ - همین که گفتم . من و مادرت هم داریم میریم لس آنجلس رای بدیم به موسوی ! بابا جان , شما مطمئنی حالتون خوبه ؟ شما شاه دوست , سلطنت طلب ... چی شد یهو موسوی و حکومت اسلامی و اینا ؟؟؟؟ - هنوزم میگم جاوید شاه ! ولی باید پوزه این مردک پوفیوز احمدی نژاد رو به خاک بمالیم . به خواهرات هم زنگ زدم و همه میرن رای میدن . وای به حالت بفهمم رای ندادی ! بعد هم خیلی شیک گوشی رو قطع کرد .. آرتین گفت پس تو هم با من میای رای بدی ؟ گفتم آره . دو تا شصت باد کرده یکیش حواله تو یکیش حواله احمدی نژآد ! به همین حیال باش . خلاصه که بد دوره زمونه ای شده . نمیدونم چی شده فردا زمین و زمان میخواد به موسوی رای بده . واقعن این احمدی نژاد چه خوار مادری از مردم در آورده که اینقدر مردم تشنه به خونش شدن که حتا سلطنت طلب ها هم از لجش میخوان برن رای بدن .. بعید نمیدونم حتا فرح پهلوی و رضا پهلوی هم برن به موسوی رای بدن ... والا !!!!!!! نوشته شده در ساعت 10:59 PM توسط shiva
........................................................................................
|
سایت ها My Community سايت هاي خبري
دوستان Design By Shiva © 2001 |